نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی انتظار مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی انتظار مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بی عنوان - 2: قم ...فانذر!



منتظران مهدی به هوش باشند؛ حسین را منتظرانش کشتند!
حرکتی باید ...




*. پارسال همین روزا(!):


عمری است در سکون نشسته ام در انتظار ...

چه تناقض جالبی و چه انتظار عجیبی !

مگر می شود نشست و انتظار کشید ... مگر می شود در سکونی ابدی منتظر آمدن بود!؟ ... نه نمی شود!!

باید برخیزی، بلند شوی ... برای انتظار آمدن آن که وعده آمدنش سالهاست بر جریده عالم و بر دیوارنوشته های تاریخ ثبت است، نباید نشست ... باید بلند شد و تلاش کرد، باید عبادت کرد ... اما نه از آن جنس عبادت هایی که در کنج عزلتی سالها دعا بخوانی برای هیچ ... نه از آن جنس عبادت های پارناسیزمی که نه جامعه ات، نه اطرافیانت و نه هیچ کس دیگرت برایت بی اهمیت باشد ... نه از آن عزلت نشینی های صوفیانه و عرفان زده امروزینی که بوی گند دود تریاکش را و برق شعله منقلش را می شود از دور دید! ... بلکه باید جهد کنی، باید برخیزی ... قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردی ... باید بیدار شوی ... یا ایها المدثر! ... قم !

امضا: صابر خسروی

15/5/88


*. کدام آینه تمام بودن مرا نشانم خواهد داد!؟


*. ...

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

روایت انتظار ...




روایت «انتظار» روایتی سلبی است. روایتی که در آن منتظر تنها چیزی که می داند این است که اوضاع فعلی خوب نیست. روایتی که در آن واقعیت فعلی نامطلوب است و باید در برابر آن به مقاومت پرداخت: مبارزه با اکنون بودن، حتی بی هیچ دغدغه ایجاب!

که غیر از چنین روایتی فهمش برای چون منی عجیب است. فهم منتظری که راضی است به شرایط موجود! و چه بد منتظری است و چه بد انتظاری است، منتظری و انتظاری این گونه ...
بسیار متعجبم از منتظرانی که به اکنون بودنشان راضی اند. نه تنها خوشحالند، که می بالند که در زمانه ی «امام» و «آقا» و «رهبر» و «شاه» و «رئیس» و «مرجع» و «استاد» و هزار عنوان قدرتمند دیگر زندگی می کنند -از «دوران شاه خدا بیامرزش»ان تا «دوران طلایی امام»شان تا «دوران با شکوه  انقلاب»شان تا «عصر روشنگری»شان تا «رنسانس»شان تا «گفتگوی تمدنها»یشان تا «دوران ولی امر مسلمین جهان»شان تا «تجلی دموکراسی»شان تا «ورود به دروازه تمدن»شان و تا و تا و تا و ..- و چنین انتظاری در فهم قدرت من نیست. این گونه راضی شدن به شرایط موجود و مسحور و خوابگرد شدن روزگار ...

و چه عجیب است برای چون منی دیدن منتظرانی که چنین ساکن، غرق در اکنون بودنشان برای آمدن منجی، صبح و شب، «ادرکنی»شان و «دعای فرج»شان لقلقه زبانشان است و یکبار از خود نمی پرسند که بیاید که چه!؟ اگر اوضاع خوب است که برای چه بیاید!؟ و سخت عجیب است فهمش ...

تناقض میان رضایت از اکنون بودن و انتظار، سخت عجیب است ...





×. روایت سلبی در اینجا همان است که گفته شد: مقاومت در برابر وضع نامطلوب موجود 
و این مقاومت در برابر وضع مکان مند و زمان مند اکنون لزوما شرایط ایجابی نمی خواهد که حالا چه خواهد شد ...

×. آن همه مثال آوردم که منظور ذهنیم را بیان کنم که این شرایط موجود، تاریخمند و مکانمند است و علاوه بر آن  منحصر به شرایط زمانی و مکانی فعلی نیست ... 
امید که کژ فهمی ایجاد نشود 

×. مطلب مرتبط:

×. منبع عکس (+) 



۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

ادای دین - 15: مختارنامه و میرباقری ...



بعد از یک سال و اندی بی تابانه تلویزیون را روشن کردم و با علاقه به انتظار نشستم! به انتظار مجموعه ای دیگر از داوود میرباقری: مختار نامه ...

میرباقری را از رعنا و گرگها تا امام علی و تا مختار نامه! همه اش را دوست دارم ....

میرباقری خاطره انگیز هم هست، از همکاری پدر با او در رعنا و گرگها به عنوان تدوین گر گرفته تا صدابرداری دوستی به نام علیرضا غفاری نژاد در همین مختارنامه ...




۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!

ما بعد النمایش! 
-----------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 4 شهریور

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«محمد رحمانیان مرسی که برگشتی»؛ این را ته نمایش در میان کف و سوت‌های متوالی تماشاچیان، یکی از حضار با صدای بلند گفت که باعث شد تا سالن منفجر شود. بعد از آن اشکان خطیبی میکروفون را به دست گرفت و خطاب به رحمانیان گفت: «من از جانب همه اعضای گروه و همه این حضار در وهله اول تشکر می‌کنم و بعد می‌گویم امید که بمانی چون‌که تئاتر ایران به تو احتیاج داشته و خواهد داشت» که رحمانیان با همان شوخ طبعی خود خنده‌ای کرد و گفت: «منو میگی!؟» و سالن غرق در خنده و تشویق شد. در میان ولوله تشویق‌ها یک سوال ذهن مخاطبان نمایش را درگیر خود کرده بود: به راستی چرا کسی که برای نمایش‌نامه‌خوانیش هم حتی بلیت‌ها پیش‌فروش می‌شوند و دست آخر از شدت شوق عده‌ای روی لبه دیواره بالکن طبقه دوم می‌نشینند تا تنها خوانش نمایشنامه او را ببینند، باید دو سال تمام دور از وطن باشد؟

