ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

اندر باب ما ایرانی ها - 3: واقعیت تلخ جامعه ... (من هنوز خواب میبینم که دوره دوره وفاست!)

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


غالبا ما ایرانی ها دوست نداریم از برخی واقعیت های تلخمان صحبت کنیم و همیشه در گیر و دار این نگفتن ها گاه دچار توهمات عجیبی می شویم؛ بحث راجع به این فرهنگ عامه بسیار گسترده و طولانی است و خارج از حوصله اما بخشی از واقعیت همین واقعیت جامعه ماست. واقعیت جامعه ما بسیار تلخ و وحشتناک است. جامعه ای خشن که دروغ در آن بیداد می کند، ریا عادی است، تصنع می بارد و ...

واقعیت فرهنگ این جامعه تلخ تر از آن است که قابل وصف باشد. این حرف برای آنها که درگیر زندگی و کار شده اند ملموس تر است، هر چه بیشتر درگیر می شوی بیشتر این واقعیت تلخ را زیر دهان مزمزه می کنی ...

آدمی تا وقتی در گیر و دار درس و مشق است کمتر به این مساله فکر می کند و برای انسان خوش بین و سر خوش این روزگار، تمام جامعه تعمیم همین دوستی ها و لبخندها و زیبایی های جمع های صمیمی دوران مدرسه و یا -بیشتر و عمیق تر- دانشگاهی است، و حقیقت در این واقعیت تلخ، شیرینی داشتن جمع های دوستی در دوران مدرسه و دانشگاه و حفظ ارتباطات شفاف و زلال با آن دسته از رفقا غنیمتی است بس عظیم! -که این حقیر همیشه از آنها بهره مند بوده ام-.

اینها را نوشتم تا امیدی باشد بر تداوم هر چه بیشتر این جمع ها و دوستی ها و خوبی ها ...

در انتها هم یاد بخشی از نوشته «منان من» افتادم:

و در این میانه تنها وقتی با دردمندی از جنس خویش هستی احساس غربت نمی کنی. احساس قربت می کنی و می دانی که او نیز هم درد توست و او نیز آشنای توست و از همین روست که محبتی در میانتان پدیدار می شود محبتی نه از جنس آن همه هوس های بی شرم و سرد. نه از جنس شکم و نه از جنس فساد بلکه محبتی از جنس نگاه٬ از جنس خیال٬ از جنس .. نمی دانم !؟ .. از جنس هر آنچه در این دنیا نیست! ... و این ارزشی گرانبها دارد.

و هميشه و همواره فكر كرده ام كه چه موهبتي است ديدار و تغزل با منان من ! عجيب جالب است! واژه توانايي بيان اين همه شگفتي را ندارد و تنها اشك می تواند تنها اندکی از آن همه احساس شگفت را بیان کند و من همیشه تقدیس گوی این منان خودمم!

منانی که همیشه بزرگوارانه و از سر مناعت طبع خویش٬ منت بر این خود خویش گذاشته و مرا من می کنند! و من بی منان خویش زیستن نتوانم کرد!

*. آشنایی عجب واژه عجیبی است ...

*. امروز یک طلسم شکسته شد ...

*. چقدر راحت و خوش دلمان خوب می شود ...

*. عنوان ترانه ای از ابی به سروده زولاند

۷ نظر:

  1. چقد حرف اومد تو ذهنم! چقد این مواردی که گفتین این روزا بهشون فک میکنم....

    ***
    چه طلسمی هم بود!اندازه شاخ خرس(؟!) محکم!!

    یاد حرف یه عزیزی افتادم: میگفت ما با یه بسته پاستیلم سرخوشیم!

    پاسخحذف
  2. اگه من، من تو باشه، می تونه من خودم هم باشه صابر؟!
    من، من تو ام؟
    پسش بده رفیق!!!

    پاسخحذف
  3. زمانی که تنها باشی و تنهایی را بیشتر لمس کنی...معنی این جملات برایت محسوس تر است...
    پس اگر تنهایی که به پیشواز این حس از قبل رفته ای و اگر تنها نیستی برای دقایقی هر چند کوتاه تنهایی را تجربه کن...

    آری واژه توانایی بیان این همه شگفتی را ندارد و امیدوارم که تلخی این حادثه ی دلنشین را هیچکس نچشد...

    به خدا جملات رو خودم نوشتم...نه مال گاندی بود...نه مال ناپلئون...مال هیشکی نبود...کلی حرف داشتم بزنم...ولی وقتی اومدم بنویسم دیدم هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

    زیبا بود...یعنی عالی...من عکس رو قبلا چون مطلبی دیگر راجع بهش خونده بودم برام سخت بود با متنت تطبیق دادن ولی متنت جبران معافات کرد...

    موید و پیروز و پرشتاب...

    پاسخحذف
  4. با تیکه اول حرفت میونه خوبی ندارم انساها بالذات پاکن .
    منانتم که حرف نداره چه من مافق باشم چه مخالف

    پاسخحذف
  5. چقدر خوب گفتی صابر
    وقتی کنار هم بودیم حس نمی کردیم بیرون چه خبره

    پاسخحذف
  6. هوالخلاق

    هماهنگي تصوير و نوشته هات خيلي خلاقانه بود... .

    آرام و خلاق زي ... .
    ارادتمند : a min

    پاسخحذف
  7. مطالب جالبی بود
    به وبلاگ من هم سر بزنید

    http://pendare.blogspot.com

    پاسخحذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !