نمایش پست‌ها برای عبارت جستجوی انتظار براساس تاریخ. مرتب سازی براساس ارتباط نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌ها برای عبارت جستجوی انتظار براساس تاریخ. مرتب سازی براساس ارتباط نمایش تمام پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش


ما چگونه ما شدیم!؟

روایتی از بدکارکردهای بت ­سازی در تئاتر



یادم هست بعد از مدت­ها دوری خوش­نامان تئاتر که به ناچار از این چهاردیواری به بیرون پناه برده بودند، انتظارمان آرام آرام به پایان رسید و نام­ها دوباره با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید نمایان شد. آن­ها بازگشتند و خانواده ­ی کوچک تئاتر سرخوش از این رجعت دوباره، جانی دیگر گرفت و امیدها دوباره تازه شد. نشسته بودیم چشم به راه که دوباره شاهد شاهکارهای مختلفی باشیم و چشم­هامان غرق لذت تماشا شود. قدیمی­ها می­گفتند که عشق آدمی را کور می­کند، ما هم که عاشق! ترانه ­های قدیمی آمد، شروع کردیم به لحظه شماری، سراپا شده بودیم انتظار و حتی وقتی با آن همه بی ­نظمی سالن روی صند لی­های تالار شمس نشستیم، دست­هامان از شوق میلرزید؛ همان که اخوان می­گفت: لحظه ­ی دیدار نزدیک است! شروع که شد، دروغ چرا، منتظر معجزه بودم اما انگار دیگر عصر عصای موسی و اعجاز مسیح تمام شده است، لذتی نبردم؛ آدمی است دیگر و سلیقه­ هایش، ما هم که بدسلیقه! به خانه آمدم و در شبکه ­ی اجتماعی تئاتربین ­ها (تیوال) تلویحا نوشتم که تئاتر را دیدم و فقط همین، یادم هست که چه فحش­ها که برخی تئاتربین­ها پای آن پست برایم نگذاشته بودند. من هم با لبخند می­گفتم که آقایان! خانوم­ها! نهایتش این است که بد سلیقه ­ام دیگر، خانواده ­ام چه تقصیر دارند آخر! کار به جایی رسید که آن پست را حذف کردم و عطای نظردادن درباره ­ی آن را به لقایش بخشیدم. حافظه را از اینترنت نمی­شود گرفت و هنوز هم خیل عظیم کامنت­های اغراق ­آمیز افراد پای برگه­ ی آن تئاتر در همان شبکه­ ی اجتماعی هست. هر کس هم که احیانا آن وسط­ها نقدی می­کرد و نظری می­داد گردن­ زده می­شد که از تو نفهم­تر در عالم تئاتر نیست و بدین گونه این اقلیت بدسلیقه­ ها (!) به حاشیه رانده شدند و به قول فوکو این تفکر مخالفان خود را به حکم ممنوعیت، سکوت و یا عدم وجود از صحنه به در کرد. درست بعد از همان نمایش بود که کارها گرانتر شد، حاشیه ­ها هم بیشتر. حالا که درست یک سال از رجعت دوباره­ اش به تئاتر گذشته به بهانه­ ی تئاتر جدیدش متنی منتشر کرده است برای همان مخاطبانی که آن روزها بسیار برایش کف و سوت زدند و مخالفان را از راه به در کردند:
بسیار متاسفم برای او {رئیس همان شبکه­­ی اجتماعی} که به بهانه­ ی مشق دموکراسی، سایت را به مکانی امن برای اراذل و اوباشی بدل کرده که جز دهانی هرزه و یاوه­ گو ارمغانی برای نمایش ایران نداشته و ندارند. حدود یک سال است که ایشان به اجامری که خود را عضو خانواده­ می­نامند، اجازه داده ­اند با زبانی کثیف و ضد انسانی، مجموعه نمایش­هایی را که اعضای گروه نمایش پرچین به روی صحنه برده و خواهند برد، مورد تهاجمی وحشیانه قرار دهند و خود در گوشه ­ای لابد به اعتراضات پی در پی این گروه لبخند می­زنند. این میزان از رذالت آن هم از سوی کاربران او و سایتش برایم هم دردآور است و هم باور نکردنی. از نوچه های گوش به فرمان و دهان دریده­ی تئاتر، البته انتظاری نداشتم و ندارم ولی از شخص ایشان بسیار بعید بود این میزان همدلی و هم سخنی با این اراذل. همچنان داریم بزرگ می­شویم و جهان ذره­ای به آنچه ما انتظارش را داشتیم شبیه نیست.

حالا بعد از انتشار این نامه چیزی تغییر نکرده است، فقط جایمان را عوض کردیم. ساکت­ شدگان دیروز حالا شده ­اند حراف و با صدای بلند جنجال می­کنند و حالا اگر کسی موافق باشد و از این نامه دفاع کند ساکت خواهد شد. حالا همه­ ی انگشت­ها به سمت نگارنده­ ی این نامه است که چرا چنین نوشته و ما را هرزه، اراذل، وحشی، یاوه­ گو، نوچه، رذل و دهان­ دریده خطاب کرده است. تاریخ بی ­شمار از چنین روایت­هایی دارد که عده ­ای بتی ساختند و بعد تبر به دست قصد شکستنش را داشتند. سوال اصلی ­ای که باید پرسید این است که به راستی انگشت اتهام به سمت چه کسی است؟ ما چگونه ما شدیم و ما چگونه دیگران را ساختیم؟


۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!