‌در این چهار سالی که گذشت « محمد رحمانیان» نیز مثل خیلی‌های دیگر رفت، ناگزیر شد که برود. «روز حسین» را که می‌خواست روی صحنه ببرد، چند روز مانده به اجرای نمایش مانع‌‌ شدند. می‌دانست که ماندنش به معنای کار نکردن است. به معنای سکوت. مثل خیلی‌ از دوستانش که ماندند و نتوانستند اثری روی صحنه ببرند یا نمایشنامه‌ای را منتشر کنند و هیچ کار دیگری نتوانستند. «رحمانیان» رفت و درکانادا کار کرد. قبل‌تر با «فنز» به آنجا سفر کرده بود و در این چند سال کلاس‌های آموزشی گذاشت. نمایش روی صحنه برد و کار کرد. حالا به ایران بازگشته است. مثل خیلی‌های دیگر که باید منتظر آمدنشان بود، ‌در روزهایی که می‌گویند «امید» به جامعه برگشته است. او حالا می‌خواهد نمایش «ترانه‌های قدیمی» را در موسسه اکو از 10 تا22 شهریور روی صحنه ببرد؛ اثری که از قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران تشکیل شده و با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی و پاساژ‌های نمایشی کنار هم چیده شده‌اند اما شاید برای شروع و برقراری ارتباط با مردم باید، نمایشنامه «شب سال نو» را نمایشنامه‌خوانی کرد؛ نمایشنامه‌ای که البته نمی‌توان امید چندانی به اجرای آن داشت. نمایش در خانواده‌ای پرجمعیت در جنوب تهران می‌گذرد نمایشی تلخ که رحمانیان با چاشنی طنز تلاش کرده بود کمی فضایش را بهتر کند، خودش هم راوی بود. اما آن‌هایی که این نمایشنامه را دیدند با یک اتفاق روبه‌رو شدند اثری با ساختاری قوی و دیالوگ‌هایی تکان‌دهنده. این نمایشنامه را به نفع بنیاد خیریه برکت خواندند و همان‌طور که انتظار می‌رفت با استقبال روبه‌رو شد، جمعی از کسانی که از حضور گروه رحمانیان بر صحنه تئاتر محروم بودند، دورهم جمع شدند. یک گروه 19نفره از بازیگران، رحمانیان را در خوانش نمایشنامه‌اش یاری کردند. تماشاگران تا نزدیک‌ترین مکان به صحنه نشسته بودند، حتی بعضی در بالکن هم ایستاده بودند. در بخش نخست نمایش بازیگرانی چون علی عمرانی، افشین هاشمی، اشکان خطیبی، حبیب رضایی، بهاره مشیری، رویا بختیاری، آزاده صمدی، کامبیز بنان، معصومه رحمانی، مریم یوسف، ماهان خورشیدی، سوده شرحی، بیتا الهیان، پریا طاهری، روجا جعفری و نیوشا مهدوی نقش‌های خود را ایفا کردند؛ اجرایی عجیب و بی‌نقص. انگار این نمایشنامه بهانه‌ای شد تا هم آنان توانایی بازیگری خود را که ممکن است در این سال‌ها مغفول مانده، بیان کنند و هم رحمانیان باردیگر نشان دهد که از چه توانایی‌هایی برخوردار است؛ توانایی‌هایی که مثل خیلی چیزهای دیگر، این چند سال‌ نادیده ماند. این‌که تنها با خواندن متن، متنی که انتظار یک خواهر را برای آمدن برادرش توصیف می‌کرد، اشک حاضران دربیاید، از توانایی‌های «مهتاب نصیرپور» است؛ برادری که هیچ‌گاه نمی‌آید چون خودکشی کرده است. رحمانیان در بین نمایشنامه‌خوانی استراحت 10دقیقه‌ای هم داد و پس از آن مهتاب نصیرپور به همراه علی سرابی از دیگر اعضای گروه خوانش‌گران با تشویق ممتد حاضران روی صحنه حاضر شدند. در پایان نمایش، اعضای خانواده ترانه‌ «نوبهار آرزو» را در کنار هم زمزمه می‌کردند که پس از اتمام آن به درخواست رحمانیان و به یاد احمد آقالو، دوست و همراه قدیمی او، با همراهی حاضران در سالن بار دیگر اجرا شد و سپس تماشاگران با تشویق بلند به استقبال گروه رفتند. ناصر تقوایی، هنرمند پیشکسوت و شناخته‌شده سینمای ایران نیز در این لحظه از پله‌های سن بالا رفت و در میان تشویق‌های تماشاگران رحمانیان را در آغوش گرفت. رحمانیان در انتها، یاد اکبر رادی که به گفته خودش هنگام نوشتن نمایشنامه «شب سال نو» بسیار به یاد او بوده را پاس داشت و از حمید امجد برای پیشنهاد طرح اولیه داستان این اثر تشکر کرد. حالا می‌توانیم منتظر اجرای نمایش «ترانه‌های قدیمی» باشیم که از مجموعه قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تئا‌تر موزیکال با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

به گزین ها - 5: خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر تو ...!!



فکر و ذکرمان شده کسب آبرو، چه آبرویی!؟
مملکت رو تعطیل کنید دار الایتام
دایر کنید درست تره ...
مردم نان شب ندارند، قحطی است
مرض بیداد می کند ...
نفوس حق النفس می دهند!

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است
و سیل و زلزله از معصیت مردم!


میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی
سر بریدن از ختنه سهل تر ...
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته
سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده
چشمها خمار از تراخم است
چهره ها تکیده از تریاک ...

