ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!

ما بعد النمایش! 
-----------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 4 شهریور

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«محمد رحمانیان مرسی که برگشتی»؛ این را ته نمایش در میان کف و سوت‌های متوالی تماشاچیان، یکی از حضار با صدای بلند گفت که باعث شد تا سالن منفجر شود. بعد از آن اشکان خطیبی میکروفون را به دست گرفت و خطاب به رحمانیان گفت: «من از جانب همه اعضای گروه و همه این حضار در وهله اول تشکر می‌کنم و بعد می‌گویم امید که بمانی چون‌که تئاتر ایران به تو احتیاج داشته و خواهد داشت» که رحمانیان با همان شوخ طبعی خود خنده‌ای کرد و گفت: «منو میگی!؟» و سالن غرق در خنده و تشویق شد. در میان ولوله تشویق‌ها یک سوال ذهن مخاطبان نمایش را درگیر خود کرده بود: به راستی چرا کسی که برای نمایش‌نامه‌خوانیش هم حتی بلیت‌ها پیش‌فروش می‌شوند و دست آخر از شدت شوق عده‌ای روی لبه دیواره بالکن طبقه دوم می‌نشینند تا تنها خوانش نمایشنامه او را ببینند، باید دو سال تمام دور از وطن باشد؟

‌در این چهار سالی که گذشت « محمد رحمانیان» نیز مثل خیلی‌های دیگر رفت، ناگزیر شد که برود. «روز حسین» را که می‌خواست روی صحنه ببرد، چند روز مانده به اجرای نمایش مانع‌‌ شدند. می‌دانست که ماندنش به معنای کار نکردن است. به معنای سکوت. مثل خیلی‌ از دوستانش که ماندند و نتوانستند اثری روی صحنه ببرند یا نمایشنامه‌ای را منتشر کنند و هیچ کار دیگری نتوانستند. «رحمانیان» رفت و درکانادا کار کرد. قبل‌تر با «فنز» به آنجا سفر کرده بود و در این چند سال کلاس‌های آموزشی گذاشت. نمایش روی صحنه برد و کار کرد. حالا به ایران بازگشته است. مثل خیلی‌های دیگر که باید منتظر آمدنشان بود، ‌در روزهایی که می‌گویند «امید» به جامعه برگشته است. او حالا می‌خواهد نمایش «ترانه‌های قدیمی» را در موسسه اکو از 10 تا22 شهریور روی صحنه ببرد؛ اثری که از قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران تشکیل شده و با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی و پاساژ‌های نمایشی کنار هم چیده شده‌اند اما شاید برای شروع و برقراری ارتباط با مردم باید، نمایشنامه «شب سال نو» را نمایشنامه‌خوانی کرد؛ نمایشنامه‌ای که البته نمی‌توان امید چندانی به اجرای آن داشت. نمایش در خانواده‌ای پرجمعیت در جنوب تهران می‌گذرد نمایشی تلخ که رحمانیان با چاشنی طنز تلاش کرده بود کمی فضایش را بهتر کند، خودش هم راوی