ما بعد النمایش! 
-----------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 4 شهریور

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«محمد رحمانیان مرسی که برگشتی»؛ این را ته نمایش در میان کف و سوت‌های متوالی تماشاچیان، یکی از حضار با صدای بلند گفت که باعث شد تا سالن منفجر شود. بعد از آن اشکان خطیبی میکروفون را به دست گرفت و خطاب به رحمانیان گفت: «من از جانب همه اعضای گروه و همه این حضار در وهله اول تشکر می‌کنم و بعد می‌گویم امید که بمانی چون‌که تئاتر ایران به تو احتیاج داشته و خواهد داشت» که رحمانیان با همان شوخ طبعی خود خنده‌ای کرد و گفت: «منو میگی!؟» و سالن غرق در خنده و تشویق شد. در میان ولوله تشویق‌ها یک سوال ذهن مخاطبان نمایش را درگیر خود کرده بود: به راستی چرا کسی که برای نمایش‌نامه‌خوانیش هم حتی بلیت‌ها پیش‌فروش می‌شوند و دست آخر از شدت شوق عده‌ای روی لبه دیواره بالکن طبقه دوم می‌نشینند تا تنها خوانش نمایشنامه او را ببینند، باید دو سال تمام دور از وطن باشد؟

‌در این چهار سالی که گذشت « محمد رحمانیان» نیز مثل خیلی‌های دیگر رفت، ناگزیر شد که برود. «روز حسین» را که می‌خواست روی صحنه ببرد، چند روز مانده به اجرای نمایش مانع‌‌ شدند. می‌دانست که ماندنش به معنای کار نکردن است. به معنای سکوت. مثل خیلی‌ از دوستانش که ماندند و نتوانستند اثری روی صحنه ببرند یا نمایشنامه‌ای را منتشر کنند و هیچ کار دیگری نتوانستند. «رحمانیان» رفت و درکانادا کار کرد. قبل‌تر با «فنز» به آنجا سفر کرده بود و در این چند سال کلاس‌های آموزشی گذاشت. نمایش روی صحنه برد و کار کرد. حالا به ایران بازگشته است. مثل خیلی‌های دیگر که باید منتظر آمدنشان بود، ‌در روزهایی که می‌گویند «امید» به جامعه برگشته است. او حالا می‌خواهد نمایش «ترانه‌های قدیمی» را در موسسه اکو از 10 تا22 شهریور روی صحنه ببرد؛ اثری که از قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران تشکیل شده و با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی و پاساژ‌های نمایشی کنار هم چیده شده‌اند اما شاید برای شروع و برقراری ارتباط با مردم باید، نمایشنامه «شب سال نو» را نمایشنامه‌خوانی کرد؛ نمایشنامه‌ای که البته نمی‌توان امید چندانی به اجرای آن داشت. نمایش در خانواده‌ای پرجمعیت در جنوب تهران می‌گذرد نمایشی تلخ که رحمانیان با چاشنی طنز تلاش کرده بود کمی فضایش را بهتر کند، خودش هم راوی بود. اما آن‌هایی که این نمایشنامه را دیدند با یک اتفاق روبه‌رو شدند اثری با ساختاری قوی و دیالوگ‌هایی تکان‌دهنده. این نمایشنامه را به نفع بنیاد خیریه برکت خواندند و همان‌طور که انتظار می‌رفت با استقبال روبه‌رو شد، جمعی از کسانی که از حضور گروه رحمانیان بر صحنه تئاتر محروم بودند، دورهم جمع شدند. یک گروه 19نفره از بازیگران، رحمانیان را در خوانش نمایشنامه‌اش یاری کردند. تماشاگران تا نزدیک‌ترین مکان به صحنه نشسته بودند، حتی بعضی در بالکن هم ایستاده بودند. در بخش نخست نمایش بازیگرانی چون علی عمرانی، افشین هاشمی، اشکان خطیبی، حبیب رضایی، بهاره مشیری، رویا بختیاری، آزاده صمدی، کامبیز بنان، معصومه رحمانی، مریم یوسف، ماهان خورشیدی، سوده شرحی، بیتا الهیان، پریا طاهری، روجا جعفری و نیوشا مهدوی نقش‌های خود را ایفا کردند؛ اجرایی عجیب و بی‌نقص. انگار این نمایشنامه بهانه‌ای شد تا هم آنان توانایی بازیگری خود را که ممکن است در این سال‌ها مغفول مانده، بیان کنند و هم رحمانیان باردیگر نشان دهد که از چه توانایی‌هایی برخوردار است؛ توانایی‌هایی که مثل خیلی چیزهای دیگر، این چند سال‌ نادیده ماند. این‌که تنها با خواندن متن، متنی که انتظار یک خواهر را برای آمدن برادرش توصیف می‌کرد، اشک حاضران دربیاید، از توانایی‌های «مهتاب نصیرپور» است؛ برادری که هیچ‌گاه نمی‌آید چون خودکشی کرده است. رحمانیان در بین نمایشنامه‌خوانی استراحت 10دقیقه‌ای هم داد و پس از آن مهتاب نصیرپور به همراه علی سرابی از دیگر اعضای گروه خوانش‌گران با تشویق ممتد حاضران روی صحنه حاضر شدند. در پایان نمایش، اعضای خانواده ترانه‌ «نوبهار آرزو» را در کنار هم زمزمه می‌کردند که پس از اتمام آن به درخواست رحمانیان و به یاد احمد آقالو، دوست و همراه قدیمی او، با همراهی حاضران در سالن بار دیگر اجرا شد و سپس تماشاگران با تشویق بلند به استقبال گروه رفتند. ناصر تقوایی، هنرمند پیشکسوت و شناخته‌شده سینمای ایران نیز در این لحظه از پله‌های سن بالا رفت و در میان تشویق‌های تماشاگران رحمانیان را در آغوش گرفت. رحمانیان در انتها، یاد اکبر رادی که به گفته خودش هنگام نوشتن نمایشنامه «شب سال نو» بسیار به یاد او بوده را پاس داشت و از حمید امجد برای پیشنهاد طرح اولیه داستان این اثر تشکر کرد. حالا می‌توانیم منتظر اجرای نمایش «ترانه‌های قدیمی» باشیم که از مجموعه قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تئا‌تر موزیکال با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

