‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسال همین حدودا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسال همین حدودا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

پارسال همین حدودا - 4: امتحان، عشق ... و تو!



در تحلیل تاریخ صدر بودنش همچنان حیرانم
چرا که در محاسبات عدد کران وجودش هر چه تقریب می زنم نمی شود
-و لعنت به این بعد خشن و بیرحم عدد!-
و در یافتن مبانی برق نگاهش هر چه می روم نمی رسم
و خطوط کنترل کیفیت چشمانش را به نظاره نشسته ام
که مبادا کاربردش از دست برود ... و می دوم و می دوم و نمی رسم ... و در آخر به تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری می گویم
که در حسرت حذف روش تولید خنده هایت عمری است
در کنجی به فکر تحلیل این سیستم پیچیده کز کرده ام
و دایم لبخند تو را شبیه سازی می کنم ...

ایام امتحانات هم رسید ....



×. حس جالبی است که دیگر امتحان نداری در این ایام ...
و آروزی موفقیت برای همه دانشجویان

×. یادش به خیر محاسبات افتادم!

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

پارسال همین حدودا - 3: یا رب این نوگل خندان که ...


به یادش و به یاریش

و چشمانش را باز کرد و ناگاه برق محبت چشمانی او را خیره خود کرد ... درازای لبخندی تمام دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... و او اینچنین غریب وار زاده شد !

غربتی که در آن نه ماه تاریکی، نه ماه خون و نه ماه صدا بود ... صدای انتظار قلبی در سینه مادری !

و وقتی چشم باز کرد به دنبال آشنایی می گشت تا به او بگوید غم آن همه غربت و غریبی را ... تا به او بگوید که ساکن سرایی دیگر است و اهل اینجا نیست ... تا به او بگوید چه سخت است که در وطن خویش نباشی ... و تا به او بگوید تمام دلتنگی های نه ماه سکوت و نه ماه ظلمتش را ! اما ...

اما درازای لبخندی، تمام این همه دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... به او چشم دوخت ... گویی "مشتریِِ" چشمان چون "زهره" او شده بود ... چشم در چشم او تمام رازهای نهان و رمزهای مگو را زمزمه کرد و در سکوت چشمان او تمام بودنش را فریاد کرد ... از شوق گریست و آنقدر گریست که در غوطه اشکهایش و در صدای شوق دیدنش از هوش رفت !!!

و اینچنین اولین روز بودنش در این سرای غربت آغاز شد ...



*. این متن پارسال در اینجا منتشر شده بود و امسال تجدید انتشار شد!

*. درون سینه حافظ هنوز پر از صداست!

*. در همین باره (+)


۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

پارسال همین حدودا - 2: از دل تنگ گنه کار بر آرم آهی ...



بسیاری از حرف ها، کلام ها و متن ها برای کسی، چیزی، جایی، مکانی، حادثه ای و خلاصه برای مخاطبی نوشته می شوند. مخاطبی که یا نامه وار در بادی امر ذکر می شود و یا اینکه پنهانی نویسنده آنها را بدون نام و نشانی ولی برای مخاطبی خاص می نویسد مثلا برای ظالمی، مظلومی، آشنایی و خاصه برای دلداری، دلبری و معشوقی!

اما بعضی کلام ها و بعضی سخن ها بی مخاطبند! نوشته می شوند برای هیچ! مخاطبی ندارند! نوشته می شوند که نوشته شوند! بالذات برای نوشته شدن نوشته می شوند!

این قبیل نوشته ها کم اند و اندک چون آنقدر حرف برای گفتن دارند و آنقدر ساده و زلال از اعماق چشمه های بودن آدمی جاری می شوند که معمولا سر به ابتذال کلمات نمی گذارند! معمولا یا فقط در ذهن باقی می مانند و یا در نهایت در صدایی و صوتی از حلقوم بیرون می جهند!

و تنها در این میانه معدودی در جلوی قلم سر تسلیم فرو می آورند و ذبح می شوند و نگاشته می شوند ...