بود. اما آن‌هایی که این نمایشنامه را دیدند با یک اتفاق روبه‌رو شدند اثری با ساختاری قوی و دیالوگ‌هایی تکان‌دهنده. این نمایشنامه را به نفع بنیاد خیریه برکت خواندند و همان‌طور که انتظار می‌رفت با استقبال روبه‌رو شد، جمعی از کسانی که از حضور گروه رحمانیان بر صحنه تئاتر محروم بودند، دورهم جمع شدند. یک گروه 19نفره از بازیگران، رحمانیان را در خوانش نمایشنامه‌اش یاری کردند. تماشاگران تا نزدیک‌ترین مکان به صحنه نشسته بودند، حتی بعضی در بالکن هم ایستاده بودند. در بخش نخست نمایش بازیگرانی چون علی عمرانی، افشین هاشمی، اشکان خطیبی، حبیب رضایی، بهاره مشیری، رویا بختیاری، آزاده صمدی، کامبیز بنان، معصومه رحمانی، مریم یوسف، ماهان خورشیدی، سوده شرحی، بیتا الهیان، پریا طاهری، روجا جعفری و نیوشا مهدوی نقش‌های خود را ایفا کردند؛ اجرایی عجیب و بی‌نقص. انگار این نمایشنامه بهانه‌ای شد تا هم آنان توانایی بازیگری خود را که ممکن است در این سال‌ها مغفول مانده، بیان کنند و هم رحمانیان باردیگر نشان دهد که از چه توانایی‌هایی برخوردار است؛ توانایی‌هایی که مثل خیلی چیزهای دیگر، این چند سال‌ نادیده ماند. این‌که تنها با خواندن متن، متنی که انتظار یک خواهر را برای آمدن برادرش توصیف می‌کرد، اشک حاضران دربیاید، از توانایی‌های «مهتاب نصیرپور» است؛ برادری که هیچ‌گاه نمی‌آید چون خودکشی کرده است. رحمانیان در بین نمایشنامه‌خوانی استراحت 10دقیقه‌ای هم داد و پس از آن مهتاب نصیرپور به همراه علی سرابی از دیگر اعضای گروه خوانش‌گران با تشویق ممتد حاضران روی صحنه حاضر شدند. در پایان نمایش، اعضای خانواده ترانه‌ «نوبهار آرزو» را در کنار هم زمزمه می‌کردند که پس از اتمام آن به درخواست رحمانیان و به یاد احمد آقالو، دوست و همراه قدیمی او، با همراهی حاضران در سالن بار دیگر اجرا شد و سپس تماشاگران با تشویق بلند به استقبال گروه رفتند. ناصر تقوایی، هنرمند پیشکسوت و شناخته‌شده سینمای ایران نیز در این لحظه از پله‌های سن بالا رفت و در میان تشویق‌های تماشاگران رحمانیان را در آغوش گرفت. رحمانیان در انتها، یاد اکبر رادی که به گفته خودش هنگام نوشتن نمایشنامه «شب سال نو» بسیار به یاد او بوده را پاس داشت و از حمید امجد برای پیشنهاد طرح اولیه داستان این اثر تشکر کرد. حالا می‌توانیم منتظر اجرای نمایش «ترانه‌های قدیمی» باشیم که از مجموعه قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تئا‌تر موزیکال با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

