ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

استفراغ کلماتی که داشت داغونم می کرد!


دو روز است که به فاجعه سعادت آباد فکر می کنم! به فیلم های منتشر شده از آن حادثه! به مردمی که ایستاده اند و با دوربین هاشان فیلم می گیرند؛ به نیروی انتظامی که جان دادن مقتول را می بیند و دائم با بی سیم صحبت می کند، به آدم های عابری که پیاده روی روبرویی عبور می کنند، به مردمانی که ایستاده اند و می خندند، به آن دیالوگ آدمی که می خندد و می گوید: «رفتم جلو تا نجاتش بدم اون یکی اومد منو بزنه! ولشون کن بابا!!» .....

برای خیلی ها این صحنه و دیدن آن شوکه عظیمی بود، دیدن اینکه کسی دارد جان می سپارد!
اما من شوکه نشدم! برای من دیدن اینکه عده ای بی تفاوت به تماشای مرگ یک انسان ایستاده اند و می خندند اینقدراهم عجیب و شوکه آور نیست! ملتی که آگاهی برایش مرده است، ملتی که سالها زیر بار ظلم و ستم ایستاده و رضایتمندانه لبخند زده است .... .............. ......................................................... !!!!!!!!!!

دیدن این صحنه ها برای خیلی ها عجیب بود ...
اما برای من تنها مرور خاطراتی بود از گذشته ای نه چندان دور! برای من دیدن بی سیم زدن نیروی انتظامی و ایستادنش و تماشا کردنش عجیب نیست، برای من عدم حضور نیروهای به ظاهر سربازان گمنام امام زمان و بسیج و سپاه و هزاران نیروی موازی مدخول در تمامی امور نظامی و سیاسی و امنیتی و شخصی (!) در این حادثه اصلا عجیب نبود، نیروی انتظامی و یگان ویژه و نیروهای این چنینی که بی هیچ دلیل مردم بی گناه را با چوب و باتوم و گاز اشک آور و پنجه بوکس و زنجیر و قمه و شوکر و ... بدرقه می کنند عجیب نیست که امری کاملا طبیعی است ....

..................
.....................
.........................


×. عکس بالا مربوط به مانور اقتدار (!) نیروی انتظامی است ....
اقتدارشان تنها برای بی گناهان و بی سلاح هاست گویا!


بعدا نوشت:
حالم خوب نبود که آن متن را می نوشتم!
تمام حرف هایم هم در آن نقطه چین هاست ...

این پست هم بی اجازه شما مخاطبان کامنت دونیش بسته شد !!!