۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه
بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش
۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه
یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!
۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سهشنبه
نیل سایمون و زندگی روزمره
۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه
یک دقیقه!؟ تو بگو یک عمر ...
یعنی طولانی ترین انتظار ...
یعنی طولانی ترین بی خوابی سال
یلدانامه ی پارسال (+)
پستهای مرتبط (+) (+)
۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه
روایت انتظار ...
۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه
تاملی بر کتاب زندگی روزمره در ایران مدرن
۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سهشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه
تلنگری به خودم - 14: کل یوم عاشورا ...
کل یوم عاشورا ...
یعنی همیشه یزیدی هست، حسینی هست
یعنی همیشه به یاد یزید و یزیدهای زمانه ات باش
کل عرض کربلا ...
یعنی همیشه آن همه وسعت وقاحت دهان گشوده است
یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد
آن همه سینه سوخته دین، یکی مجروح صفین، یکی داغ دیده نهروان، یکی در رکاب علی، یکی در رکاب پیمبر، یکی مفسر قرآن، یکی سردار رشید اسلام ...
زانوها همه پینه بسته از کثرت دعا
ظاهرشان همه دین
منبرهاشان هزار شنونده
چهره ها آفتاب سوخته
تن ها رنجور شب بیداری های همه تا صبح
سینه ها سوخته از انحرافات دین
شمشیرها آخته در برابر بدعت ها
...
این همه عظمت و شکوه ربانی و جلوه های همه تقدس و روحانی در یک سو
و حسین، تنها و بی کس، سوی دیگر؛
انقلاب عظیم پیامبر را نوه اش حصر به وراثت کرده است، حج را نیمه کاره رها کرده، از دین حکومتش برگشته و اکنون در مقابل حکومت زمانه اش قد علم کرده است؛
مگر فرزند علی بودن شرط است؟ مگر گذشته حسین شرط است؟ میزان حال اوست ...
کل عرض کربلا یعنی اینگونه دهان های وقاهت به خروشند همه ...
سرها در گریبان شرم، در سرمای برهوت خویش نشسته اند پی روزمرگی شان؛
«گور پدر سیاست»، «ما که از پشت پرده ها خبر نداریم که»، معلوم نیست جیره و مواجب که را نداده اند که نزاع در گرفته است»، «این جنگ ها سر و ته اش معلوم است: فتح برای سردارانش و قربانی هایش برای ما»،
نشسته اند و هرگاه وجدان های خفته شان چشم باز کرد، قرآن ها به سر گرفتند و در کنج خانه هاشان انتظار فرج کشیدند -و عجیب استحماری است انتظارِ منتظرِ ساکن و نشسته در پستوی خانه ها و راضی به شرایط زمانه اش-
کل عرض کربلا یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد
حالم خوب نیست ...
امان از این ترس ها و فریب ها، امان از این توجیه ها
امان از این همه شب بیداری ها و دعاها و نمازها و پیشانی های پینه بسته و مغزهای فرسوده مصلحت اندیش و عددبین که به وقتش همه دینت توجیهی می شود بر همه حق و تیغی می شود بر گلوی حق و الله گویان و محمد گویان تیغ بر گردن حق، ذبحش می کنی ...
چقدر تکرر تاریخ و چقدر هر روزمان عاشورا!؟
کمی مهلت، کمی فرصت ... دریغ!
امضا: صابر
نیمه شب تاسوعا
×. امان از این همه سطر که نانوشته ماند و در میان پراکندگی واژگان و مفاهیم گم شد و امان از این همه بغض که فرو خفته شد ...
×. «بعد الاسلام السلام اذ بلیت الامّة براعٍ مثل یزید ». جریان یزید تمثیل است نه تعیین ... (+)
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
افکار پریشان - 73: سیاه و سپید ...
دو سال پیش بود، چنین شبی چشم در چشم آینه، سپیدی تاری میان انبوهی از سیاهی ها توجهم را جلب کرد؛ یک تار موی سپید درست در آستانه ورود به 23 سالگی! خوش بودم که انگاری پخته تر شدم ..