و این نوشته نیز از این جنس گفتارهای بی مخاطب است. دغدغه های ذهنی یک بی قدر در این شب قدر ... و آن نوشته این است:

آه



*. آیریلیخ امان !

*. دعا کنید در این شب ها برای همه

برا همه عاشقا، عاقلا، مجنونا، معشوقا، قبول شده ها، رد شده ها، مستا، هشیارا، انقلابی ها، رادیکالا، لیبرالا، سبزیها، سرخیها، آبیا، سفیدا، سیاها، مومنا، کافرا، پاکا، نجسا، سنی ها، شیعه ها، دین دارا، بی دینا، مسیحیا، یهودیا، شیطان پرستا، ایرانی ها، فرنگیا، آزادا، در بندا، ...

اللهم فک کل اسیر ...

*. این نوشته سال گذشته در اینجا منتشر شده بود ...




۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

پارسال همین حدودا - 1: مبعث کمی با تاخیر!


به يادش و به ياريش

در تنهايي و خلوت خود نشسته ام، نطفه كلمه اي را در خود احساس

مي كنم! آبستن شده ام! گويي نسيمي از غيب بر من وزيدن گرفته است

كه من اينچنين بي تاب نوشتن شده ام، بي تاب اين فرزند نا خلف غيبي

خويش!

قلمم نمي چرخد كه بنويسد. عجب لج بازي بچه گانه اي دارد! گويي

در اين نيم شب اواخر تيرماه اين سال شوم، در اين نيم شب تيره و تار،

در اين نيم شب غفلت و خواب آلودگي نمي خواهد چيزي بنويسد! اما

دقيق تر كه مي شوم مي بينم كه حق دارد! آخر در اين شب بزرگ نبايد

نوشت! نبايد احساسات ناب را به زور به ابتذال كلمات كشاند! نبايد اين

همه خاطرات شورانگيز و مستانه را محدود اين كلمات ضعيف و حقير

كرد! بلكه امشب بايد همه چيز را كنار گذاشت؛ قلم را، كاغذ را، مخاطب

را و حتي بودن خويش را! بايد از همه چيز گذشت و همه چيز را كنار

گذاشت، بايد به عدم راه برد! بايد دست در دست عدم، بودن خويش را

هم فراموش كرد و آنگاه –چون خداوند كه خلقتش را از عدم آغاز كرد-

در صحراي عدم خويش ايستاد، نگريست، خيره شد و گوش داد!

بايد ايستاد بر فراز پهناي عدم، بايد نگريست به آسمان خيال انگيز و

رويايي عدم و بايد گوش داد! تنها در اين صورت است كه لايق شنيدني!

تنها اگر اين طور باشي محرمي! كه اگر اين طور نباشي دست غيب بر

سينه نامحرمت مهر ابطال مي زند!

حال كه اين طور شده اي، سروش غيب آرام و آهسته سر فرا گوشت

مي آورد و زمزمه اي را در تو جاري مي سازد ... مي شنوي!؟ ...

اقرا باسم ربك الذي خلق! ... و اين طور مي شود كه در اين صحراي

عدم، شكوفه هاي بودنت ناگهان سر از خاك بر مي كشند و تو خويش

را در مي يابي و بودنت را از عمق عدم خويش بيرون مي كشي و اين

طور مي شود كه سطر سطر بودنت را از اوراق عدمت مي خواني و از

بر مي كني ... و بعثت تو نيز مي تواند اينگونه باشد! ...

يا ايها المدثر! ... قم! ...


امضا: صابر خسروي

29/4/88

شب مبعث 3:15 بامداد


*. پارسال همین حدودا عنوان جدیدی است برای نوشته هایی که درست پارسال همین حدودا نوشته شده اند!


*. و دیداری که هنوز میسر نشده است ...


*. از سفر آمدیم! از سفر و از جام جهانی خواهم نوشت همین چند روزه ...


*. بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ...


*. ...