نیل سایمون و زندگی روزمره


به بهانه­ی اجرای نمایش پسران آفتاب، اثر نیل سایمون

«آدم­ها لالت می­کنند، بعد می­پرسند چرا حرف نمی­زنی؟»
- نیل سایمون

نیل سایمون را به حق باید روایت­گر زندگی روزمره­ی امریکایی دانست. زندگی روزمره از آن دست مقولاتی است که اغلب آن­قدر بدیهی است که به چشم نمی­آید و مهم تلقی نمی­شود اما سایمون با روایت­های ساده و کمیک، لایه­ای از زندگی روزمره را نشان می­دهد که می­شود از تلخی بیش از اندازه­ی آن خندید. گویی سایمون با گذاشتن آینه­ای در مقابل تماشاگر و به صحنه کشیدن صحنه­های عادی و بدیهی انگاشته شده­ی زندگی­هامان، قصد دارد تا از آن آشنایی­زدایی کند. به عبارت دیگر تماشاگر با دیدن صحنه­هایی همچون دیدن دوست سابقی که مدت­هاست ندیدتش و حالا قرار است با بی­میلی با او مواجه شود، ریختن چای، بی­حوصلگی­ها و حتی دیدن تلویزیون و مواردی از این دست ساده و آشنا، به تامل می­افتد و در حین خندیدن­هایش به برخی صحنه­ها مدام زندگی خود را تصویر می­کند و گویی همانی می­شود که مارکس پیشتر گفته بود: «تاریخ دو بار تکرار می­شود، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی». در این نمایش نیز تماشاگر گویی با دیدن صحنه­های آشنای تاریخ بودن خویش، به خنده می­افتد. برای مثال آن­ها که نمایش­نامه پسران آفتاب را خوانده­اند و یا نمایشش را دیده­اند می­شود نمونه­اش را ارجاع داد به اولین دیدار ویلی کلارک و ال لوئیس که چند دقیقه­ای این دو در کنار هم بی هیچ کلامی نشسته­اند و به مخاطب نگاه می­کنند و این­گونه در عین تلخی گزنده­ی این دیدار، مخاطب خنده­اش می­گیرد. 
این روزها از نیل سایمون، نمایش پسران آفتاب در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. کاری به کارگردانی سیامک صفری و بازی خود او به همراه فرزین صابونی، جواد عزتی، جواد پولادی، صبا گرگین­پور و بهاره رهنما. پسران آفتاب دقیقا همانی است که توقع می­رود. یعنی وقتی می­شنوی که سیامک صفری قرار است نمایش­نامه­ای از نیل سایمون را به صحنه ببرد، همین نمایش و همین حد توقع در تو ایجاد می­شود؛ نه چیزی بیش و نه چیزی کم، نه شگفت زده خواهید شد و نه ناراحت که اجرای ضعیفی بوده. همانی است که آدمی دقیقا انتظار دارد. بازی­های روان سیامک صفری و فرزین صابونی، که با گریم خوبش تنها از روی صداست که میفهمی خود اوست، به همراه بازی پر از حس و شوخ و شنگ جواد عزتی رنگ و بوی خوبی به این نمایش داده است. هر چند به عقیده برخی منتقدین و تماشاگران، بازی کوتاه بهاره رهنما در این تئاتر، وصله­ایست که گویی به یکپارچگی و روانی دیگر بازیگران نیست و نچسب به نظر می­آید. از دیگر نکات خوب و غفلت شده­ی این نمایش می­توان به ترجمه­ی روان و خوب آهو خردمند اشاره کرد. ترجمه چنین نمایشی که اغلب کمیک­های آن امریکایی است و ناآشنا برای مخاطب ایرانی، کاری است بس سخت که اگر در آن دقت نشود، مخاطب از آن دلزه خواهد شد. اما خردمند توانسته بود بدون ضربه زدن به متن و لوس شدنش، شوخی­ها را کمی تغییر دهند تا برایمان آشنا درآید. و اما یک نکته­ی منفی که این روزها در تئاترهای در حال اجرا زیاد دیده می­شود، عدم هم­خوانی صداهاست (به اصطلاح فنی لِوِل نبودن صدا). به طوری که در این همایش نیز در میان برخی پاساژهای نمایش، صدای موسیقی­های پخش شده، که به حق این کار را محمدرضا جدیدی خوب انجام داده بود، اذیت­کننده بود و صدای بلند موسیقی باعث می­شد تا صدای دیالوگ­های بازیگران به گوش نرسد. در پایان آن­که وجود چنین تئاترهایی که به جذب مخاطب بیشتری نسبت به کارهای دیگر، به دلیل کمیک بودنش، می­انجامد، به فضای اجراهای این روزها رنگی دیگر داده و دیدنش قابل توصیه است.

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

روایت انتظار ...




روایت «انتظار» روایتی سلبی است. روایتی که در آن منتظر تنها چیزی که می داند این است که اوضاع فعلی خوب نیست. روایتی که در آن واقعیت فعلی نامطلوب است و باید در برابر آن به مقاومت پرداخت: مبارزه با اکنون بودن، حتی بی هیچ دغدغه ایجاب!

که غیر از چنین روایتی فهمش برای چون منی عجیب است. فهم منتظری که راضی است به شرایط موجود! و چه بد منتظری است و چه بد انتظاری است، منتظری و انتظاری این گونه ...
بسیار متعجبم از منتظرانی که به اکنون بودنشان راضی اند. نه تنها خوشحالند، که می بالند که در زمانه ی «امام» و «آقا» و «رهبر» و «شاه» و «رئیس» و «مرجع» و «استاد» و هزار عنوان قدرتمند دیگر زندگی می کنند -از «دوران شاه خدا بیامرزش»ان تا «دوران طلایی امام»شان تا «دوران با شکوه  انقلاب»شان تا «عصر روشنگری»شان تا «رنسانس»شان تا «گفتگوی تمدنها»یشان تا «دوران ولی امر مسلمین جهان»شان تا «تجلی دموکراسی»شان تا «ورود به دروازه تمدن»شان و تا و تا و تا و ..- و چنین انتظاری در فهم قدرت من نیست. این گونه راضی شدن به شرایط موجود و مسحور و خوابگرد شدن روزگار ...