بعدتر ها دکتری دلیلش را فشار عصبی و فکر بیش از حد به مسائل پیرامونی تشخیص داد، این را درست زمانی گفت که از شب بیداری های اجباری و خوابهای نرفته ام گفتم؛ چه خیال خامی بود آن همه توهم پختگی!
سال بعد یک تار دیگر و امسال دو تار دیگر کشف و ثبت شد!
مرگ زودرس است انگاری یا به تعبیری شاعرانه پیر شدن ...
بر زبر ما سوی ای ایستاده ام، رو در روی 25 سالگی، دیر نیست که بگویند با ربع قرنی تجربه! -کودکی در سرزمینی جنگ زده در حکومتی انقلابی و ایدئولوژیک، پاک دینی مدرن، سلطه دیندارانی نافهم به ایدئولوژی های خود، بهار عربی، رکود اقتصادی، رکود تورمی، خفقان، از تفنگ بازی های کودکی تا دیدن شلیک تیر و افتادن آدمی، خشونت، جسارت، طغیان، بهار عربی، باتوم، اشک آور، زندان، سنت، مدرنیته، تعلیق، جنبش های ضد سرمایه داری، تحجر، روشنفکری و ... تجربیات نسل ما این گونه است انگار به عظمت طول تاریخ! -
24 سال نفس نفس زدن در این دنیای عفن لجن زار خسته کننده بوده است، هزینه هایی سخت و طاقت فرسا، شب بیداری ها، با خود حرف زدن ها، سیگارهای مداوم، آهنگ ها و خاطره ها -و لعنت به بعضی خاطره های گزنده!- اما ...
اما در ترازوی این زندگی به ظاهر لعنتی اوضاع طور دیگری است: هر چه هم هزینه بوده است به درک، فدای یک تار موی رفقا ...
سرمایه های این 24 سال کم نبوده اند که بینهایتند، همان منان دیگر من ...
این طور که نگاه می کنم خوب است، برآیندش انگاری زیباست!
راضی ام انگاری ...
×. سال گذشته نوشتم:
×. زادروز بهانه خوبی است برای خوب بودن ...
۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه
تضاد شخصیتی !
آنچه که هستیم
آنچه که باید باشیم
آنچه که دوست داریم باشیم
آنطور که دیگران ما را می بینند
آنچه که دیگران انتظار دارند ما باشیم
آنطور که ما فکر می کنیم دیگران ما را می بینند
....
۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه
و خلقناکم ازواجا ...
زوج آفرید
اما
جدا جدا ...
که مادام
دستت بلرزد
و در انتظار
آغوشی، نوازشی، بوسه ای ...
جان بکنی و بمیری
۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه
روزمرگی ها (!؟)
سه شنبه 28 تیرماه 90
من، تنها چهار راه ولی عصر
فرهاد در گوشم ناله می زند:
(غروب سه شنبه خاکستری بود ...)
حال خوشی ندارم انگاری. همینطور که پیاده به سمت انقلاب حرکت می کنم پِلی لیست شجریان رو می زنم. صدای بم ویلنسل ها با زخمه های تار ... چشم در چشم مردمان این شهر راه می افتم. هیچکس انگاری حال خوشی ندارد و این تنها اشتراک من با این همه مردمی است که غریبه اند. آشنایم نیستند انگاری. احساس خفگی می کنم. این طرف و آن طرف را هراسان نگاه می کنم:
آن طرف تر مردی است که پشت تلفن -نمیدانم به که- بلند بلند فحش می دهد طوری که کش های انتهای فحش هایش میان این صدای بم ویلنسل می پیچد. سرم را بر میگردانم مغازه داری دارد از روی شیشه مغازه اش جای دستهای کودکان را پاک می کند و چقدر آسان این کار را می کند!
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... )
سرم را می دزدم. به پایین نگاه می کنم
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران)
چقدر مردم شهر غریبه اند ...
(یا نه! دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران)
در این غروب رو به سیاهی به آدم ها نگاه می کنم
نه شوری، نه امیدی و نه انگیزه ای
انگار جسدهای بیجانی اند که در حرکتند! چه تناقض آشکار و چه جمع نقیضینی!
یادم می آید ...