افکار پریشان - 85


چه سریست که پور سینا عمری به درمان قولنج بود 
و سر آخر خود از درد قولنج تاب نیاورد و رفت؟





*. حال بوعلی را از زبان فخر الدینی و با صدای صدیق تعریف گوش کنید (+)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

یادداشت مطبوعاتی - آن ها که ماندند؛ رفتند تا بمانند

دو حاشیه پراکنده بر یک خبر 
آن ها که ماندند؛ رفتند تا بمانند
--------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار مورخ پنجشنبه 31 مردادماه 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



در خبرها آمده بود که جایزه سیمونز در سال 2013 به مریم میرزاخانی، استاد ایرانی دانشگاه استنفورد، رسید؛ جایزه‌ای که هر سال به تعداد اندکی از دانشمندان در سه حوزه ریاضی، فیزیک نظری و علوم رایانه‌ای اعطا می‌شود. لازم به ذکر است که او پیش‌تر نیز (در سال 2005) از سوی نشریه علمی «دانش عمومی» به عنوان یکی از 10مغز برتر آمریکای‌شمالی معرفی شد. 
1. نام مریم میرزاخانی باواقعه‌ تلخ اسفند 1376 گره خورده است، واقعه‌ای که در آن هفت نفر از نخبگان ریاضی کشور به هنگام بازگشت از بیست‌و‌دومین دوره مسابقات ریاضی که در دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار می‌شد، بر اثر یک سانحه درگذشتند؛ سقوط اتوبوس حامل آن‌ها به دره. با جست‌وجویی ساده می‌توان از حال دیگر بازماندگان این واقعه باخبر شد. آن‌ها که ماندند هر یک در گوشه‌ای از دنیا، جا پای بزرگان ریاضیات دنیا گذاشته‌اند: یکی در هاروارد، یکی ام‌آی‌تی، یکی یو‌سی‌ای‌ال و حالا یکی هم لقب برترین اندیشمند ریاضی 2013 را از بنیاد سیمونز دریافت داشته است. آن‌چه آن روزها (حتی می‌توانید بخوانید: این روزها) بر نخبگان کشور گذشت نشان تلخی از تلخ‌کامی‌های نخبگان است؛ نخبگانی که درست پس از پایان نشست در ساعت 10شب سوار اتوبوسشان کردند که مبادا هزینه‌های جاری‌شان کیسه‌ بیت‌المال را خراشی بدهد و مبادا اسرافی شود. عملی که به حادثه‌ای منجر شد کام نخبگان را تا به‌حدی تلخ کرد که بروند تا بمانند. نخبگان کارشان کار علم است و قوت غالبشان احترام؛ همین و بس. رفتند در جایی که بمانند که تا همین‌جای کار هم بر دیوار تاریخ علم نامشان ماندگار است. این‌ها که ماندند، اما برای آن‌ها که رفتند چه می‌شود گفت؟ 2. مریم میرزاخانی یک زن است. نشان یک زن موفق که این روزها الگوی بسیاری از اندیشمندان جوان ریاضی در برترین دانشگاه‌های دنیاست. احتمالا هر که او را ببیند از تعداد فرزندانش نمی‌پرسد. احتمالا حتی در مجامع مختلف نیز برای معرفی خانواده او این‌گونه صحبت می‌کنند که همسر خانم میرزاخانی. میرزاخانی یک نشانه است؛ نشانه‌ای که می‌توان از رویتش،‌ هزاری معنا استخراج کرد. یکی از آن‌ها- و شاید مهم‌ترین آن- موفقیت است؛ نشانه‌ای که در آن دیگر نماد یک زن موفق لزوما مادربودن نیست. در این نشانه دیگر بود یا نبود فرزند برای میرزاخانی موضوعیتی ندارد، بلکه مهم درخشش او در یک حوزه علمی است و این یعنی می‌توان زن‌بودن را تنها در مادربودن و مادری کردن خلاصه نکرد؛ همان کاری که هر روز از رسانه‌های مختلف فریادش را می‌شنویم، باور ندارید؟ مادرانه را به یاد آورید... 


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

نیمه گمشده


چهار روز جنجالی در مجلس گذشت. پخش زنده­ی جلسات رای اعتماد برای وزرای دولت تدبیر و امید، بهانه­ای شد تا بسیاری از مردم به تماشای نمایندگان منتخب ملت بنشینند. صحبت­های جنجالی نمایندگان در روزهای اول و گوش سپردن به الفاظ و لحن بیانشان برای آن­ها که نمایندگان را صرفا در روزهای مانده به انتخابات مجلس و در هیاهوی بزم­های تبلیغاتی برای رای دیده بودند، اغلب تعجب­آور می­نمود. احتمالا همه­ی ما از حجم پیامک­ها و جوک­های رسیده و نوشته­های اینترنتی در جریان این حواشی قرار گرفته­ایم اما یک نوشته، ذهنم را بد جوری به خود درگیر کرد. فردی در جایی پرسیده بود: «زنان مجلس رای هم می­دهند؟». در پس این سوال، ناخودآگاهی از وقایع این روزهای مجلس نهفته بود. به راستی نقش نمایندگان زن مجلس در این چند روز (که می­تواند نمونه­ی خوبی از روزهای دیگر مجلس هم باشد) چه بود؟؛ نه نطقی، نه موافقتی، نه مخالفتی و نه حتی تذکری! 
حضور به شدت در سایه و پنهانی نیمی از جامعه را پیشتر در بخش­های دیگر نیز شاهد بودیم؛ نمونه­ی خوب آن عدم حضور زنان در استادیوم­های ورزشی است، جایی که زنان باید صدای تشویق­هایشان از جنجره­ی مردان بشنوند. اما شنیده نشدن صدای نیمی از جامعه­ی ایران در خانه­ی ملت، نشانه­ی عجیبی است. در خانه­ی ملت نیز صدای زنان بسیار کم­رنگ و آن هم در چند نطق کوتاه از زبان نمایندگان مرد شنیده شد. باز هم نشانه­ای که نیمی از این جامعه گم­شده است، پس تا به محاق نرفته پیدایش کنید.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