و چه عجیب است برای چون منی دیدن منتظرانی که چنین ساکن، غرق در اکنون بودنشان برای آمدن منجی، صبح و شب، «ادرکنی»شان و «دعای فرج»شان لقلقه زبانشان است و یکبار از خود نمی پرسند که بیاید که چه!؟ اگر اوضاع خوب است که برای چه بیاید!؟ و سخت عجیب است فهمش ...

تناقض میان رضایت از اکنون بودن و انتظار، سخت عجیب است ...





×. روایت سلبی در اینجا همان است که گفته شد: مقاومت در برابر وضع نامطلوب موجود 
و این مقاومت در برابر وضع مکان مند و زمان مند اکنون لزوما شرایط ایجابی نمی خواهد که حالا چه خواهد شد ...

×. آن همه مثال آوردم که منظور ذهنیم را بیان کنم که این شرایط موجود، تاریخمند و مکانمند است و علاوه بر آن  منحصر به شرایط زمانی و مکانی فعلی نیست ... 
امید که کژ فهمی ایجاد نشود 

×. مطلب مرتبط:

×. منبع عکس (+) 



۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

تاملی بر کتاب زندگی روزمره در ایران مدرن



«زندگی روزمره از آن دست موضوعاتی است که لزوم آشنایی زدایی در آن خاصه در جامعه امروزین ایران بیش از پیش مهم به نظر می رسد؛ آشناییتی که هر چند آشناست اما لزوما به قول هگل به معنای شناخته شده بودن نیست (هر چند سنت جامعه شناسی -لااقل در گذشته- گویی زندگی روزمره را محدود به همان عرصه پیشاتاملی کرده و جهانی از پیش ساخته شده و بدیهی می پندارد -ر.ک. به شوتس- که بیشتر در این زمانه ی تاریخمندِ زندگی روزمره، به شوخی شبیه است!) امر آشنا -به قول لفور- بشریت را مستور نموده و شناخت آن را به سبب گذاشتن نقابی بر چهره آن مشکل می کند اما همه اینها دلیلی نیست که با «پیش پا افتاده» خواندن زندگی روزمره از تامل در آن سرباز زنیم.[1]»
شاید همین پاراگراف کوتاه دلیل محکمی باشد برای خلا ناشی از تفکر پیرامون زندگی روزمره در ساحت علوم انسانی که این امر منتج به جذابیت و نتیجتا عطش مخاطب -چون منی تشنه- می شود.
کتابی که می کوشد تا با روایتی عامه پسند و در عین حال با روایتی علمی و چند لایه[2] و چقدر این نوع ادبیات «مردم» فهم و علمی جایش در جامعه شناسی خالی است![3]- آرام آرام ضمن آشنایی زدایی از زندگی روزمره، با بر شمردن نظریات این حوزه و تاکید بر هنر به عنوان مقوله ای همه فهم؛ در نهایت با تاملی رادیکال به تحلیل زندگی روزمره در متن سینمای ایران بپردازد.
لاجوردی در بخش نخست رفته رفته مخاطب تشنه خود را با پس زدن لایه های بیشتری از اهمیت و لزوم تامل بر زندگی روزمره تشنه تر می کند ولی برای مخاطبی که در انتظار بر شمرده شدن و تحلیل مولفه های زندگی روزمره ایران (نه با تامل بر سینما که به صورت هر چند گذرا و کلی اما با مصادیق ملموس برای مخاطب ایرانی) است؛ این تشنگی در انتهای فصل به هلاکت مبدل می شود!
در بخش دوم کتاب همانطور که در تیتر کمی مناقشه برانگیز وعده آن داده شده[4]- لاجوردی تحلیل های خود را بر متن سینمای ایران آغاز می کند. تحلیل هایی نه مبتنی بر مولف که «مبتنی بر متن» و نه با تاکید بر یکپارچگی و انسجام که «با تاکید بر استخراج تناقض ها». این دو ویژگی به همراه «عناصر رهایی بخش» در تحلیل های نویسنده باعث می شود تا تحلیل ها جذاب و عمقی شده و پیوند مناسبی با مفاهیم تئوری فصل نخست برقرار کند. اما نکته ای که از شیرینی تحلیل ها می کاهد جای خالی برخی فیلم هایی است که نویسنده احتمالا به دو دلیل «خودسانسوری» و «دیگر سانسوری[5]» از تحلیل آنها سرزده و یا سرزده شده است!
در این میان نمیتوان از هوشمندی در انتخاب ناشر، قطع نشر، رنگ روی جلد، انتخاب تیتر خوب، انتخاب سوتیتر مناسب برای روی جلد کتاب و قیمت مناسب کتاب نیز گذشت!
و در آخر -چنانچه آمد- شاید بتوان نقطه تمایز کتاب را در سه عبارت «زبان همه فهم و در عین حال علمی و چند لایه»، «آشکار سازی تناقض های زندگی روزمره و عناصر رهایی بخش» و «تحلیل خلاقانه و هوشمندانه بر بازنمایی زندگی روزمره در سینمای ایران» گرد هم آورد[6].





[2] چندلایگی بدان معنا که سطح رویین کتاب برای مخاطب عامه با تقریب خوبی قابل فهم است و در عین حال دچار عوام زدگی و ساده انگاری نشده و در لایه های زیرین برای مخاطب آگاه و متخصص خود نیز حرف های خوبی برای گفتن دارد.
[3] کمی مرا به یاد پروژه جامعه شناسی مردم مدار انداخت
[4] شاید نشستن واژه مدرن در کنار ایران برای عده ای مناقشه برانگیز باشد!
[5] این دیگر می تواند از سلیقه و ترس ناشر را تا ممیز وزارت ارشاد را در برگیرد


----------------------------------------------------------------

*. پست های مرتبط 


۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

تلنگری به خودم - 14: کل یوم عاشورا ...


کل یوم عاشورا ...
یعنی همیشه یزیدی هست، حسینی هست
یعنی همیشه به یاد یزید و یزیدهای زمانه ات باش 

کل عرض کربلا ...
یعنی همیشه آن همه وسعت وقاحت دهان گشوده است
یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد 

آن همه سینه سوخته دین، یکی مجروح صفین، یکی داغ دیده نهروان، یکی  در رکاب علی، یکی در رکاب پیمبر، یکی مفسر قرآن، یکی سردار رشید اسلام ...

