
به يادش و به ياريش
در تنهايي و خلوت خود نشسته ام، نطفه كلمه اي را در خود احساس
مي كنم! آبستن شده ام! گويي نسيمي از غيب بر من وزيدن گرفته است
كه من اينچنين بي تاب نوشتن شده ام، بي تاب اين فرزند نا خلف غيبي
خويش!
قلمم نمي چرخد كه بنويسد. عجب لج بازي بچه گانه اي دارد! گويي
در اين نيم شب اواخر تيرماه اين سال شوم، در اين نيم شب تيره و تار،
در اين نيم شب غفلت و خواب آلودگي نمي خواهد چيزي بنويسد! اما
دقيق تر كه مي شوم مي بينم كه حق دارد! آخر در اين شب بزرگ نبايد
نوشت! نبايد احساسات ناب را به زور به ابتذال كلمات كشاند! نبايد اين
همه خاطرات شورانگيز و مستانه را محدود اين كلمات ضعيف و حقير
كرد! بلكه امشب بايد همه چيز را كنار گذاشت؛ قلم را، كاغذ را، مخاطب
را و حتي بودن خويش را! بايد از همه چيز گذشت و همه چيز را كنار
گذاشت، بايد به عدم راه برد! بايد دست در دست عدم، بودن خويش را
هم فراموش كرد و آنگاه –چون خداوند كه خلقتش را از عدم آغاز كرد-
در صحراي عدم خويش ايستاد، نگريست، خيره شد و گوش داد!
بايد ايستاد بر فراز پهناي عدم، بايد نگريست به آسمان خيال انگيز و
رويايي عدم و بايد گوش داد! تنها در اين صورت است كه لايق شنيدني!
تنها اگر اين طور باشي محرمي! كه اگر اين طور نباشي دست غيب بر
سينه نامحرمت مهر ابطال مي زند!
حال كه اين طور شده اي، سروش غيب آرام و آهسته سر فرا گوشت
مي آورد و زمزمه اي را در تو جاري مي سازد ... مي شنوي!؟ ...
اقرا باسم ربك الذي خلق! ... و اين طور مي شود كه در اين صحراي
عدم، شكوفه هاي بودنت ناگهان سر از خاك بر مي كشند و تو خويش
را در مي يابي و بودنت را از عمق عدم خويش بيرون مي كشي و اين
طور مي شود كه سطر سطر بودنت را از اوراق عدمت مي خواني و از
بر مي كني ... و بعثت تو نيز مي تواند اينگونه باشد! ...
يا ايها المدثر! ... قم! ...
امضا: صابر خسروي
29/4/88
شب مبعث 3:15 بامداد
*. پارسال همین حدودا عنوان جدیدی است برای نوشته هایی که درست پارسال همین حدودا نوشته شده اند!
*. و دیداری که هنوز میسر نشده است ...
*. از سفر آمدیم! از سفر و از جام جهانی خواهم نوشت همین چند روزه ...
*. بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ...
*. ...