حوادثی در سرم تلو تلو می خورند ...
بوی خون می آید،اشک آور،باتوم ...
حالم بد می شود میپیچم به دالان اولین مغازه
essential words for the TOFEL : 5th edition
کتاب را برانداز می کنم، بازش می کنم اولین کلمه idol است
لعنت به این روزگار! چرا درست وقتی که حالت خوب نیست همه چیز می شود نشانه! نشانه هایی که حرف دارند برای گفتن! چرا وقتی کتاب را باز می کنی درست باید صفحه 147 بیاید و چشم من به کلمه idol بخورد آن هم درست زمانی که حوادثی در مغزم دارد تلو تلو می خورد!؟ لعنت به احتمال! گور پدر آمار!
عین دیوانه ها از مغازه بیرون می زنم ...
(هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست از دل یاران!؟)
در میان توده سیاه جمعیت غلت می زنم. سرم پایین است. دلم هوای سیگار دارد انگاری!
(چشم ها و چشمه ها خشکند ...)
اولین دکه می ایستم. می ترسم چشم در چشم دکه دار شوم. نگاهم پایین است
(روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ...)
نگاهم به روزنامه می افتد:
عکس قاضی مرتضوی است
(همچنان که نام ها در ننگ)
دقیق تر می شوم. زیرش درشت نوشته: همه متهمان کهریزک تبرئه شدند
عوق می زنم ولی از دهان بیرون نامده قورتش می دهم
خاطرات عین موریانه مغزم را می خورد
انگاری دیگر سیگار به کار نمی آید که تریاک را به بازدمم پز!
(هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ...)
عجیب که آدمی نیست، آدمی نیست ...
جسدی اطراف دکه نمی بینم که مگر می شود این خبرها را خواند و نفس کشید!؟
(آه باران! ای امید جان بیداران)
لاشه خود را تکان می دهم
جلوی رویم تار شده است. درست نمی بینم
(آه باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)
خاطرات سخت و دهشتناک ذره ذره روحم را می بلعد
گونه هایم خیس است، مگر اینجا اشک آور زدند!؟
در تیره و تار پیش رویم آدم ها با تعجب خیره به من رد می شوند
در تاکسی را باز می کنم، لاشه ام را می اندازم روی صندلی جلو
ترک آهنگ عوض شده است
(قاصدک! هان! چه خبر آوردی!؟
وز کجا وز که خبر آوردی!؟
...
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
...
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...
راستی میر کجاست!؟
×. هذه شقشقه هدرت ...
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
همینجوری - 34: فرشته عشق نداند که چیست ... یلدا نامه
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
لحظه ای تامل - 25: باز هم مختار و امتحان هایش ...

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه
در گذرگاه خاطره - 23: من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام!

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
تلنگری به خودم - 10: غروب سه شنبه خاکستری بود ...

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سهشنبه
پارسال همین حدودا - 3: یا رب این نوگل خندان که ...

به یادش و به یاریش
و چشمانش را باز کرد و ناگاه برق محبت چشمانی او را خیره خود کرد ... درازای لبخندی تمام دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... و او اینچنین غریب وار زاده شد !
غربتی که در آن نه ماه تاریکی، نه ماه خون و نه ماه صدا بود ... صدای انتظار قلبی در سینه مادری !
و وقتی چشم باز کرد به دنبال آشنایی می گشت تا به او بگوید غم آن همه غربت و غریبی را ... تا به او بگوید که ساکن سرایی دیگر است و اهل اینجا نیست ... تا به او بگوید چه سخت است که در وطن خویش نباشی ... و تا به او بگوید تمام دلتنگی های نه ماه سکوت و نه ماه ظلمتش را ! اما ...
اما درازای لبخندی، تمام این همه دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... به او چشم دوخت ... گویی "مشتریِِ" چشمان چون "زهره" او شده بود ... چشم در چشم او تمام رازهای نهان و رمزهای مگو را زمزمه کرد و در سکوت چشمان او تمام بودنش را فریاد کرد ... از شوق گریست و آنقدر گریست که در غوطه اشکهایش و در صدای شوق دیدنش از هوش رفت !!!