زانوها همه پینه بسته از کثرت دعا
ظاهرشان همه دین
منبرهاشان هزار شنونده 
چهره ها آفتاب سوخته 
تن ها رنجور شب بیداری های همه تا صبح 
سینه ها سوخته از انحرافات دین 
شمشیرها آخته در برابر بدعت ها 
...

این همه عظمت و شکوه ربانی و جلوه های همه تقدس و روحانی در یک سو 
و حسین، تنها و بی کس، سوی دیگر؛

انقلاب عظیم پیامبر را نوه اش حصر به وراثت کرده است، حج را نیمه کاره رها کرده، از دین حکومتش برگشته و اکنون در مقابل حکومت زمانه اش قد علم کرده است؛ 

مگر فرزند علی بودن شرط است؟ مگر گذشته حسین شرط است؟ میزان حال اوست ...

کل عرض کربلا یعنی اینگونه دهان های وقاهت به خروشند همه ...

سرها در گریبان شرم، در سرمای برهوت خویش نشسته اند پی روزمرگی شان؛ 
«گور پدر سیاست»، «ما که از پشت پرده ها خبر نداریم که»، معلوم نیست جیره و مواجب که را نداده اند که نزاع در گرفته است»، «این جنگ ها سر و ته اش معلوم است: فتح برای سردارانش و قربانی هایش برای ما»، 

نشسته اند و هرگاه وجدان های خفته شان چشم باز کرد، قرآن ها به سر گرفتند و در کنج خانه هاشان انتظار فرج کشیدند -و عجیب استحماری است انتظارِ منتظرِ ساکن و نشسته در پستوی خانه ها و راضی به شرایط زمانه اش- 

کل عرض کربلا یعنی حسین فقط در کربلا ذبح نشد 

حالم خوب نیست ...

امان از این ترس ها و فریب ها، امان از این توجیه ها 
امان از این همه شب بیداری ها و دعاها و نمازها و پیشانی های پینه بسته و مغزهای فرسوده مصلحت اندیش و عددبین که به وقتش همه دینت توجیهی می شود بر همه حق و تیغی می شود بر گلوی حق و الله گویان و محمد گویان تیغ بر گردن حق، ذبحش می کنی ...

چقدر تکرر تاریخ و چقدر هر روزمان عاشورا!؟
کمی مهلت، کمی فرصت ... دریغ!



امضا: صابر
نیمه شب تاسوعا






×. امان از این همه سطر که نانوشته ماند و در میان پراکندگی واژگان و مفاهیم گم شد و امان از این همه بغض که فرو خفته شد ...

×. «بعد الاسلام السلام اذ بلیت الامّة براعٍ مثل یزید ». جریان یزید تمثیل است نه تعیین ... (+)


۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

افکار پریشان - 73: سیاه و سپید ...



دو سال پیش بود، چنین شبی چشم در چشم آینه، سپیدی تاری میان انبوهی از سیاهی ها توجهم را جلب کرد؛ یک تار موی سپید درست در آستانه ورود به 23 سالگی! خوش بودم که انگاری پخته تر شدم ..
بعدتر ها دکتری دلیلش را فشار عصبی و فکر بیش از حد به مسائل پیرامونی تشخیص داد، این را درست زمانی گفت که از شب بیداری های اجباری و خوابهای نرفته ام گفتم؛ چه خیال خامی بود آن همه توهم پختگی!
سال بعد یک تار دیگر و امسال دو تار دیگر کشف و ثبت شد!
مرگ زودرس است انگاری یا به تعبیری شاعرانه پیر شدن ...

بر زبر ما سوی ای ایستاده ام، رو در روی 25 سالگی، دیر نیست که بگویند با ربع قرنی تجربه! -کودکی در سرزمینی جنگ زده در حکومتی انقلابی و ایدئولوژیک، پاک دینی مدرن، سلطه دیندارانی نافهم به ایدئولوژی های خود، بهار عربی، رکود اقتصادی، رکود تورمی، خفقان، از تفنگ بازی های کودکی تا دیدن شلیک تیر و افتادن آدمی، خشونت، جسارت، طغیان، بهار عربی، باتوم، اشک آور، زندان، سنت، مدرنیته، تعلیق، جنبش های ضد سرمایه داری، تحجر، روشنفکری و ... تجربیات نسل ما این گونه است انگار به عظمت طول تاریخ! - 
24 سال نفس نفس زدن در این دنیای عفن لجن زار خسته کننده بوده است، هزینه هایی سخت و طاقت فرسا، شب بیداری ها، با خود حرف زدن ها، سیگارهای مداوم، آهنگ ها و خاطره ها -و لعنت به بعضی خاطره های گزنده!- اما ...
اما در ترازوی این زندگی به ظاهر لعنتی اوضاع طور دیگری است: هر چه هم هزینه بوده است به درک، فدای یک تار موی رفقا ...
سرمایه های این 24 سال کم نبوده اند که بینهایتند، همان منان دیگر من ...
این طور که نگاه می کنم خوب است، برآیندش انگاری زیباست!
راضی ام انگاری ...



×. سال گذشته نوشتم:

لایحه ای در دپارتمان بهداشت آمریکا مبنی بر قوانین بیماری ایدز در حال بررسی بود ...
سران ایران و عراق برای فرستادن نمایندگان وزرای خارجه شان به جلسه شورای امنیت سازمان ملل با موضوع آتش بس جنگ در تردید بودند ...
در گوشه ای از دنیا انتفاضه مردم در انتظار دهمین ماه خود بود ...
زین العابدین بن علی در جشن پیروزی ریاست جمهوری تونس به پایکوبی مشغول بود ...
مجلس سنای آمریکا در حال رای اعتماد به وزیر دیوان عالی ریگان بود ...
خانواده قربانیان بمب گذاری انیسکیلن اتریش در حال عذاداری بودند ...
جهان در شوک نزول شاخص میانگین صنعتی داو جونز بود ...
...