خلق خدا به چه روزی افتادند
از تدبیر ما ...

دلال، فاحشه، لوطی، قاپ باز، کف زن
رمال، معرکه گیر، گدایی که خود شغلی است
مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود


حاجی واشنگتن / علی حاتمی / 1361


*. بی خود نیست که علی حاتمی، علی حاتمی می شود ...
بی خود نیست که فردی محبوب دل مردم می شود ...
راست می گفتی شاعر سینمای ایران، راست می گفتی ...
این روزها تاریخ انگاری تکرار می شود، انگاری همان وقایع
30 ساله و صد ساله و ... دارد دوباره رخ می نمایاند ...
راست می گفتی ...

*. دانشجو نمره می خواهد، ناچار است مجبورش کنید به حجاب!
(+)
چقدر این جمله بوی تعفن می دهد! هدف وسیله را توجیه می کند گویا!

*. برای دوستانم حسین و سجاد این روزها زیاد دعا کنید ...

*. خرمشهر در 3 خرداد آزاد شد و هنوز بعد این همه سال هنوز در
انتظار آبادی است ...

*. عکس علی حاتمی




۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

تلنگری به خودم - 14: کل یوم عاشورا ...


کل یوم عاشورا ...
یعنی همیشه یزیدی هست، حسینی هست
یعنی همیشه به یاد یزید و یزیدهای زمانه ات باش 

کل عرض کربلا ...
یعنی همیشه آن همه وسعت وقاحت دهان گشوده است
یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد 

آن همه سینه سوخته دین، یکی مجروح صفین، یکی داغ دیده نهروان، یکی  در رکاب علی، یکی در رکاب پیمبر، یکی مفسر قرآن، یکی سردار رشید اسلام ...

زانوها همه پینه بسته از کثرت دعا
ظاهرشان همه دین
منبرهاشان هزار شنونده 
چهره ها آفتاب سوخته 
تن ها رنجور شب بیداری های همه تا صبح 
سینه ها سوخته از انحرافات دین 
شمشیرها آخته در برابر بدعت ها 
...

این همه عظمت و شکوه ربانی و جلوه های همه تقدس و روحانی در یک سو 
و حسین، تنها و بی کس، سوی دیگر؛

انقلاب عظیم پیامبر را نوه اش حصر به وراثت کرده است، حج را نیمه کاره رها کرده، از دین حکومتش برگشته و اکنون در مقابل حکومت زمانه اش قد علم کرده است؛ 

مگر فرزند علی بودن شرط است؟ مگر گذشته حسین شرط است؟ میزان حال اوست ...

کل عرض کربلا یعنی اینگونه دهان های وقاهت به خروشند همه ...

سرها در گریبان شرم، در سرمای برهوت خویش نشسته اند پی روزمرگی شان؛ 
«گور پدر سیاست»، «ما که از پشت پرده ها خبر نداریم که»، معلوم نیست جیره و مواجب که را نداده اند که نزاع در گرفته است»، «این جنگ ها سر و ته اش معلوم است: فتح برای سردارانش و قربانی هایش برای ما»، 

نشسته اند و هرگاه وجدان های خفته شان چشم باز کرد، قرآن ها به سر گرفتند و در کنج خانه هاشان انتظار فرج کشیدند -و عجیب استحماری است انتظارِ منتظرِ ساکن و نشسته در پستوی خانه ها و راضی به شرایط زمانه اش- 

کل عرض کربلا یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد 

حالم خوب نیست ...

امان از این ترس ها و فریب ها، امان از این توجیه ها 
امان از این همه شب بیداری ها و دعاها و نمازها و پیشانی های پینه بسته و مغزهای فرسوده مصلحت اندیش و عددبین که به وقتش همه دینت توجیهی می شود بر همه حق و تیغی می شود بر گلوی حق و الله گویان و محمد گویان تیغ بر گردن حق، ذبحش می کنی ...

چقدر تکرر تاریخ و چقدر هر روزمان عاشورا!؟
کمی مهلت، کمی فرصت ... دریغ!



امضا: صابر
نیمه شب تاسوعا






×. امان از این همه سطر که نانوشته ماند و در میان پراکندگی واژگان و مفاهیم گم شد و امان از این همه بغض که فرو خفته شد ...

×. «بعد الاسلام السلام اذ بلیت الامّة براعٍ مثل یزید ». جریان یزید تمثیل است نه تعیین ... (+)


۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

همینجوری - 34: فرشته عشق نداند که چیست ... یلدا نامه


می خندید و میگفت مسخره است!
فقط یک دقیقه بیشتر و این همه سور و سات؟!
یک دقیقه و این همه بند و بساط !؟
...
نمی دونست و نمی دونن ...

تندی یه دقیقه رو عاشقی می دونه تو بغل معشوق
کندی یه دقیقه رو عاشقی می دونه در انتظار نسیم!

نه ...
ثانیه و دقیقه معیار خوبی نیست باسه محاسبه زمان
اینا به درد همون علم عدد بین مصلحت اندیش می خوره!
به درد همون ریاکارا و فرشته هایی که می خوان
زمان عبادتشون رو محاسبه کنن لابد!




×. و لابد برای منی که سر درد شدید دارم شب یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر درد کشیدن و سنگینی این شب قیرگونی که انگار به پاهایش خرواری وزنه زدند ...

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

من و تو - 8: و ناگاه امتحانات ...





و من در رویاهای خودم تو را شبیه سازی می کنم!

ولی چه سود که در تحلیل سیستم بودنت زبانم قاصر

است که کلمه ای ندارم!


عمری است کارآموز چشمان مست تو

در انتظار پایان این پروژه پایانیمم

و هنوز هم به فکر تمدید این کارآموزی لذت بخش!


و آه از آن برق نگاهت که در بوته آزمایش گذاشتتم!

