۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
همین جوری - 37: بزن این زخمه ...

ما که آخر نفهمیدیم این فتنه بالاخره مرد یا هنوزم زنده است !!!!
۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه
۱۳۸۹ دی ۷, سهشنبه
اندر باب ما ایرانی ها - 3: واقعیت تلخ جامعه ... (من هنوز خواب میبینم که دوره دوره وفاست!)
غالبا ما ایرانی ها دوست نداریم از برخی واقعیت های تلخمان صحبت کنیم و همیشه در گیر و دار این نگفتن ها گاه دچار توهمات عجیبی می شویم؛ بحث راجع به این فرهنگ عامه بسیار گسترده و طولانی است و خارج از حوصله اما بخشی از واقعیت همین واقعیت جامعه ماست. واقعیت جامعه ما بسیار تلخ و وحشتناک است. جامعه ای خشن که دروغ در آن بیداد می کند، ریا عادی است، تصنع می بارد و ...
واقعیت فرهنگ این جامعه تلخ تر از آن است که قابل وصف باشد. این حرف برای آنها که درگیر زندگی و کار شده اند ملموس تر است، هر چه بیشتر درگیر می شوی بیشتر این واقعیت تلخ را زیر دهان مزمزه می کنی ...
آدمی تا وقتی در گیر و دار درس و مشق است کمتر به این مساله فکر می کند و برای انسان خوش بین و سر خوش این روزگار، تمام جامعه تعمیم همین دوستی ها و لبخندها و زیبایی های جمع های صمیمی دوران مدرسه و یا -بیشتر و عمیق تر- دانشگاهی است، و حقیقت در این واقعیت تلخ، شیرینی داشتن جمع های دوستی در دوران مدرسه و دانشگاه و حفظ ارتباطات شفاف و زلال با آن دسته از رفقا غنیمتی است بس عظیم! -که این حقیر همیشه از آنها بهره مند بوده ام-.
اینها را نوشتم تا امیدی باشد بر تداوم هر چه بیشتر این جمع ها و دوستی ها و خوبی ها ...
در انتها هم یاد بخشی از نوشته «منان من» افتادم:
و در این میانه تنها وقتی با دردمندی از جنس خویش هستی احساس غربت نمی کنی. احساس قربت می کنی و می دانی که او نیز هم درد توست و او نیز آشنای توست و از همین روست که محبتی در میانتان پدیدار می شود محبتی نه از جنس آن همه هوس های بی شرم و سرد. نه از جنس شکم و نه از جنس فساد بلکه محبتی از جنس نگاه٬ از جنس خیال٬ از جنس .. نمی دانم !؟ .. از جنس هر آنچه در این دنیا نیست! ... و این ارزشی گرانبها دارد.
و هميشه و همواره فكر كرده ام كه چه موهبتي است ديدار و تغزل با منان من ! عجيب جالب است! واژه توانايي بيان اين همه شگفتي را ندارد و تنها اشك می تواند تنها اندکی از آن همه احساس شگفت را بیان کند و من همیشه تقدیس گوی این منان خودمم!
منانی که همیشه بزرگوارانه و از سر مناعت طبع خویش٬ منت بر این خود خویش گذاشته و مرا من می کنند! و من بی منان خویش زیستن نتوانم کرد!
۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه
من و تو - 17: این دل دیوانه را معبود کیست !؟

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
افکار پریشان - 45: 3 اپیزود از دروغ پشت تریبون و 1 توصیه

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه
افکار پریشان - 44: نامجو چی میگه اونوقت!؟