معجونی از تخیل موزیکال


«تئاتری موزیکال برای کودکان و نوجوانان»
همین عبارت کافی است که دل­چرکین شوی و حس ایثارگونه­ای پیدا کنی از اینکه دست فرزندت یا خواهر و برادر کوچکت را بگیری و به سالن نمایش بروی؛ آخر قرار است کار برای او شادی­آور باشد و برای تو لوس! حالا اگر کودکی هم در کار نباشد و خودت باشی و خودت که اوضاع بدتر است؛ با چهره­ای کج و معوج و با خجالتی عجیب می­روی میان بچه­هایی که به دیدن نمایش آمدند. اما مترسگ از همان ابتدا و پیش از آغاز رسمی نمایش، با موسیقی جذاب خود اخم صورتت را باز می­کند. لحظه لحظه از تلفیق بازی­های روان با موسیقی پر جنب و جوشش لذت می­بری و در نهایت با ذوقی سرشار سالن را ترک می­کنی. مترسگ توانسته با زیرکی خاصی روایتی دوگانه را ارائه دهد؛ روایتی که هر دو طیف کودک و بزرگسال معانی خاص خودشان را از آن برداشت کرده و با نمادهای خاصش می­خندند و لذت می­برند. مترسگ نمایشی است اقتباسی از مجموعه داستان­های هنک سگ گاوچران. اولین جلد از این مجموعه در 1983 در امریکا به چاپ رسید. کتابی که با نایاب شدنش در ششمین هفته­ی بعد از چاپ، جان آر اریکسون را به شهرتی جهانی رساند. این مجموعه روایتی است از یک سگ گاوچران در قامت فرماندهی حفاظت از یک مزرعه که تلاش می­کند تا بخش­هایی از زندگی روزمره در مزارع تگزاس را برای کودکان و نوجوانان به تصویر بکشد. تخیل عالی نویسنده در به تصویر کشیدن سگی بوگندو و عقل کل و طنزهای ریز و درشت آن، این مجموعه را به یکی از موفق­ترین آثار در تاریخ نشر امریکا بدل کرده است؛ اثری که رد پای آن نه تنها در کتابخانه­ی کودکان که در میان کتاب­های بزرگسالان نیز به چشم می­خورد. 25 جلد از این کتاب­ها نیز به قلم فرزاد فربد و توسط نشر کتاب پنجره تا کنون به چاپ رسیده است. این روزها بر اساس همین مجموعه، نمایش موزیکال مترسگ توسط گروه تئاتر لیو در سینما تئاتر کانون پرورش فکری و هنری، در حال اجراست. این نمایش موزیکال یا طراحی و کارگردانی حسن معجونی و بازی هوتن شکیبا، مازیار سیدی، میلاد و شکیب شجره، امیرحسین طاهری و حسام محمودی فرید، پیش از این در نوزدهمین جشنواره بین­المللی تئاتر کودک و نوجوان همدان توانسته بود 5 جایزه را از آن خود کند: بهترین کارگردانی برای حسن معجونی، بهترین بازیگر جشنواره و منتخب داروان برای هوتن شکیبا، بهترین طراحی صحنه برای ویشکا آسایش و در نهایت بهترین موسیقی برای پوریا پورامین، سارا بیگدلی و روزبه فدوی. این نمایش برای کسانی که کودکی در اطرافشان دارند، قابل توصیه است؛ اگر هم نیست، دست کودک درونتان را بگیرید و بروید!


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

بذار تا ابد بخوابم ...

دیدمش، شوکه شدم!
گفتم: دارم می بینمت! این واقعی است یا دارد در ذهنم اتفاق می افتد؟
خندید و گفت: البته که در ذهن توست اما کی گفته واقعی نیست!؟




*. دیگر ژوزفین ها (+)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

سنجه رفاقت!

سنجه ی این که کسی رفیق صمیمیتان هست یا نه 
این است که جلویش فیلم بازی کنید که مثلا خوبید؛ در حالی که خوب نیستید 
اگر نفهمید بدانید دیگر رفیق صمیمیتان نیست 




*. رفاقت مگه سنجه می خواد؟

ادای دین به بهرنگ صدیقی


Knowledge Is Not For Knowing
 Knowledge Is For Cutting ...
"Michel Foucault


برای من، تبلور همین جمله ی فوکوست، 
صدیقی یک استاد است؛ به معنای اخص کلمه 
به قول خودش شلوغش نمی کنم 
و فقط به بهانه زادروزش می گویم: خوشحالم که هستی دکتر جان





ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

فردیت افراطی در تکثر جمعی!