و در این میانه تنم در تربیت حمل و نقل این همه

آه و اندوه و حسرت و رویا، تنها درسی که

آموخته است روش های تولید اشک است!


و من اینگونه به سمت امتحانات آخرین سال

بودنم در این دانشگاه بی تو می روم!





*. توضیحی درباره عکس بالا:

یعنی خدا رو شکر که در این دوران بامزه و پر هیجان زندگی می کنم که هر روز حادثه ای و حریتی و خریتی و ... بگذریم!

از امروز صبح سایت بلاگفا فیل تر شد! وای خدا! هاهاها! ته خندن اینا! نمی دونم ما رو اسکل کردن یا واقعا اینقدر خرن! گفتم خر آقا!؟ نه خر شرف داره .... هاهاها! می زنی بلاگفا این عکس بالا می یاد بعد توش دقت می کنی می بینی تو ردیف دوم از سمت چپ تو بخش شبکه اجتماعی عنوان دومش بلاگفاست! به عنوان سایت مفید معرفی شده بعد فیل تر شده! بابا دمتون گرم!

(متن بالا با لحن یکی از رفقاست! توهیناشم برا خودشه!)


*. یه زمانی رفیقم ناراحت بود و می گفت این صفحه فیل ترینگ جدید نوعی دزدیه و خلاصه داشت تحلیل می کرد بهش گفتم که رفیق ناشکری نکن اینجوری حداقل می فهمی چندتا سایت فیلتر نیستن تو اینترنت! حالا همون رفیقم زنگ زده چندتا بد و بیراه نثارم کرده می گه دیدی اونام داره فیل تر می شه!


*. امروز روز خوبی بود! خوب! می فهمی!؟ برای مدتی کلی از ته دل خندیدیم! دوستان می خندیدن و من از خندیدنشون خدا رو شکر می کردم! خدایا این شادی هارو از من نگیر ...


*. امروز تو اتوبوس به غزلی نغز بر خوردم از حضرت حافظ، توش نوشته بود:


دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود !


دقت دارین یه جوری گفته سفری انگار معتاد بوده!!!

حافظو عشقه!


*. هاهاها


*. ...


*. بعدا نوشت بالاخره در ساعت 10:10 شب از فیل تر در اومد ...




۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

نیل سایمون و زندگی روزمره


به بهانه­ی اجرای نمایش پسران آفتاب، اثر نیل سایمون

«آدم­ها لالت می­کنند، بعد می­پرسند چرا حرف نمی­زنی؟»
- نیل سایمون

نیل سایمون را به حق باید روایت­گر زندگی روزمره­ی امریکایی دانست. زندگی روزمره از آن دست مقولاتی است که اغلب آن­قدر بدیهی است که به چشم نمی­آید و مهم تلقی نمی­شود اما سایمون با روایت­های ساده و کمیک، لایه­ای از زندگی روزمره را نشان می­دهد که می­شود از تلخی بیش از اندازه­ی آن خندید. گویی سایمون با گذاشتن آینه­ای در مقابل تماشاگر و به صحنه کشیدن صحنه­های عادی و بدیهی انگاشته شده­ی زندگی­هامان، قصد دارد تا از آن آشنایی­زدایی کند. به عبارت دیگر تماشاگر با دیدن صحنه­هایی همچون دیدن دوست سابقی که مدت­هاست ندیدتش و حالا قرار است با بی­میلی با او مواجه شود، ریختن چای، بی­حوصلگی­ها و حتی دیدن تلویزیون و مواردی از این دست ساده و آشنا، به تامل می­افتد و در حین خندیدن­هایش به برخی صحنه­ها مدام زندگی خود را تصویر می­کند و گویی همانی می­شود که مارکس پیشتر گفته بود: «تاریخ دو بار تکرار می­شود، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی». در این نمایش نیز تماشاگر گویی با دیدن صحنه­های آشنای تاریخ بودن خویش، به خنده می­افتد. برای مثال آن­ها که نمایش­نامه پسران آفتاب را خوانده­اند و یا نمایشش را دیده­اند می­شود نمونه­اش را ارجاع داد به اولین دیدار ویلی کلارک و ال لوئیس که چند دقیقه­ای این دو در کنار هم بی هیچ کلامی نشسته­اند و به مخاطب نگاه می­کنند و این­گونه در عین تلخی گزنده­ی این دیدار، مخاطب خنده­اش می­گیرد. 
این روزها از نیل سایمون، نمایش پسران آفتاب در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. کاری به کارگردانی سیامک صفری و بازی خود او به همراه فرزین صابونی، جواد عزتی، جواد پولادی، صبا گرگین­پور و بهاره رهنما. پسران آفتاب دقیقا همانی است که توقع می­رود. یعنی وقتی می­شنوی که سیامک صفری قرار است نمایش­نامه­ای از نیل سایمون را به صحنه ببرد، همین نمایش و همین حد توقع در تو ایجاد می­شود؛ نه چیزی بیش و نه چیزی کم، نه شگفت زده خواهید شد و نه ناراحت که اجرای ضعیفی بوده. همانی است که آدمی دقیقا انتظار دارد. بازی­های روان سیامک صفری و فرزین صابونی، که با گریم خوبش تنها از روی صداست که میفهمی خود اوست، به همراه بازی پر از حس و شوخ و شنگ جواد عزتی رنگ و بوی خوبی به این نمایش داده است. هر چند به عقیده برخی منتقدین و تماشاگران، بازی کوتاه بهاره رهنما در این تئاتر، وصله­ایست که گویی به یکپارچگی و روانی دیگر بازیگران نیست و نچسب به نظر می­آید. از دیگر نکات خوب و غفلت شده­ی این نمایش می­توان به ترجمه­ی روان و خوب آهو خردمند اشاره کرد. ترجمه چنین نمایشی که اغلب کمیک­های آن امریکایی است و ناآشنا برای مخاطب ایرانی، کاری است بس سخت که اگر در آن دقت نشود، مخاطب از آن دلزه خواهد شد. اما خردمند توانسته بود بدون ضربه زدن به متن و لوس شدنش، شوخی­ها را کمی تغییر دهند تا برایمان آشنا درآید. و اما یک نکته­ی منفی که این روزها در تئاترهای در حال اجرا زیاد دیده می­شود، عدم هم­خوانی صداهاست (به اصطلاح فنی لِوِل نبودن صدا). به طوری که در این همایش نیز در میان برخی پاساژهای نمایش، صدای موسیقی­های پخش شده، که به حق این کار را محمدرضا جدیدی خوب انجام داده بود، اذیت­کننده بود و صدای بلند موسیقی باعث می­شد تا صدای دیالوگ­های بازیگران به گوش نرسد. در پایان آن­که وجود چنین تئاترهایی که به جذب مخاطب بیشتری نسبت به کارهای دیگر، به دلیل کمیک بودنش، می­انجامد، به فضای اجراهای این روزها رنگی دیگر داده و دیدنش قابل توصیه است.

