۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

معرفی کتاب به بهانه نمایشگاه کتاب



به بهانه نمایشگاه کتاب و به قدردانی عزیزانی که مدام کتاب معرفی می‌کنند تصمیم گرفتم تا ۱۷ کتاب قابل توصیه‌ای که اخیرا خواندم را معرفی کنم. سعی کردم تا طیف متنوعی باشد و لذا معرفی همه‌شان در یک پست جا نمی‌شوند. در اینجا تنها کتاب‌هایی عمومی‌تر را به اختضار و در قالب چند جمله کوتاه معرفی می‌کنم؛ چراکه شرح و بسط و درس‌آموخته‌های هر کدامشان کرورکرور حرف می‌خواهد.


برای آنانکه به تغییر در زندگی و زندگی سرشارتر اهمیت می‌دهند، آثار آلن دو باتن خاصه «تسلی‌بخشی‌های فلسفی» از آن دست کتاب‌هایی است که در میان سفیدی خطوطش نکته‌ها دارد برای اهلش. «سرکلاس با کیارستمی» را رضای عزیزم به من توصیه کرد و نه تنها درس هنر است که درس زندگی است. بسیاری همچون مجید عزیزم «تئوری انتخاب» را سرلوحه زندگانیشان قرار دادند و من هم با خواندنش همین مسیر را پی گرفتم. به دن آریلی را پیشتر می‌شناختم اما به پیشنهاد هانی عزیزم «نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر» را خریدم و خواندم و بهترین کتابی است که به سادگی هر چه تمام‌تر اقتصاد رفتاری را پیش رویت می‌گذارد. مک‌دونا را به بهانه تئاتر «مرد بالشی» که با حمید عزیزم رفتیم شناختم و بعدتر «ستوان آینیشمور»ش بسیار برایم خاص شد (هر چند کلا مک‌دونا به دلیل خشونت عمیق در زیرلایه‌های نمایشنامه‌هایش چندان برای همگان توصیه نمی‌شود)
باقی کتاب‌ها هم باشد برای بعد ...

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

واژه‌‌شناسی جهنم






در اقوال باستان آمده است که «گهینوم» نام دره‌ای است در اطراف اورشلیم و در مسیر بیت‌لحم که قربانگاه اصلی کودکان برای خدای «مولوخ» بوده است و بعدها آتشگاهی ابدی برای تجسم دوزخ
تعابیرش از حد حوصله خارج است؛ از جهنم به توصیف آنجلیکو فرا گرفته و توصیفات آلیگیری در کمدی الهی تا توصیفات متی در انجیل و آیات قرآن؛‌ اما جهنم آدمی گویی همان لحظات عمیق تنهایی است که خشکت می‌کند؛ همان لحظه‌های دوری از هر چه هست؛ گویی همان تعلیق ندانستن آنکه چه باید بکند؛ همان حس گزنده‌ی استیصال! مزمزه‌ی لحظاتی تلخ که انگاری توصیف همان «لَأَكِلُونَ مِن شَجَرٍ مِّن زَقُّومٍ» است؛ همان جدایی آدمی حتی از خودش

به قول حضرت حافظ:

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت


۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

واژه‌شناسی آن

حضرت مولاناست گمانم که می‌گوید: «آنِ منی؛ کجا روی!؟». و چه ترکیب عمیقی است این «آنِ من» بودن! ایهام ظریفی است: یکی در معنای تملک - و چه معنای بدی!- اما معنی دیگرش به تاکید عرفا قابل درک اما توصیف‌ناپذیر است: نوعی حسن در لحظه، نوعی زیبایی در یک نفس و یک دم، نوعی لمحه‌ی ناب، نوعی حس لعنتی غیر قابل توصیف! این معنای دومیش همانی است که حافظ می‌گوید: «بنده طلعت آن باش که آنی دارد»؛ شاید کیفیت زندگی هم بسته به همین «آن»هایی است که از سر گذرانده‌ایم؛ بسته به همین «آن»هایی است که در ذهن داریم و بسته به همین «آن»هایی است که نفس به نفس زندگیش می‌کنیم





۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - برجی نشست و قامت تهران خمیده شد!