و اینچنین اولین روز بودنش در این سرای غربت آغاز شد ...
*. این متن پارسال در اینجا منتشر شده بود و امسال تجدید انتشار شد!
*. درون سینه حافظ هنوز پر از صداست!
*. در همین باره (+)
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
ادای دین - 15: مختارنامه و میرباقری ...

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه
بی عنوان - 2: قم ...فانذر!
منتظران مهدی به هوش باشند؛ حسین را منتظرانش کشتند!
حرکتی باید ...
*. پارسال همین روزا(!):
عمری است در سکون نشسته ام در انتظار ...
چه تناقض جالبی و چه انتظار عجیبی !
مگر می شود نشست و انتظار کشید ... مگر می شود در سکونی ابدی منتظر آمدن بود!؟ ... نه نمی شود!!
باید برخیزی، بلند شوی ... برای انتظار آمدن آن که وعده آمدنش سالهاست بر جریده عالم و بر دیوارنوشته های تاریخ ثبت است، نباید نشست ... باید بلند شد و تلاش کرد، باید عبادت کرد ... اما نه از آن جنس عبادت هایی که در کنج عزلتی سالها دعا بخوانی برای هیچ ... نه از آن جنس عبادت های پارناسیزمی که نه جامعه ات، نه اطرافیانت و نه هیچ کس دیگرت برایت بی اهمیت باشد ... نه از آن عزلت نشینی های صوفیانه و عرفان زده امروزینی که بوی گند دود تریاکش را و برق شعله منقلش را می شود از دور دید! ... بلکه باید جهد کنی، باید برخیزی ... قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردی ... باید بیدار شوی ... یا ایها المدثر! ... قم !
امضا: صابر خسروی
15/5/88
*. کدام آینه تمام بودن مرا نشانم خواهد داد!؟
*. ...
۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه
تلنگری به خودم -2: پریشان گویی های در هم ریخته نیمه شب ...

بنویسید حال ما خوب است! نه عالی است! فوق العاده! به قول خودش: پرفکت!
بنویسید دارم از این دم و بازدمم لذت می برم ...
بنویسید و رونوشت کنید به آندره ژید که ما به خود قبولاندیم که تنها خداست
که موقتی نیست!!
بنویسید و رونوشت کنید به مشیری بزرگ که فاصله کجا بود!؟
بنویسید کسی دلتنگ دلی و شانه ای نیست ...
بنویسید و رونوشت کنید به فاضل نظری که گره از کار ما بگشاد عشق ...
بنویسید اینجا کسی احساس تنهایی نمی کند ...
بنویسید و رونوشت کنید به لسان الغیب که نه نرفت !
بنویسید که اینجا کسی در انتظار کسی نیست ...
بنویسید و رونوشت کنید به بهمن رافعی که آری گرچه حوصله هست اما گله ای نیست!
بنویسید که دلم پاک است، بی ریا، بی گناه ...
بنویسید و رونوشت کنید به مصلح الدین که این مجلس ما بی های و هوی است!
بنویسید که سیریم از سیرت و بصیرت ...
بنویسید و رونوشت کنید به سایه که آری اینجا هوا هم زندانی است!
بنویسید که قفسمان بزرگ است ...
بنویسید و رونوشت کنید به سید علی صالحی که راست گفتی:
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ...!
بنویسید و اصلا رونوشت کنید به همه شاعران دنیا که ... نمی دانم! بنویسید و بنویسید و بنویسید ... دلم از این همه ریا و گناهم گرفته است ... دل که آینه شاهی است غباری دارد ...
*. امشب از اون شب هاست ...
*. این غزل بی وصف سعدی در این شب بی مهتاب عجیب طغیانی به پا کرده است:
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من ...
وقتی با صدای همایون شجریان هم باشد که محشر است، اگر خواستید دانلودش کنید!
*. خواهشا مخاطبان عزیز با دید سخیف سیاسی به این پست نگاه نکنند!
توضیح واضحات اینکه اینها تلنگری است به خودم و بعید می دانم مخاطبی معنای تمام جملاتم را بفهمد که حال من خوب است!
*. مسیر خلاق هم راه افتاد ...
*. ...