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

روزمرگی ها (!؟)


سه شنبه 28 تیرماه 90
من، تنها چهار راه ولی عصر

فرهاد در گوشم ناله می زند:
(غروب سه شنبه خاکستری بود ...)
حال خوشی ندارم انگاری. همینطور که پیاده به سمت انقلاب حرکت می کنم پِلی لیست شجریان رو می زنم. صدای بم ویلنسل ها با زخمه های تار ... چشم در چشم مردمان این شهر راه می افتم. هیچکس انگاری حال خوشی ندارد و این تنها اشتراک من با این همه مردمی است که غریبه اند. آشنایم نیستند انگاری. احساس خفگی می کنم. این طرف و آن طرف را هراسان نگاه می کنم:
آن طرف تر مردی است که پشت تلفن -نمیدانم به که- بلند بلند فحش می دهد طوری که کش های انتهای فحش هایش میان این صدای بم ویلنسل می پیچد. سرم را بر میگردانم مغازه داری دارد از روی شیشه مغازه اش جای دستهای کودکان را پاک می کند و چقدر آسان این کار را می کند!
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... )
سرم را می دزدم. به پایین نگاه می کنم
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید  ... این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران)
چقدر مردم شهر غریبه اند ...
(یا نه! دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران)
در این غروب رو به سیاهی به آدم ها نگاه می کنم
نه شوری، نه امیدی و نه انگیزه ای
انگار جسدهای بیجانی اند که در حرکتند! چه تناقض آشکار و چه جمع نقیضینی!
یادم می آید ...
حوادثی در سرم تلو تلو می خورند ...
بوی خون می آید،‌اشک آور،‌باتوم ...
حالم بد می شود میپیچم به دالان اولین مغازه
 essential words for the TOFEL : 5th edition
کتاب را برانداز می کنم، بازش می کنم اولین کلمه idol است
لعنت به این روزگار! چرا درست وقتی که حالت خوب نیست همه چیز می شود نشانه! نشانه هایی که حرف دارند برای گفتن! چرا وقتی کتاب را باز می کنی درست باید صفحه 147 بیاید و چشم من به کلمه idol بخورد آن هم درست زمانی که حوادثی در مغزم دارد تلو تلو می خورد!؟ لعنت به احتمال! گور پدر آمار!
عین دیوانه ها از مغازه بیرون می زنم ...
(هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست از دل یاران!؟)
در میان توده سیاه جمعیت غلت می زنم. سرم پایین است. دلم هوای سیگار دارد انگاری!
(چشم ها و چشمه ها خشکند ...)
اولین دکه می ایستم. می ترسم چشم در چشم دکه دار شوم. نگاهم پایین است
(روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ...)
نگاهم به روزنامه می افتد:
عکس قاضی مرتضوی است
(همچنان که نام ها در ننگ)
دقیق تر می شوم. زیرش درشت نوشته: همه متهمان کهریزک تبرئه شدند
عوق می زنم ولی از دهان بیرون نامده قورتش می دهم
خاطرات عین موریانه مغزم را می خورد
انگاری دیگر سیگار به کار نمی آید که تریاک را به بازدمم پز!
(هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ...)
عجیب که آدمی نیست، آدمی نیست ...
جسدی اطراف دکه نمی بینم که مگر می شود این خبرها را خواند و نفس کشید!؟
(آه باران! ای امید جان بیداران)
لاشه خود را تکان می دهم
جلوی رویم تار شده است. درست نمی بینم
(آه باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)
خاطرات سخت و دهشتناک ذره ذره روحم را می بلعد
گونه هایم خیس است، مگر اینجا اشک آور زدند!؟
در تیره و تار پیش رویم آدم ها با تعجب خیره به من رد می شوند

(بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)

در تاکسی را باز می کنم، لاشه ام را می اندازم روی صندلی جلو
ترک آهنگ عوض شده است
(قاصدک! هان! چه خبر آوردی!؟
وز کجا وز که خبر آوردی!؟
...
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من
همه کورند و کرند

...

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...


راستی میر کجاست!؟


×. هذه شقشقه هدرت ...





۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

لحظه ای تامل - 25: باز هم مختار و امتحان هایش ...


چقدر دیشب با دیدن سریال به فکر فرو رفتم ...

چه دیالوگ های عمیقی:

«خدایا فقط دستم را یکبار دیگر به شمشیرم برسان بعد از آن مهم نیست به بهشت بروم یا به دوزخ ...»

ابن زياد بالاي منبر رسول خدا: «حسين بن علي براي قدرت خروج كرد عليه خليفه مسلمين، امیر المومنین یزید ...»

«اگر می باید ابن زیاد را بکشم و پای بر صورتش بکوبم، برایم مهم نیست چاهی که مرا به قعر جهنم ببرد ...»

