ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

پایان عصر اعجاز!



جواني را ديدم نشسته در آغوش باد، از رسوايي زمانه گلايه مي كرددر سیاهی روزگارش سر به سوی آخرین روزنه آبی بی کرانه آسمان، مشغول به نجوایی درونی بود: زمان كه مرهم هيچ دردي نيست، سينه مانده و سرخي هزار زخم تلنبار!
پرسیدمش ز چه نالی؟ 
گفت از پایان عصر اعجاز!
راست هم می گفت، عصر اعجاز به سر آمده بود و الا می گفتمش که صدای داوودی زنی ایستاده بر ژرفای پهن دشت هستی، چنان زیر و زبرت می کرد که نفس نفس هستی را مشتاقانه می بلعیدی و از شرب مدام حضورش غرقه میشدی. می نشستی بر سیاهی آبشار روی شانه هایش و سر میخوردی تا آستانه آن قله بلند بودنش و حالا هر نفس حکم همان الماس ریز نقش میان رودخانه را داشت. گاهی هم از شوق چشمی تر می شد و نفسی تازه. معجزی بود در نگاهش که تو را لحظه به لحظه از نو می ساخت و هرم نفسش همچون تیشه ای برنده، تو را هر دم از نو می تراشید. آخرین معجزه خدا کتاب نبود، چشم هایش بود که به گاه غم، آوار می شد روی سرت و زمین و زمانه را به هم میدوختی تا گره از زمزمه اندوهش برداری؛ و به گاه شادی چنان مجنونت می کرد که می خواستی دنیا در همان نقطه اوجش به پایان رسد.  
صدای پیر بچه ای مرا به خود آورد، پرسید ز چه نالی؟ چشم باز کردم و در مقابلم کسی نبود. جوان رفته بود و پیر بچه ای رند به تکرار دست به شانه ام زد و پرسید ز چه نالی؟ 
گفتم از پایان عصر اعجاز