و من به ناگاه زاده شدم!

×. زادروز بهانه خوبی است برای خوب بودن ...

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

تضاد شخصیتی !


آنچه که هستیم
آنچه که باید باشیم
آنچه که دوست داریم باشیم
آنطور که دیگران ما را می بینند
آنچه که دیگران انتظار دارند ما باشیم
آنطور که ما فکر می کنیم دیگران ما را می بینند

....

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

و خلقناکم ازواجا ...



زوج آفرید
اما
جدا جدا ...

که مادام
دستت بلرزد

و در انتظار
آغوشی، نوازشی، بوسه ای ...
جان بکنی و بمیری




۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

روزمرگی ها (!؟)


سه شنبه 28 تیرماه 90
من، تنها چهار راه ولی عصر

فرهاد در گوشم ناله می زند:
(غروب سه شنبه خاکستری بود ...)
حال خوشی ندارم انگاری. همینطور که پیاده به سمت انقلاب حرکت می کنم پِلی لیست شجریان رو می زنم. صدای بم ویلنسل ها با زخمه های تار ... چشم در چشم مردمان این شهر راه می افتم. هیچکس انگاری حال خوشی ندارد و این تنها اشتراک من با این همه مردمی است که غریبه اند. آشنایم نیستند انگاری. احساس خفگی می کنم. این طرف و آن طرف را هراسان نگاه می کنم:
آن طرف تر مردی است که پشت تلفن -نمیدانم به که- بلند بلند فحش می دهد طوری که کش های انتهای فحش هایش میان این صدای بم ویلنسل می پیچد. سرم را بر میگردانم مغازه داری دارد از روی شیشه مغازه اش جای دستهای کودکان را پاک می کند و چقدر آسان این کار را می کند!
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... )
سرم را می دزدم. به پایین نگاه می کنم
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید  ... این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران)
چقدر مردم شهر غریبه اند ...
(یا نه! دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران)
در این غروب رو به سیاهی به آدم ها نگاه می کنم
نه شوری، نه امیدی و نه انگیزه ای
انگار جسدهای بیجانی اند که در حرکتند! چه تناقض آشکار و چه جمع نقیضینی!
یادم می آید ...
حوادثی در سرم تلو تلو می خورند ...
بوی خون می آید،‌اشک آور،‌باتوم ...
حالم بد می شود میپیچم به دالان اولین مغازه
 essential words for the TOFEL : 5th edition
کتاب را برانداز می کنم، بازش می کنم اولین کلمه idol است
لعنت به این روزگار! چرا درست وقتی که حالت خوب نیست همه چیز می شود نشانه! نشانه هایی که حرف دارند برای گفتن! چرا وقتی کتاب را باز می کنی درست باید صفحه 147 بیاید و چشم من به کلمه idol بخورد آن هم درست زمانی که حوادثی در مغزم دارد تلو تلو می خورد!؟ لعنت به احتمال! گور پدر آمار!
عین دیوانه ها از مغازه بیرون می زنم ...
(هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست از دل یاران!؟)
در میان توده سیاه جمعیت غلت می زنم. سرم پایین است. دلم هوای سیگار دارد انگاری!
(چشم ها و چشمه ها خشکند ...)
اولین دکه می ایستم. می ترسم چشم در چشم دکه دار شوم. نگاهم پایین است
(روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ...)
نگاهم به روزنامه می افتد:
عکس قاضی مرتضوی است
(همچنان که نام ها در ننگ)
دقیق تر می شوم. زیرش درشت نوشته: همه متهمان کهریزک تبرئه شدند
عوق می زنم ولی از دهان بیرون نامده قورتش می دهم
خاطرات عین موریانه مغزم را می خورد
انگاری دیگر سیگار به کار نمی آید که تریاک را به بازدمم پز!
(هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ...)
عجیب که آدمی نیست، آدمی نیست ...
جسدی اطراف دکه نمی بینم که مگر می شود این خبرها را خواند و نفس کشید!؟
(آه باران! ای امید جان بیداران)
لاشه خود را تکان می دهم
جلوی رویم تار شده است. درست نمی بینم
(آه باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)
خاطرات سخت و دهشتناک ذره ذره روحم را می بلعد
گونه هایم خیس است، مگر اینجا اشک آور زدند!؟
در تیره و تار پیش رویم آدم ها با تعجب خیره به من رد می شوند

(بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)

در تاکسی را باز می کنم، لاشه ام را می اندازم روی صندلی جلو
ترک آهنگ عوض شده است
(قاصدک! هان! چه خبر آوردی!؟
وز کجا وز که خبر آوردی!؟
...
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من
همه کورند و کرند

...

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...


راستی میر کجاست!؟


×. هذه شقشقه هدرت ...





۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

همینجوری - 34: فرشته عشق نداند که چیست ... یلدا نامه


می خندید و میگفت مسخره است!
فقط یک دقیقه بیشتر و این همه سور و سات؟!
یک دقیقه و این همه بند و بساط !؟
...
نمی دونست و نمی دونن ...

تندی یه دقیقه رو عاشقی می دونه تو بغل معشوق
کندی یه دقیقه رو عاشقی می دونه در انتظار نسیم!

نه ...
ثانیه و دقیقه معیار خوبی نیست باسه محاسبه زمان
اینا به درد همون علم عدد بین مصلحت اندیش می خوره!
به درد همون ریاکارا و فرشته هایی که می خوان
زمان عبادتشون رو محاسبه کنن لابد!




×. و لابد برای منی که سر درد شدید دارم شب یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر درد کشیدن و سنگینی این شب قیرگونی که انگار به پاهایش خرواری وزنه زدند ...

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

لحظه ای تامل - 25: باز هم مختار و امتحان هایش ...


چقدر دیشب با دیدن سریال به فکر فرو رفتم ...

چه دیالوگ های عمیقی:

«خدایا فقط دستم را یکبار دیگر به شمشیرم برسان بعد از آن مهم نیست به بهشت بروم یا به دوزخ ...»

ابن زياد بالاي منبر رسول خدا: «حسين بن علي براي قدرت خروج كرد عليه خليفه مسلمين، امیر المومنین یزید ...»

«اگر می باید ابن زیاد را بکشم و پای بر صورتش بکوبم، برایم مهم نیست چاهی که مرا به قعر جهنم ببرد ...»

سرشار از تامل بود ...



×. با دیدن این قسمت و قصه مختار و امتحان و حوادث پیش رویش یاد این جمله احمد زید آبادی افتادم:
«ما عاقبت به خير مي‌شويم چون مجبورمان كرده‌اند كه آزاده باشيم»

×. با دیدن سانسورهای مختار افسوس زیاد خوردم هر چند تکذیب شد ...




۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

در گذرگاه خاطره - 23: من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام!


لایحه ای در دپارتمان بهداشت آمریکا مبنی بر قوانین بیماری ایدز در حال بررسی بود ...
سران ایران و عراق برای فرستادن نمایندگان وزرای خارجه شان به جلسه شورای امنیت سازمان ملل با موضوع آتش بس جنگ در تردید بودند ...
در گوشه ای از دنیا انتفاضه مردم در انتظار دهمین ماه خود بود ...
زین العابدین بن علی در جشن پیروزی ریاست جمهوری تونس به پایکوبی مشغول بود ...
مجلس سنای آمریکا در حال رای اعتماد به وزیر دیوان عالی ریگان بود ...
خانواده قربانیان بمب گذاری انیسکیلن اتریش در حال عذاداری بودند ...
جهان در شوک نزول شاخص میانگین صنعتی داو جونز بود ...
...

و من به ناگاه زاده شدم!



-------------------------------------------------------
حواشی پر رنگ تر از متن:
از حدودای ساعت 10:20 دقیقه شب استتیوس دوستان توی گوگل تاک شروع کرد به شمارش معکوس اونم یک دقیقه به یک دقیقه؛ فکر ما به هزار راه رفت: قراره بمیریم، کسی چیزیش شده ...
هی ما می پرسیم یکی میگه آخ آخ یکی میگه شاد زی یکی می خنده یکی سکوت می کنه یکی میگه شتر ...
خلاصه یک ساعت و نیمی در کنج کمپ کاری تنها و سرگردان و نگران مچل جماعتی بودیم دیوونه دیوونه! به دیوونگی همه عاشقای عالم! به دیوونگی همه اونایی که دوسشون دارم! به دیوونگی تمام منان من ...
ساعت شد 12 و خیل عظیم تبریک و این هم کادوی دسته جمعی ....
و من در کنج شرکت در سر کار خیس خیس نشسته ام و کامنت ها رو می خونم، زبانم بسته شده است و قلمم نمیرود که حرفی بزنم و سکوت کردم و سر تعظیم در برابر همه عظمت نگاه دوستانی که بزرگترین سرمایه زندگیمند ....


آهای تمام همه رفقایی که توی تاک، توی فیس بوک، با اس ام اس، با لبخند و با هزار ادا و نوع و شکل و رنگ و بوی متفاوت لحظات نابی ساختید ...
آهای همه اونایی که عظمت نگاهتون این حقیر رو لایق این همه مهربونی دید ...

دمتون گرم ....


به عظمت دلای مهربون؛ خدایا شکرت!





*. پارسال در اینجا به مناسبت تولدم نوشته بودم و اینجا هم خاطره اش را!

*. ظریفی هم اینجا پیش تر تبریک گفته بودند و عزیزی هم اینجا ...

*. دلم هوای فشم کرد و پارسال و خاطرات نابش

*. شب بسیار خاطره انگیزی است (این الملوک...!؟)

*. عنوان شعری است از حضرت مولانا



۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

تلنگری به خودم - 10: غروب سه شنبه خاکستری بود ...


در کنج تنهایی های خویش در آستانه مهر و موم عدد 24 بر تاریخ بودنم در این سرای سپنج؛ ملول، تنها، غم زده، تاریک و بیش از اینها بی امید، سر بر گریبان خویش برده ام و تنها با یاد عباراتی چون «درست می شود!»، «این نیز بگذرد!»، «حتما حمکتی دارد!» و توجیهاتی از این دست به دنبال کورسویی برای نفس کشیدن خویشم!
و گاه و بیگاه که دیوارهای نامرئی این «زندان ظلمانی» بیش از پیش استخوانهای تمام بودنم را می شکند، خورد می کند و ذره ذره آن را زیر لگدهای سنگین روزمرگی خویش له می کند، برای فرار از این فشارها با لبخندی بر لب، «پرنده خیال» خویش را بر «زبر ما سو»ی بودنم می پرانم که «زندگی خوش تر بود در پرده وهم و خیال!»
در همین حال به دور و برم برای یافتن امیدی می گردم که «نه صدایی، نه سکوتی، نه درنگی، نه نگاهی» که هر چه هست تماما غم و اندوه و افسردگی است و گاه و بیگاهی هم کسی از فشار سختی هایش قهقهه ای بلند می زند و اشک می ریزد!
بر بلندای جوانی، درست آنجا که باید عطف «امید» و «آرزو»ی رسیدن باشد و «اراده» و «شوق» بوسه بر لبان هم بزنند ایستاده ای و چنین بی پناه، بی امید!؟
که امیدم به چه باشد!؟
...

چقدر اینجا «تار» شده است!
درست نمی بینم!
-اشکی از چشمانم می افتد!-
کمی بهتر شد اما باز اینجا را تار می بینم
نوشتن بس است که «هذه شقشقه هدرت!»



*. رفیقی پیام داد در جوار امام رئوف دعا گویمت که پاسخ دادمش «سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند!؟»
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار ...

*. در این میانه تنها امیدم بودن در کنار «منان خویش» است!
و اندک لبخند از سر شوق برای «انار»هایی که آوردی یا «عودی» که «دود» می کنی !

*. ابهام آلود و ایهام آلود است این تراوشات ...


۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

پارسال همین حدودا - 3: یا رب این نوگل خندان که ...


به یادش و به یاریش

و چشمانش را باز کرد و ناگاه برق محبت چشمانی او را خیره خود کرد ... درازای لبخندی تمام دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... و او اینچنین غریب وار زاده شد !

غربتی که در آن نه ماه تاریکی، نه ماه خون و نه ماه صدا بود ... صدای انتظار قلبی در سینه مادری !

و وقتی چشم باز کرد به دنبال آشنایی می گشت تا به او بگوید غم آن همه غربت و غریبی را ... تا به او بگوید که ساکن سرایی دیگر است و اهل اینجا نیست ... تا به او بگوید چه سخت است که در وطن خویش نباشی ... و تا به او بگوید تمام دلتنگی های نه ماه سکوت و نه ماه ظلمتش را ! اما ...

اما درازای لبخندی، تمام این همه دلتنگی هایش را کوتاه کرد ... به او چشم دوخت ... گویی "مشتریِِ" چشمان چون "زهره" او شده بود ... چشم در چشم او تمام رازهای نهان و رمزهای مگو را زمزمه کرد و در سکوت چشمان او تمام بودنش را فریاد کرد ... از شوق گریست و آنقدر گریست که در غوطه اشکهایش و در صدای شوق دیدنش از هوش رفت !!!

و اینچنین اولین روز بودنش در این سرای غربت آغاز شد ...



*. این متن پارسال در اینجا منتشر شده بود و امسال تجدید انتشار شد!

*. درون سینه حافظ هنوز پر از صداست!

*. در همین باره (+)


۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

ادای دین - 15: مختارنامه و میرباقری ...



بعد از یک سال و اندی بی تابانه تلویزیون را روشن کردم و با علاقه به انتظار نشستم! به انتظار مجموعه ای دیگر از داوود میرباقری: مختار نامه ...

میرباقری را از رعنا و گرگها تا امام علی و تا مختار نامه! همه اش را دوست دارم ....

میرباقری خاطره انگیز هم هست، از همکاری پدر با او در رعنا و گرگها به عنوان تدوین گر گرفته تا صدابرداری دوستی به نام علیرضا غفاری نژاد در همین مختارنامه ...




۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بی عنوان - 2: قم ...فانذر!



منتظران مهدی به هوش باشند؛ حسین را منتظرانش کشتند!
حرکتی باید ...




*. پارسال همین روزا(!):


عمری است در سکون نشسته ام در انتظار ...

چه تناقض جالبی و چه انتظار عجیبی !

مگر می شود نشست و انتظار کشید ... مگر می شود در سکونی ابدی منتظر آمدن بود!؟ ... نه نمی شود!!

باید برخیزی، بلند شوی ... برای انتظار آمدن آن که وعده آمدنش سالهاست بر جریده عالم و بر دیوارنوشته های تاریخ ثبت است، نباید نشست ... باید بلند شد و تلاش کرد، باید عبادت کرد ... اما نه از آن جنس عبادت هایی که در کنج عزلتی سالها دعا بخوانی برای هیچ ... نه از آن جنس عبادت های پارناسیزمی که نه جامعه ات، نه اطرافیانت و نه هیچ کس دیگرت برایت بی اهمیت باشد ... نه از آن عزلت نشینی های صوفیانه و عرفان زده امروزینی که بوی گند دود تریاکش را و برق شعله منقلش را می شود از دور دید! ... بلکه باید جهد کنی، باید برخیزی ... قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردی ... باید بیدار شوی ... یا ایها المدثر! ... قم !

امضا: صابر خسروی

15/5/88


*. کدام آینه تمام بودن مرا نشانم خواهد داد!؟


*. ...

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

تلنگری به خودم -2: پریشان گویی های در هم ریخته نیمه شب ...



بنویسید حال ما خوب است! نه عالی است! فوق العاده! به قول خودش: پرفکت!
بنویسید دارم از این دم و بازدمم لذت می برم ...
بنویسید و رونوشت کنید به آندره ژید که ما به خود قبولاندیم که تنها خداست
که موقتی نیست!!
بنویسید و رونوشت کنید به مشیری بزرگ که فاصله کجا بود!؟
بنویسید کسی دلتنگ دلی و شانه ای نیست ...
بنویسید و رونوشت کنید به فاضل نظری که گره از کار ما بگشاد عشق ...
بنویسید اینجا کسی احساس تنهایی نمی کند ...
بنویسید و رونوشت کنید به لسان الغیب که نه نرفت !
بنویسید که اینجا کسی در انتظار کسی نیست ...

بنویسید و رونوشت کنید به
بهمن رافعی که آری گرچه حوصله هست اما گله ای نیست!
بنویسید که دلم پاک است، بی ریا، بی گناه ...
بنویسید و رونوشت کنید به مصلح الدین که این مجلس ما بی های و هوی است!
بنویسید که سیریم از سیرت و بصیرت ...
بنویسید و رونوشت کنید به سایه که آری اینجا هوا هم زندانی است!
بنویسید که قفسمان بزرگ است ...
بنویسید و رونوشت کنید به سید علی صالحی که راست گفتی:
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ...!

بنویسید و اصلا رونوشت کنید به همه شاعران دنیا که ... نمی دانم! بنویسید و بنویسید و بنویسید ... دلم از این همه ریا و گناهم گرفته است ... دل که آینه شاهی است غباری دارد ...




*. امشب از اون شب هاست ...

*. این غزل بی وصف سعدی در این شب بی مهتاب عجیب طغیانی به پا کرده است:
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من ...
وقتی با صدای همایون شجریان هم باشد که محشر است، اگر خواستید دانلودش کنید!

*. خواهشا مخاطبان عزیز با دید سخیف سیاسی به این پست نگاه نکنند!
توضیح واضحات اینکه اینها تلنگری است به خودم و بعید می دانم مخاطبی معنای تمام جملاتم را بفهمد که حال من خوب است!

*. مسیر خلاق هم راه افتاد ...

*. ...