سرشار از تامل بود ...



×. با دیدن این قسمت و قصه مختار و امتحان و حوادث پیش رویش یاد این جمله احمد زید آبادی افتادم:
«ما عاقبت به خير مي‌شويم چون مجبورمان كرده‌اند كه آزاده باشيم»

×. با دیدن سانسورهای مختار افسوس زیاد خوردم هر چند تکذیب شد ...




۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش


ما چگونه ما شدیم!؟

روایتی از بدکارکردهای بت ­سازی در تئاتر



یادم هست بعد از مدت­ها دوری خوش­نامان تئاتر که به ناچار از این چهاردیواری به بیرون پناه برده بودند، انتظارمان آرام آرام به پایان رسید و نام­ها دوباره با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید نمایان شد. آن­ها بازگشتند و خانواده ­ی کوچک تئاتر سرخوش از این رجعت دوباره، جانی دیگر گرفت و امیدها دوباره تازه شد. نشسته بودیم چشم به راه که دوباره شاهد شاهکارهای مختلفی باشیم و چشم­هامان غرق لذت تماشا شود. قدیمی­ها می­گفتند که عشق آدمی را کور می­کند، ما هم که عاشق! ترانه ­های قدیمی آمد، شروع کردیم به لحظه شماری، سراپا شده بودیم انتظار و حتی وقتی با آن همه بی ­نظمی سالن روی صند لی­های تالار شمس نشستیم، دست­هامان از شوق میلرزید؛ همان که اخوان می­گفت: لحظه ­ی دیدار نزدیک است! شروع که شد، دروغ چرا، منتظر معجزه بودم اما انگار دیگر عصر عصای موسی و اعجاز مسیح تمام شده است، لذتی نبردم؛ آدمی است دیگر و سلیقه­ هایش، ما هم که بدسلیقه! به خانه آمدم و در شبکه ­ی اجتماعی تئاتربین ­ها (تیوال) تلویحا نوشتم که تئاتر را دیدم و فقط همین، یادم هست که چه فحش­ها که برخی تئاتربین­ها پای آن پست برایم نگذاشته بودند. من هم با لبخند می­گفتم که آقایان! خانوم­ها! نهایتش این است که بد سلیقه ­ام دیگر، خانواده ­ام چه تقصیر دارند آخر! کار به جایی رسید که آن پست را حذف کردم و عطای نظردادن درباره ­ی آن را به لقایش بخشیدم. حافظه را از اینترنت نمی­شود گرفت و هنوز هم خیل عظیم کامنت­های اغراق ­آمیز افراد پای برگه­ ی آن تئاتر در همان شبکه­ ی اجتماعی هست. هر کس هم که احیانا آن وسط­ها نقدی می­کرد و نظری می­داد گردن­ زده می­شد که از تو نفهم­تر در عالم تئاتر نیست و بدین گونه این اقلیت بدسلیقه­ ها (!) به حاشیه رانده شدند و به قول فوکو این تفکر مخالفان خود را به حکم ممنوعیت، سکوت و یا عدم وجود از صحنه به در کرد. درست بعد از همان نمایش بود که کارها گرانتر شد، حاشیه ­ها هم بیشتر. حالا که درست یک سال از رجعت دوباره­ اش به تئاتر گذشته به بهانه­ ی تئاتر جدیدش متنی منتشر کرده است برای همان مخاطبانی که آن روزها بسیار برایش کف و سوت زدند و مخالفان را از راه به در کردند:
بسیار متاسفم برای او {رئیس همان شبکه­­ی اجتماعی} که به بهانه­ ی مشق دموکراسی، سایت را به مکانی امن برای اراذل و اوباشی بدل کرده که جز دهانی هرزه و یاوه­ گو ارمغانی برای نمایش ایران نداشته و ندارند. حدود یک سال است که ایشان به اجامری که خود را عضو خانواده­ می­نامند، اجازه داده ­اند با زبانی کثیف و ضد انسانی، مجموعه نمایش­هایی را که اعضای گروه نمایش پرچین به روی صحنه برده و خواهند برد، مورد تهاجمی وحشیانه قرار دهند و خود در گوشه ­ای لابد به اعتراضات پی در پی این گروه لبخند می­زنند. این میزان از رذالت آن هم از سوی کاربران او و سایتش برایم هم دردآور است و هم باور نکردنی. از نوچه های گوش به فرمان و دهان دریده­ی تئاتر، البته انتظاری نداشتم و ندارم ولی از شخص ایشان بسیار بعید بود این میزان همدلی و هم سخنی با این اراذل. همچنان داریم بزرگ می­شویم و جهان ذره­ای به آنچه ما انتظارش را داشتیم شبیه نیست.

حالا بعد از انتشار این نامه چیزی تغییر نکرده است، فقط جایمان را عوض کردیم. ساکت­ شدگان دیروز حالا شده ­اند حراف و با صدای بلند جنجال می­کنند و حالا اگر کسی موافق باشد و از این نامه دفاع کند ساکت خواهد شد. حالا همه­ ی انگشت­ها به سمت نگارنده­ ی این نامه است که چرا چنین نوشته و ما را هرزه، اراذل، وحشی، یاوه­ گو، نوچه، رذل و دهان­ دریده خطاب کرده است. تاریخ بی ­شمار از چنین روایت­هایی دارد که عده ­ای بتی ساختند و بعد تبر به دست قصد شکستنش را داشتند. سوال اصلی ­ای که باید پرسید این است که به راستی انگشت اتهام به سمت چه کسی است؟ ما چگونه ما شدیم و ما چگونه دیگران را ساختیم؟


۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

پارسال همین حدودا - 3: یا رب این نوگل خندان که ...