- چی هست حالا؟
- چی چی هست حالا؟
- همین فردیت افراطی در تکثر جمعی
- آها، چیزه دیگه، خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است رو شنیدی؟
- خب آره
- خب همون دیگه این خلوت گزیده شه
- آها بعد چجوریاس؟
- چی چجوریاس؟
- همین خلوت گزیده ی فردیت و افراط در تکثر اجماع  یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه 
- هیچی دیگه خلوت گزیده ولی نه اینکه کنج خلوت بگزینه {به ضم ب قرائت شود}، یعنی یه جورایی با مردمه ها، ولی تو خودشه
- چه پیچیده، بعد با کلاسم هست؟
- چی با کلاسم هست؟
- همین فردیت های پاره شده در عصر جماع یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه
- آها! آره بابا! اونقدر با کلاسه! اصلا صف کشیدن
- کجا صف کشیدن؟
- دم در دیگه 
- دم در باسه چی؟ آش میدن، نذری؟
- نه دیگه باسه همین فردیت افراطی در تکثر جمعی دیگه
- عجب! پس باید جالب باشه
- چی باید جالب باشه؟
- گرفتی ما رو؟ خب همین افراطی گرایی فردیت های ایرانی اسلامی یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه 
- ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

نیل سایمون و زندگی روزمره


به بهانه­ی اجرای نمایش پسران آفتاب، اثر نیل سایمون

«آدم­ها لالت می­کنند، بعد می­پرسند چرا حرف نمی­زنی؟»
- نیل سایمون

نیل سایمون را به حق باید روایت­گر زندگی روزمره­ی امریکایی دانست. زندگی روزمره از آن دست مقولاتی است که اغلب آن­قدر بدیهی است که به چشم نمی­آید و مهم تلقی نمی­شود اما سایمون با روایت­های ساده و کمیک، لایه­ای از زندگی روزمره را نشان می­دهد که می­شود از تلخی بیش از اندازه­ی آن خندید. گویی سایمون با گذاشتن آینه­ای در مقابل تماشاگر و به صحنه کشیدن صحنه­های عادی و بدیهی انگاشته شده­ی زندگی­هامان، قصد دارد تا از آن آشنایی­زدایی کند. به عبارت دیگر تماشاگر با دیدن صحنه­هایی همچون دیدن دوست سابقی که مدت­هاست ندیدتش و حالا قرار است با بی­میلی با او مواجه شود، ریختن چای، بی­حوصلگی­ها و حتی دیدن تلویزیون و مواردی از این دست ساده و آشنا، به تامل می­افتد و در حین خندیدن­هایش به برخی صحنه­ها مدام زندگی خود را تصویر می­کند و گویی همانی می­شود که مارکس پیشتر گفته بود: «تاریخ دو بار تکرار می­شود، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی». در این نمایش نیز تماشاگر گویی با دیدن صحنه­های آشنای تاریخ بودن خویش، به خنده می­افتد. برای مثال آن­ها که نمایش­نامه پسران آفتاب را خوانده­اند و یا نمایشش را دیده­اند می­شود نمونه­اش را ارجاع داد به اولین دیدار ویلی کلارک و ال لوئیس که چند دقیقه­ای این دو در کنار هم بی هیچ کلامی نشسته­اند و به مخاطب نگاه می­کنند و این­گونه در عین تلخی گزنده­ی این دیدار، مخاطب خنده­اش می­گیرد. 
این روزها از نیل سایمون، نمایش پسران آفتاب در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. کاری به کارگردانی سیامک صفری و بازی خود او به همراه فرزین صابونی، جواد عزتی، جواد پولادی، صبا گرگین­پور و بهاره رهنما. پسران آفتاب دقیقا همانی است که توقع می­رود. یعنی وقتی می­شنوی که سیامک صفری قرار است نمایش­نامه­ای از نیل سایمون را به صحنه ببرد، همین نمایش و همین حد توقع در تو ایجاد می­شود؛ نه چیزی بیش و نه چیزی کم، نه شگفت زده خواهید شد و نه ناراحت که اجرای ضعیفی بوده. همانی است که آدمی دقیقا انتظار دارد. بازی­های روان سیامک صفری و فرزین صابونی، که با گریم خوبش تنها از روی صداست که میفهمی خود اوست، به همراه بازی پر از حس و شوخ و شنگ جواد عزتی رنگ و بوی خوبی به این نمایش داده است. هر چند به عقیده برخی منتقدین و تماشاگران، بازی کوتاه بهاره رهنما در این تئاتر، وصله­ایست که گویی به یکپارچگی و روانی دیگر بازیگران نیست و نچسب به نظر می­آید. از دیگر نکات خوب و غفلت شده­ی این نمایش می­توان به ترجمه­ی روان و خوب آهو خردمند اشاره کرد. ترجمه چنین نمایشی که اغلب کمیک­های آن امریکایی است و ناآشنا برای مخاطب ایرانی، کاری است بس سخت که اگر در آن دقت نشود، مخاطب از آن دلزه خواهد شد. اما خردمند توانسته بود بدون ضربه زدن به متن و لوس شدنش، شوخی­ها را کمی تغییر دهند تا برایمان آشنا درآید. و اما یک نکته­ی منفی که این روزها در تئاترهای در حال اجرا زیاد دیده می­شود، عدم هم­خوانی صداهاست (به اصطلاح فنی لِوِل نبودن صدا). به طوری که در این همایش نیز در میان برخی پاساژهای نمایش، صدای موسیقی­های پخش شده، که به حق این کار را محمدرضا جدیدی خوب انجام داده بود، اذیت­کننده بود و صدای بلند موسیقی باعث می­شد تا صدای دیالوگ­های بازیگران به گوش نرسد. در پایان آن­که وجود چنین تئاترهایی که به جذب مخاطب بیشتری نسبت به کارهای دیگر، به دلیل کمیک بودنش، می­انجامد، به فضای اجراهای این روزها رنگی دیگر داده و دیدنش قابل توصیه است.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