این صدای ماست که فرو می‌ریزد!
چاپ شده در روزنامه شهروند


تنها چند ثانیه کافی بود تا نمای مدرن‌ترین ساختمان تهران قدیم در جلوی چشم نگران ملتی به ویرانه‌ای بدل شود. همه‌مان بعد از حادثه پیگیر تک‌تک اخبار بودیم. سرهامان در گوشی‌ها و منتظر تا پیامی جدید روزنه‌ی امیدی را در میان انبوه ویرانه‌های غم برایمان باز کند. گویی همه گمشده‌مان را در اخبار جستجو می‌کردیم. انگار مدت‌هاست که چیزی درون‌مان ویران شده و حالا با دیدن هزار باره‌ی فروریختن پلاسکو در جستجوی آنیم. گویی پلاسکو آینه‌ی تمام قدی بود برای دیدن خودمان که چگونه آتش گرفته‌ایم و چگونه از درون ویران شده‌ایم.
صدای ریختن پلاسکو، این قلب ۵۰ ساله‌ی تهران، استعاره‌ای است از زندگی لجام گسیخته‌مان در گذشته و حال و چشم‌‌پوشی‌مان از آینده‌‌ی جمعی پیش رو. چسبیدنمان به منافع زودهنگام و جمع‌کردن مسئله‌های پیش رو تا مبادا نیم‌نگاهی هم به روزهای فردا کنیم؛ چراکه چو فردا بیاید فکر فردا کنیم! فرقی هم نمی‌کند که در کدام جایگاهیم. بارها صحبت‌های سخنگوی آتش‌نشانی را مبنی بر اخطارهای پی‌درپی خطرات ایمنی به مالکین و کسبه پلاسکو شنیده‌ایم و غصه خوردیم؛ اما حاضر نیستیم ریالی برای امنیت خانه‌مان هزینه کنیم و حتی برای گرفتن پایان کار ساختمان به آشنایی در شهرداری زنگ می‌زنیم و یا قضیه را با هدیه‌ای ناقابل به مامور شهرداری حل می‌کنیم. هنوز چشم‌هامان از آوار نابودی آنی حداقل ۶۰۰ میلیارد کالا خیس خیس است؛ اما نوبت به مغازه خودمان که برسد می‌گوییم همین یک میلیون هم مرهمی برای زخم زندگی‌مان است و حالا کو تا پاساژ ما آتش بگیرد! کرور کرور الیاف و پارچه را هم در کنج مغازه‌مان انبار می‌کنیم برای فروش شب عید و هیچ حواسمان نیست که جرقه‌ای می‌تواند نه تنها زندگی ما که زندگی چندین هزار نفر را در کام مرگ اقتصادی بکشاند. بغض می‌کنیم و برای دوست و فامیل و آشنا از ازدحام جمعیت و نرسیدن ماشین‌های امداد در صحنه می‌گوییم و استوری اینستایمان را تند تند از محل حادثه به روز می‌کنیم؛ اما یکبار نمی‌پرسیم که خودمان آنجا چه کار می‌کنیم. تا حادثه‌ای هم اتفاق می‌افتد مسئولیت شهروند-خبرنگاری‌مان روی دوشمان سنگینی می‌کند و باید سریع از محل حادثه رسالتمان را و دینمان به جامعه بشری را ادا کنیم. زجه‌های مغازه‌دار امانمان را می‌برد که فریاد می‌زند اگر می‌دانستم هزینه می‌کردم؛ اما نوبت به خودمان که برسد ...!
پلاسکو با آن عظمت و قدمتش، خیره به چشم‌های نگرانمان ما آوار شد بر سر آن‌هایی که داشتند تاوان سنگین بی‌احتیاطی دیگران را می‌دادند. حالا مضطرب و نگران حال آتش‌نشانانی هستیم که با چشم خود حبس شدنشان را دیدیم. انگار خودمان را حالا در آینه‌ای دیگر می‌بینیم. گویی این خود ماییم که زیر آوار خرواری ویرانه حبس شده‌ایم و دیگر وقت آن است که به جای جستجوی مسئله در ویرانه‌های چهارراه استانبول، کمی درون خودمان را زیر و رو کنیم: چه شده است که این حجم انبوه کوته‌بینی و منفعت طلبی فردی را هر روز زندگی می‌کنیم؟

