ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

از دوست به یادگار دردی دارم ...

لباس تنمونه و نمی بینیم
یه عمره لباس تنمون می کنیم تا نبینیم
آبا و اجدادمونم همین بودن
اصلا میگن آدم و حوا که لخت بودن اومدن، لباس کجا بود!؟
تاریخ که کمی گذشت، تعداد که زیاد شد، آدم ها که با هم دوست شدن، دیگه وقتش بود
وقتش بود که لباس تنشون کنن که نبینن
آخه میدونی لباس جاشونو می پوشونه
لباس تنمونه و الا می دیدیم جای اون همه زخمو
اون همه زخم که از پشت زدن، دشمن!؟ نه بابا دوست! 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

افکار پریشان-100: به کجای جهانی!؟

نشسته ام با حالی خراب، بی قرار و بی تاب و میان این همه آه و اشک به این فکر می کنم که این اندوه بی پایان و این حجم سنگین سیاهی اکنون بودنم کجای معادلات جهان قرار دارد!؟ ناراحتی و خوشحالی ام چه فرق به حال دنیا دارد!؟ حالم از خودم و هر چه هست به هم می خورد! 
چشم ها را می بندم و غرق سیاهیش می روم تا دل خواب!




*. دیگر افکار پریشان (+)

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است ...

تقصیر ما که نیست، شرق را به احساس بسته اند و غرب را به عقل! همین می شود که درست بعد هر حادثه ای دست احساس می لرزد که مکتوبش کند، که بنویسدش تا یادش نرود.همین است که این همه هجمه ی احساس را می شود بعد از مرگ هر عزیزی دید، هجمه هایی که به همان اندازه سریع شروع می شوند که پایان می یابند. شاید برای همین است که تا حالا صبر کردم. صبر کردم تا کمی از هیجانات این احساس فروکش کند و بعد برای تو بنویسم. 
رفاقت لافش هم سخت است امین! تو که خود بهتر میدانی! ما که لافش را هم نتوانستیم بزنیم اما حضور چون توئی نشانمان می دهد که هنوز هم هستند رفاقت هایی که بی محاسبه دو دو تا چهارتای روزگار و بی عقل عدد بین مصلحت اندیش در پی حادثه ای هر چند کوچک، کوچک درست به اندازه ی تمام شدن یک عدد دیسک 20 سانتی متری ماشین، همه کار و بارشان را فراموش کنند و کنارت باشند و رفاقت را به تو نشانش دهند. بعد هر بار هم که با شرمندگی نگاهش کنی لبخندی بزند که نه بابا ما که بزرگ علاف عالمیم و کاری نیست که و هزار توجیه دیگر برای دلخوش کردن تو و شرمندگی کمتر. 
همین چند ماه پیش بود که استادی داشت از سرمایه های سازمانی حرف می زد و چه بد می گفت! همه اش پول، همه اش منفعت و همه اش کثافت محض! یکی هم نبود بگوید آخر علم را چه به کار سرمایه!؟ می بینی چقدر گولمان زده اند امین!؟ سرمایه آدمی رفاقت هاست که گاه و ناگاه در پس حادثه ای به تو تلنگر می زد که های فلانی حواست هست!؟ 
خیلی ها هستند امین! وقتی می گویی خیلی ها باید مدام در گوشت کسی زمزمه کند که گولمان زدند که کمیت چیز مهمی است، خیلی ها هستند امین! اما واقعا خیلی نیستند آن ها که آدمی بخواهد لحظه ای کنارشان بنشیند و بی دغدغه و بی بهانه بخندد، گریه کند، داد بزند، غر بزند، قهقهه بزند و چه فرق می کند، کمیابند آن ها که آدمی میتواند کنارشان خودش باشد. 
دیدی گفتم!؟ حالا همین نم اشک دارد بدجوری بیادم می آورد که نطفه ی شرق را به احساس بریدند و چاره چیست؟ هان؟! ایکاش واژه ها اینقدر مبتذل نبودند و می شد که احساس را در بند کلمات کرد، اما دریغ! 
ببخش که نمی شود احساس را کتابت کرد و لاجرم باید در قامت واژه ها رامش کرد و این خود درد بزرگی است ...




*. به بهانه تولد امین و تقدیم به خودش و دیگر رفیق همیشگی ام مهدی 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

«هر جی سنگه باسه پای لنگه» یا «گه بیاد به این درس خوندنت»

جواب کنکور کارشناسی که آمد، رشته مهندسی صنایع دانشگاه علم و فرهنگ قبول شده بودم
تو فامیل هر کی می دید می گفت: «چی قبول شد؟»
- مهدسی صنایع
- چی صنایع غذایی!؟
- نه مهندسی صنایع
- آها صنایع دستی و اینا!
- نه مهندسی صنایع خالی
- آها زیر مجموعه وزارت صنعت و معدنه!؟
- جان!؟ نه ربطی به اون نداره
- صنایع نفت و گازه پس!؟
- نه {بی شرف}
- حالا چه دانشگاهی هست!؟
- علم و فرهنگ
- علم و صنعت!؟
- نه علم و فرهنگ
- چی هست!؟
- جهاد دانشگاهی سابق که شده علم و فرهنگ
- آها جهاد دانشگاهی تهران!؟
- آره دیگه جهاد دانشگاهی سابق تهران که الان شده دانشگاه علم و فرهنگ
- آره دیگه دانشگاه تهران!
- نه بابا! این یه دانشگاه جداست
- دانشگاه آزاده یعنی!؟
- نه {بی شرف}

نشستیم درس خواندیم حسابی و حالا هم سه سالی است که ارشد کارآفرینی دانشگاه تهران خواندم ولی همان آش و همان کاسه را داریم این بار در مورد رشته
- چی قبول شدی!؟
- کارآفرینی
- چی هست!؟
- مدیریت کارآفرینی دیگه
- آها گرایشت کارآفرینیه!؟
- نه گرایشم که خدمات کشاورزیه، رشته است کارآفرینی
- پس مهندسی کشاورزی میخونی!؟
- نه {بی شرف}
- پس چی!؟
- رشته کارآفرینی گرایش خدمات کشاورزی
- آها، یه کاری هم پس برای بچه ی ما راه بنداز بیکاره!
- {خنده هیستریک}


ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

رمز زندگانی

رمز زندگانی همین است که «بی خیالی» را یاد بگیری.
 یادبگیری چگونه می شود دید و دم نزد،
چگونه می شود چشم ها را بست و رد شد،
چگونه می شود با خیال راحت فراموش کرد

رمز زندگانی در همین است وگرنه این که ما می کنیم جندگی هم نیست چه برسد به زندگی!