خوشحالم که می روی رئیس - روایتی از یک خوشحالی بی نفرت، بی توهین


در کتاب­ها و نوشته­ها و خطابه­ها، زیاد شنیده­ایم و خوانده­ایم که تاریخ و تنایجش، سالیان دراز باید زمان بخورد و قضاوت تاریخ، یکی دو سال نمی­شناسد و برای دیدن پیامدهای تاریخی باید صحبت از صده­ها و هزاره­ها کرد. نوشته­اند و خوانده­ایم، گفته­اند و شنیده­ایم اما چیز دیگری دیدیم. انگار تاریخ خاورمیانه را وارونه نوشتند. وارونه نوشته­اند که می­شود مثلا دو سه سال تاریخ، کش بیاید و تو کل همان تاریخ چند هزار ساله را بخوانی، بخوانی؟ نه، به چشم ببینی و لمس کنی. اما جای شکوه نیست، گلایه­ای نیست که چرا باید از میان این همه تاریخ پر فراز و نشیب، و این همه نژاد و رنگ و کشور، تو در خاور میانه­ی پر از حادثه و در این هجوم وانفسای بلایا به دنیا بیایی، در ابعادی که انگاری تاریخ در آن سریع­تر رقم می­خورد؛ جایی که می­شود هزاران سال تاریخ جهان را تنها در ربع قرنی، و حتی کمتر، به چشم دید: جنگ، انقلاب، دیکتاتوری، مبارزه، اشغال، حصر، تبعید، شکست، فقر، آزادی، اسارت، تظاهرات، پیروزی، خفقان، بهار عربی، شلیک، فریاد، اشک­آور، حقنه، خزان عربی، زندگی در کف خیابان، آگاهی، تعصب، چماق، زور، شادی و هزاران واقعه از گوشه و کنار تاریخ جهان. و صد البته گلایه­ای نیست که چرا باید هشت سال از بهترین دوران زندگیت، هشت سال از جوانیت، را در دوران تصدی مردی بگذرانی به نام محمود احمدی نژاد. گلایه­ای نیست، که دست تقدیر بوده و جبر تاریخ. چاره­ای هم نیست جز زندگی و تحمل و امید. اما دلیلی هم نیست که سر آخر، خوشحال نباشم، خوشحالم و از صمیم قلب برای رفتنش شادمانم. پایان هشت سال کابوس­وار، پایان هشت سال عملکردی که هنوز هم در این روزهای آخرش دارد از زندگی­هامان انتقام می­گیرد، دوران تصویب مداوم کاغذ پاره­هایی که اثرش را و طعم تلخ گرسنگیش را آن پیرمرد فقیر روستای انگاس چشید، دورانی که تاریخش را می­شود از کوچک شدن سفره­هامان قرائت کرد، از ترک­های روی گونه­ی کارگری که شب­ها جلوی زن و بچه­اش گریست و روزها جلوی کارفرمایی که او را اخرج کرد، دوران تلخ تهمت­های یک طرفه و یکه­تازی­هایی از جنس خود گویی و خود خندی­ها، دوران شوم خمودگی و عصبیت؛ اما تمام شد. خوشحالم آقای رئیس جمهور سابق، خوشحالم که می­روی. بی هیچ توهین و تحقیری، بی هیچ خشم و نفرتی، فقط خوشحالم و صادقانه و بی هیچ ریا و جنجالی می­گویم: خوشحالم که می­روی. در فیلم­ها دیده­ایم که به هنگام آزادی یک تن از زندان، دیگر زندانیان شعاری را همه با هم و با لبخند می­دهند: «بری دیگه بر نگردی». من هم از این زندان بودنم برای تو که زندانی نبودی، با لبی خندان و با آرزویی از اعماق وجود، بلند بلند فریاد می­زنم که: «بری دیگه بر نگردی!».