به یادش و به یاریش

و چشمانش را باز کرد و ناگاه برق محبت چشمانی او را خیره خود کرد ... درازای لبخندی تمام دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... و او اینچنین غریب وار زاده شد !

غربتی که در آن نه ماه تاریکی، نه ماه خون و نه ماه صدا بود ... صدای انتظار قلبی در سینه مادری !

و وقتی چشم باز کرد به دنبال آشنایی می گشت تا به او بگوید غم آن همه غربت و غریبی را ... تا به او بگوید که ساکن سرایی دیگر است و اهل اینجا نیست ... تا به او بگوید چه سخت است که در وطن خویش نباشی ... و تا به او بگوید تمام دلتنگی های نه ماه سکوت و نه ماه ظلمتش را ! اما ...

اما درازای لبخندی، تمام این همه دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... به او چشم دوخت ... گویی "مشتریِِ" چشمان چون "زهره" او شده بود ... چشم در چشم او تمام رازهای نهان و رمزهای مگو را زمزمه کرد و در سکوت چشمان او تمام بودنش را فریاد کرد ... از شوق گریست و آنقدر گریست که در غوطه اشکهایش و در صدای شوق دیدنش از هوش رفت !!!

و اینچنین اولین روز بودنش در این سرای غربت آغاز شد ...



*. این متن پارسال در اینجا منتشر شده بود و امسال تجدید انتشار شد!

*. درون سینه حافظ هنوز پر از صداست!

*. در همین باره (+)


۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

همینجوری -13: در سوگ مناخیموس !



آی مناخیموس!

ای مرد! بلند شو! برخیز!


نرون مرد ولی رم هنوز زنده است!

برخیز و مبارزه کن!


های مناخیموس بزرگ!

چشم دنیایی به انتظار تو نشسته است!


مناخیموس کبیر!

نگذار تا سیاهی شوم مرگ تو را در آغوش بگیرد!

نگذار تا امیدمان لب به خنده باز نکرده بمیرد!

نگذار تا آرشام این نواده کوچک تو در غم جدش

لباس سوگ به تن کند!

نگذار ...




*. مناخیموس نام لب تاپ یکی از رفقاست که در بستر بیماری است ...

برایش دعا کنید!


*. آرشام همانطور که در اینجا معرفی شد نام لب تاپ خودم است!


*. قسمتی از عبارت بالا برای محمود درویش است ...


*. قطعا در لایه های زیرین این عبارت چیزی فراتر از معنای ظاهری نهفته است ...


*. دلم گرفته از حوادث این روزها ... باشد که بگذرد!


*. عکسی از لب تاپ بیمار!

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

تاملی بر کتاب زندگی روزمره در ایران مدرن



«زندگی روزمره از آن دست موضوعاتی است که لزوم آشنایی زدایی در آن خاصه در جامعه امروزین ایران بیش از پیش مهم به نظر می رسد؛ آشناییتی که هر چند آشناست اما لزوما به قول هگل به معنای شناخته شده بودن نیست (هر چند سنت جامعه شناسی -لااقل در گذشته- گویی زندگی روزمره را محدود به همان عرصه پیشاتاملی کرده و جهانی از پیش ساخته شده و بدیهی می پندارد -ر.ک. به شوتس- که بیشتر در این زمانه ی تاریخمندِ زندگی روزمره، به شوخی شبیه است!) امر آشنا -به قول لفور- بشریت را مستور نموده و شناخت آن را به سبب گذاشتن نقابی بر چهره آن مشکل می کند اما همه اینها دلیلی نیست که با «پیش پا افتاده» خواندن زندگی روزمره از تامل در آن سرباز زنیم.[1]»
شاید همین پاراگراف کوتاه دلیل محکمی باشد برای خلا ناشی از تفکر پیرامون زندگی روزمره در ساحت علوم انسانی که این امر منتج به جذابیت و نتیجتا عطش مخاطب -چون منی تشنه- می شود.
کتابی که می کوشد تا با روایتی عامه پسند و در عین حال با روایتی علمی و چند لایه[2] و چقدر این نوع ادبیات «مردم» فهم و علمی جایش در جامعه شناسی خالی است![3]- آرام آرام ضمن آشنایی زدایی از زندگی روزمره، با بر شمردن نظریات این حوزه و تاکید بر هنر به عنوان مقوله ای همه فهم؛ در نهایت با تاملی رادیکال به تحلیل زندگی روزمره در متن سینمای ایران بپردازد.
لاجوردی در بخش نخست رفته رفته مخاطب تشنه خود را با پس زدن لایه های بیشتری از اهمیت و لزوم تامل بر زندگی روزمره تشنه تر می کند ولی برای مخاطبی که در انتظار بر شمرده شدن و تحلیل مولفه های زندگی روزمره ایران (نه با تامل بر سینما که به صورت هر چند گذرا و کلی اما با مصادیق ملموس برای مخاطب ایرانی) است؛ این تشنگی در انتهای فصل به هلاکت مبدل می شود!
در بخش دوم کتاب همانطور که در تیتر کمی مناقشه برانگیز وعده آن داده شده[4]- لاجوردی تحلیل های خود را بر متن سینمای ایران آغاز می کند. تحلیل هایی نه مبتنی بر مولف که «مبتنی بر متن» و نه با تاکید بر یکپارچگی و انسجام که «با تاکید بر استخراج تناقض ها». این دو ویژگی به همراه «عناصر رهایی بخش» در تحلیل های نویسنده باعث می شود تا تحلیل ها جذاب و عمقی شده و پیوند مناسبی با مفاهیم تئوری فصل نخست برقرار کند. اما نکته ای که از شیرینی تحلیل ها می کاهد جای خالی برخی فیلم هایی است که نویسنده احتمالا به دو دلیل «خودسانسوری» و «دیگر سانسوری[5]» از تحلیل آنها سرزده و یا سرزده شده است!
در این میان نمیتوان از هوشمندی در انتخاب ناشر، قطع نشر، رنگ روی جلد، انتخاب تیتر خوب، انتخاب سوتیتر مناسب برای روی جلد کتاب و قیمت مناسب کتاب نیز گذشت!
و در آخر -چنانچه آمد- شاید بتوان نقطه تمایز کتاب را در سه عبارت «زبان همه فهم و در عین حال علمی و چند لایه»، «آشکار سازی تناقض های زندگی روزمره و عناصر رهایی بخش» و «تحلیل خلاقانه و هوشمندانه بر بازنمایی زندگی روزمره در سینمای ایران» گرد هم آورد[6].