می غرقولیم در این تنگنای مرداب هفت اورنگ
می غرقولیم و غرقوله وار از میان غرقوله های خویش
به دنیای اطراف تف می کنیم و تفهامان در لجن ها گم می شود
ما چند غرقوله متحرک در غرقوله گاه غرقابهای همه عفن و تنگ و تار
در اثنای اتصال حنجره با بغض فاضلاب های شهری
می خندیم بلند و بسیار، هاهاها وار
بارها و بارها در این مرداب، لجن می خوریم و قورت می دهیم
و عوق می زنیم و ناگاه به اندیشه قانون پایستگی عوق ما و لجن گندابه های این مرداب
سکوت می کنیم و سکون
این سنگینی پتکهای روزمرگی! ما را اسیر می کند، غرقوله می شویم
سرخوشانه غرقوله ترین غرقوله عالم می شویم بی برق نگاه شک آمیزی به خود
و لذت می بریم از تناول فاضلاب ها و گندابه ها و لجن ها
این گوشه ها کسانی سخنرانی می کنند، از خوبی ها می گویند
و از دهانشان فاضلاب با فرکانس شدید بیرون می زند
و غرقوله های دیگری که مادام سر تکان می دهند در تایید فاضلاب های ذهن سخنران
آروغ می زنیم و از حباب هوا که اکنون میان این همه گندابه سر بر آورده است
ساده و بی هیچ چشم طمعی روی بر می گردانیم
و سرمستانه فکر می کنیم که اینجا آزادی تقریبا رو به مطلق است!
....
×. هی نگویید بنویس ...
۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
عکس نوشت - 17: چه فکر می کنی!؟
همین جوری - 35: دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده ...

این روزا بارون که نمیاد آدم بره زیر بارون قدم بزنه ، پس باید بره زیر دوش! و به سبک همه ایرانیا آواز بخونه! بزنه زیر آواز: «بانوی موسیقی و گل شاپری رنگین کمون به قامت خیال من مل مله مهتاب بپوشون ...» البته از اونجایی که دولت مهرورز و عدالت گستر و مردمی و منصب -چی ببخشید منتخب!- داره رایانه آبو هدفمند می کنه که بتونه باهاش پول نفتو بیاره سر سفره هامون، زیاد نمی شه اون زیر موند که داد بابا در میاد که: «بچه من با قوقولی قوقویه خروسا میرم سر کار با واق واق سگا بر میگردم بعد تو هی بری اونجا آواز بخونی با اون صدای انکرالاصواتت!؟» چی داشتم می گفتم!؟ آها این روزا بارون که نمی آید آدم با چتر بره زیر بارون بعد یهو عین این عاشقا چترو ببنده و بره زیر بارون حال کنه! با چترم که ضایس بره تو حموم!
این روزا علاوه بر اینکه بارون نمیاد بادم نمیاد که آدم دلشو بده به باد! بعدشم از بی دلی عین عاشقا بشینه یه گوشه خیابون سیگاری دود کنه! پس مجبور میشه هی بشینه زیر باد کولر! خب ضایس آدم دلشم بده به باد کولر دیگه! تازه زیر باد کولرم که نمیشه سیگار کشید ! همین که بعضی شبا لباست بوی سیگار میده و مامانت صداش در میاد که: «ای جز جیگر بگیری معتاد شدی!؟: برا هفت پشتت بسه!
این روزا حتی ....
×. می خوام یکی بیاد منو اینجوری بچسبونه دیفال!
×. عنوان بخشی از ترانه ای است از روزبه بمانی با صدای داریوش
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
همینجوری - 34: فرشته عشق نداند که چیست ... یلدا نامه
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
در گذرگاه خاطره - 26: فصل آشنایی ما سبز خواهد ماند باقی ... (مخاطب خاص دارد)
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه
واژه شناسی -3: ایثار ...

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه
افکار پریشان - 43: محرم نامه 3 و عوق دردها

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
عکس نوشت - : یه روز خوب میاد ...
۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه
افکار پریشان - 42: بودن یا نبودن ...

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
همین جوری - 33: باران تویی هر لحظه آوازت خوش است ...
۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه
لحظه ای تامل - 27: محرم نامه دوم (ذبح حق به تیغ مصلحت)
عکس نوشت - 13: freedom is not free !
۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه
من و تو - 16: آینه در آینه شد ...

عکس نوشت - 12: باغ بی برگی !
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
لحظه ای تامل - 26: محرم نامه نخست ...
۱۳۸۹ آذر ۱۶, سهشنبه
تلنگری به خودم - 11: خودت باش ...
۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه
در گذرگاه خاطره - 25: کفشدوزک هایی به عمق یک حیات دوباره! (مخاطبان خاص داد)

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه
افکار پریشان - 38: مشق خواب می زنم و الا چو خواب آید کجا خواب!؟