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

روایتی از یک سیگار برگ کوبایی

تا به حال تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ یه سری مارک های معروف داره کوبایی که خیلی کمیابه و خاص! خیلی وقت پیش ها بود، یادم هست مستندی نشون می داد از زندگانی آدم های بیلیونر. یادم هست جایی داشت که اون فرد بیلیونر رفت و شروع کرد به معرفی کلکسیونش. اتفاقا در کلکسیونش یک جعبه ای بود زرق و برق دار که با احترام بازش کرد و درونش یک عدد سیگار برگ بود، بعد با شعف خیلی زیاد رو به دوربین نشونش داد و گفت هنوز باز نشده و این از کمیاب ترین سیگار برگ های جهانه که مثلا کلا دو سه تا ازش در دنیا هست و یکیش اینه. هنوز تصویر اون لحظه و زاویه دوربین و شعف عجیب اون مرد توی ذهنم هست. آخه باید جای اون سیگار برگه بوده باشی که بفهمی حالش رو، که بفهمیش! میدونی سیگار برگ برای کشیدنه، یعنی حتی همون کمیاب ترین و بهترین نوع سیگار برگ هم باید کشیده بشه، اصلا اصلش و وجودش برای همینه. اما چی شده؟ حتی بسته اش رو هم باز نکردن و گذاشتنش اون جا تو کلکسیونه. البته نه اینکه فراموشش کرده باشن ها یا چیزی دیگه. نه اتفاقا بر عکس اصلا احترام داره، هر کسی هم نمیتونه ببیندش، اصلا فکر کن طرف با افتخار جلو دوربین داره اونو به دوست داراش نشون میده که آهای آقایون و خانوما، این سیگار برگمه ها و خیلی هم خوبه، اما فقط همین! خیلی خوبه ها، اصلا خیلی خیلی خیلی خوبه ها اما فقط همین! چیزی بیشتر از خیلی خیلی خیلی خوب بودن نیست. ته ته ته تهش همینه که خیلی خوبه. اونقدر خوبه که طرف احتمالا هر کسی میاد تو خونه اش میگه فلانی بیا این سیگار برگمو دیدی؟ و با افتخار و احترام بازش می کنه و نشونش میده، اما دوباره میذارتش تو جعبه و احتمالا میرن با همون مهمونه میشینن به سیگار برگ کشیدن، آخه می دونی این سیگار برگه خیلی خیلی خیلی خوبه نمیشه کشیدش که! اصلا اونقدر خوبه به درد همین موزه و کلکسیون و اینا می خوره نه کشیدن و کام گرفتن و دودش رو هومَی درون دادن و بعدم آروم آروم بیرون دادن، باسه همین میرن و یه سیگار برگ دیگه بر میدارن و با مهمونا می کشن. آره داشتم می گفتم خلاصه، تا حالا تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ د نبودی دیگه!