[2] چندلایگی بدان معنا که سطح رویین کتاب برای مخاطب عامه با تقریب خوبی قابل فهم است و در عین حال دچار عوام زدگی و ساده انگاری نشده و در لایه های زیرین برای مخاطب آگاه و متخصص خود نیز حرف های خوبی برای گفتن دارد.
[3] کمی مرا به یاد پروژه جامعه شناسی مردم مدار انداخت
[4] شاید نشستن واژه مدرن در کنار ایران برای عده ای مناقشه برانگیز باشد!
[5] این دیگر می تواند از سلیقه و ترس ناشر را تا ممیز وزارت ارشاد را در برگیرد


----------------------------------------------------------------

*. پست های مرتبط 


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

شعر - 12: وقتی صابر ابوعطا می خونه ...!!!




    من شاعر نیستم ولی شاعر ها رو دوست دارم!


    ولی جدای از شوخی جدا خب بلد نیستم

    در این پست سعی کردم ادای شاعرارو در بیارم

    که خب بخونین می فهمین حتی ادای شاعرارم

    نمی تونم در بیارم


    ایراد وزنی زیاد داره اما خب توجیه شده تو شعر


    ای برادر قصه چون پیمانه است

    معنی اندر آن بسان دانه است

    دانه معنی بگیرد مرد عقل

    ننگرد پیمانه را گر گشت نقل




    می خواهم امروز از عشق بگویمت

    از عشق پاک درین مرداب زمانه بگویمت

    در عصر پولاد و قرن خون و مهد علم

    از خشت کاهی و آب زلال، ترانه بگویمت

    کجاست تهمینه و سیاوش کجاست مجنون

    از لیلی وشان خورد شده زیر آهن بگویمت

    زین روزگار سهی سرو قد تهی

    زین عشق های پوچ بی ثمر بگویمت

    آه از این همه بیداد و ظلم و جور

    بگذار برایت از دل آرزو بگویمت

    از سبزه های به خون افتاده از تگرگ

    از تازیانه ی وحشی زمانه بگویمت

    از راه نرفته از کنج سکون به تو

    از مقصد دور و دل ناامید بگویمت

    بگذار بگویم از آن همه پاکی که مرد

    بگذار از دردهای دور زمانه بگویمت

    بگذار بگویم که مردی ز غصه جان داد

    بگذار از غم بی نانی بابا بگویمت

    بگذار ز خودکشی لاله برباد رفته

    بگذار از آب رفته ز جو بگویمت

    بگذار بگویمت ز شکرهای قانع شهر

    زان شاهباز طریقت، زان مگس بگویمت

    بگذار بگویمت ز قوم شاعر کش

    از درد قافیه و وزن و نظم بگویمت

    بگذار بگویم که عشق را قافیه نیست

    بگذار از وزن و عروض نابجا بگویمت

    بگویمت که اسیر وزن شدن خامی است

    بگذار ز اسارت شاعران وزین بگویمت

    بگذار بگویمت ز غم بی قافیگی

    بگذار کمی ز درد هنر بگویمت

    اینجا هنر وزن و عروض و قافیه است

    بگذار ز درد بیچارگی محتوا بگویمت

    بگذار بگویم ز عشقی که پامال شد

    عشقی که اسیر قافیه و قیل و قال شد

    عشقی که شاعرش در قید قافیه بود

    معشوق بیچاره در انتظار یار بود

    عشقی که به درد سکوت مرد

    عشقی که در اسارت قافیه خفت

    بگذار بگویمت که اسیر وزن مباش

    از آزادگی وزن و قافیه بگویمت

    بگذار بگذریم ز هر آنچه هست

    بگذار دگر از درد و رنج نگویمت

    بگذار تا که لختی رها شویم آنگاه

    از آسمان آبی و آرزوی محال بگویمت

    از بلبلان شاد و از اقاقی و ساز

    از رقص باد در زلف یار بگویمت

    از رقص ترانه و از شراب ناب

    از کنج لب و بیقراری یار بگویمت

    از آستان وعده گاه وصال و باز

    بگذار که از دل بی تاب بگویمت

    بگذار فکر کنیم که این رویا نیست

    بگذار از این آرزوهای محال بگویمت

    گوش ده مگو که خفه، لال شو

    بگذار ز حسرت این آرزو بگویمت

    اینجا کسی به فکر سرور نیست

    بگذار ز بی قراری این حسرت بگویمت


    بگذار بگذریم رفیق ....





    *. بین خیلی چیزها مونده بودم کدومو آپ کنم که چندتا پیشنهاد همینو دادند

    *. هر دمی آید غمی از نو به مبارک بادم ...

    *. دوباره برگشتم به خودم، پر انرژی و هاهاها و همون دغدغه ها

    و غم های ناب!

    *. گاهی عدم حضور خیلی ها رو ناراحت می کنه ...

    *. ای مقاله آماده ای!؟ ... می خوام با حسین و مهدی خلقت کنیم!؟ خلق!

    می فهمی!؟ (با این روال فکر کنم چند وقت دیگه ادعای خدایی کنم!)

    *. پیش بینی می شود حسین زحمت کش نابودم کنه ...

    *. فکر کنیم ...