*. عکاس و شاعر شعر تیتر متن را هر چه گشتم پیدا نکردم


۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

شیرینی کشف تلخی ته خیار! - شماره 1

آهسته اما پیوسته یادت می دهند (بخوانید یاد می گیری) که جهان، جهان آشوب و جنجال آفرینی است. می فهمی آدم خوب های این جهان بیشتر محل گذرند تا ماندن. 
با تمام وجود درک می کنی که «فلانی تو چقدر خوبی» و «وای تو که فوق العاده پسر خوبی هستی» و «ممنونتم که هستی و اینقدر خوبی» و ... فقط برای گلوگاه بحران های زندگیشان است و الا خوبی تنها توهمی است القایی از سوی همان ها که دنبال اتوبوسی اند که در مسیر هیجانات و جنجال آفرینی ها کمی هم چشم بر هم بگذارند و استراحتی کنند و وقتی به مقصد رسیدند بی خداحافظی رهایت کنند. 
گولمان زدند که خوبی ارزش است ...
غرق در لذت توهم خوب بودن، یکهو -کسی چه می داند مثلا درست در آستانه 30 سالگی- سر بلند می کنی و واقعیت آنقدر سهمگین می شود که باید دل در گرو هنر دهی و برای فرار از فرط واقعیت، خیال کنی و بنویسی، خیال کنی و نقاشی بکشی، خیال کنی و شعر بگویی، خیال کنی و ...
راستی برایت نگفتم، باید باشی تا بگویم که ... آه یادم نبود که نیستی و فقط هر چند وقت یکبار پیامی می دهی که تو چقدر خوبی، خوب باش! حالا اما فهمیدم که کارکرد من در این دنیا همین هنر است و بس! دیگر نه دل در گرو توهم خوب بودن دارم و نه چیز دیگر. 
صبح ها برای کار بیدار می شوم و تا شب همچون همان کرم ابریشم، امیدوارانه پیله می بافم و قفس می سازم و خودم را گول می زنم که انتهایش پرواز است ...
نه اشتباه نکن، افسردگی نیست؛ یکجور حس خاصی است مثل شیرینی کشف تلخی ته خیار! یکجور حس رهایی از کشف این توهم ناجنس: این روزها مثل همیشه ام، فوق العاده عالی!

۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

افکار پریشان (۱۰۸) - تولد


کسی چه می‌دونه! شاید باید نفس‌ها همینطور بی‌رحم و خشک می‌اومد و می‌رفت تا پسرک در آستانه ۳۰ سالگی سر بلند کنه و بر زبر ماسوای هستی خودش، زیر لب زمزمه کنه که: بنگر ز جهان چه طرف بر بستم!؟ هیچ! وز حاصل ایام چه در دستم!؟ هیچ!
ضربان سایه‌ی شومی آروم آروم طوری ریتم زندگیشو درگیر خودش کرده که دیگه نه می‌تونه به ساز این رقاصه ی پیرِ عقدِ هزار داماد برقصه و نه گوشه‌ای بشینه به نظاره‌ی این مشاطه گرِ دهر! بلبشوئی درونشه!
«باید عادت کرد!؟» این سوال رو هر روز جلوی آینه از خودش می‌پرسه و بعد خنده رو از زیر پادری ور می‌داره و از خونه می‌زنه بیرون. شب‌ها هم پای گلدون روزمرگی درست پشت در تنهایی خنده‌هاش رو رها می‌کنه و بر می‌گرده تو خونه!
روزگار خوب بازی‌کردن رو یاد آدمی می‌ده و وقتی تو آینه اون منِ دیگریِ خودت رو می‌بینی، خوب می‌فهمونه بهت که «هوی فلانی! قد و قواره‌ی این حرفا نیستی!».
درست میون کثافت‌ترین و آشوب‌ترین اوضاع درونی، ظل آفتابِ دم‌کرده‌ی روزمردگی‌های (بخوانید روزمرگی‌های) این همه جمعیتِ لاشه‌مرده که هر روز صبح تا شب رژه می‌رن تو این خیابونای لعنتی، کاری کرده که بوی تعفن زندگی بشری حالش رو بهم بزنه. حالش رو بهم بزنه اما اون دم نزنه! دم نزنه که مبادا «بد» شه! آخه اون «آدمِ خوبیه».
اما ضربات تیک تاک ساعت در ۲۱ آبان‌ماه ۹۵ جوری تو سرشه که می‌خواد عق بزنه این نطفه‌ی کریه درونش رو. می‌خواد سقط کنه این ولدِ چموش رو. کاغذ رو بر می‌داره و می‌خواد کلمات رو بی‌پروا عق بزنه روش؛ بی‌فکر به اینکه کی می‌خواد اینارو بخونه و چقدر بعد خوندنش تفسیرهای چرند می‌کنن ازش، تند و تند می‌نویسه عصاره‌ی این ۳۰ سال زندگی رو:
«آهسته اما پیوسته یادت می‌دهند (بخوانید یاد می‌گیری) که جهان، جهان آشوب و جنجال‌آفرینی است. می‌فهمی آدم خوب‌های این جهان بیشتر محل گذرند تا ماندن. با تمام وجود درک می کنی که «فلانی تو چقدر خوبی» و «وای تو که فوق العاده پسر خوبی هستی» و «ممنونتم که هستی و اینقدر خوبی» و ... فقط برای گلوگاه بحران‌های زندگیشان است و الا خوبی تنها توهمی است القایی از سوی همان‌ها که دنبال اتوبوسی‌اند که در مسیر هیجانات و جنجال‌آفرینی‌ها کمی هم چشم بر هم بگذارند و استراحتی کنند و وقتی به مقصد رسیدند بی خداحافظی رهایت کنند.
گولمان زدند که خوبی ارزش است ...
غرق در لذت توهم خوب بودن، یکهو -کسی چه می‌داند مثلا درست در آستانه‌ی ۳۰ سالگی- سر بلند می‌کنی و واقعیت آنقدر سهمگین می‌شود که باید دل در گرو هنر دهی و برای فرار از فرط واقعیت، خیال کنی و بنویسی، خیال کنی و نقاشی بکشی، خیال کنی و شعر بگویی، خیال کنی و ...» همینجای نوشتشه که جوهر از سر قلمش سر ریز می‌شه بیرون و سیاه می‌کنه این سیاه‌نامه‌ی زندگیشو! عربده می‌زنه از خشم ...
{جالبه روزگار؛ که میذاره سهمگین‌ترین ضربه‌اش رو برای شکننده‌ترین حالتت و طوری با قدرت خوردت می‌کنه که صدای شکسته‌شدن استخونات بپیچه تو تک‌تک مویرگات؛ چنان لهت می‌کنه که نفس به نفس عق بزنی همه روزمردگی‌هات رو و غرقابی از تعفن بپاشه جلو چشت. که بفهمی هیچی نیستی!}
وسط نعره‌های تنهاییشه که صدایی ساکتش می‌کنه. نوتیف پیامکی روی گوشیشه از طرف بانک سامان که توش نوشته: زادروزتان خجسته و روزگارتان به سامان باد!

۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

شرم همون کام‌های اول ...


«دوست داشتن کسی مثل سیگار می‌مونه»
یعنی اعتیاد آوره!؟
«اون که صد البته! اما منظورم چیز دیگه‌ایه. بوی سیگار، تو آدمی نشست می‌کنه؛ نه تنها تو خود آدم که تو لباس و تخت و کیف و تک‌تک وسایل زندگی. دوست داشتن هم همینه. وقتی کسی رو دوست داری، در تو رشد می‌کنه، ریشه می‌ده و ...»
پک سنگینی به سیگارش زد و فوت کرد تو صورتم.
«تو این میونه فراموشی هم معنایی نداره. درست تو موقعی که خودت رو گول زدی، یه نمه بارون بهاری خوب بهت یادآوری می‌کنه که ترک سیگار فراموشی نیست! ذره‌ذره‌ات بیتاب کام دلنشین مارلبروی لایتی می‌شه که زیر بارون باید بکشی؛ یهو پر می‌کشی به شور گرمای یه پک سنگین سیگار تو سوز سرمای یه روز پاییزی. می‌ری تو عمق همون دردا که میون خنده‌های ناب مستی دنیات رو شیرین‌تر کرده بود. یاد شرم همون کام‌های اول که سرفه‌ات رو می‌خوردی که مبادا کسی بفهمه اولین سیگارته. بی‌شمار تصویر و رنگ و بو و دود، ذهنت رو آشوب می‌کنه»

سیگارش رو لالوی ته مونده قهوه‌اش خاموش کرد. یه نیگا به بیرون کرد و یه نیگا به من و گفت: «چرا این پاییز لعنتی بارون نداره پس!؟»