
...
چه بگویم؟! ...
آنگاه که سکوت همدم بغض های فروخورده است ...
گاهی در بعضی صحنه ها و موقعیت ها واژه ها
در حلقوم آدمی گیر می کند
من هم در همین صحنه گیر کردم
واژه در حلقومم گیر کرد قورتش دادم
رفت درست کنار آن همه واژه که
روی دلم سنگینی می کنه!
...
*. گاهی باید خنده ات را قورت بدهی رفیق!
تا پایین برود تا برسد به قلب ...
آنوقت قلبت همه کار را خواهد کرد
پمپازش می کند به همه ...
*. خون چرا در رگ من شمشیر است !؟
*. دیروز آخونده تو تلویزیون داشت می گفت
اوین یعنی پاره پوره! دیدم چقدر اسم با معنی
گذاشتن !!! هاهاها
من شاعر نیستم ولی شاعر ها رو دوست دارم!
ولی جدای از شوخی جدا خب بلد نیستم
در این پست سعی کردم ادای شاعرارو در بیارم
که خب بخونین می فهمین حتی ادای شاعرارم
نمی تونم در بیارم
ایراد وزنی زیاد داره اما خب توجیه شده تو شعر
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر آن بسان دانه است
دانه معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
می خواهم امروز از عشق بگویمت
از عشق پاک درین مرداب زمانه بگویمت
در عصر پولاد و قرن خون و مهد علم
از خشت کاهی و آب زلال، ترانه بگویمت
کجاست تهمینه و سیاوش کجاست مجنون
از لیلی وشان خورد شده زیر آهن بگویمت
زین روزگار سهی سرو قد تهی
زین عشق های پوچ بی ثمر بگویمت
آه از این همه بیداد و ظلم و جور
بگذار برایت از دل آرزو بگویمت
از سبزه های به خون افتاده از تگرگ
از تازیانه ی وحشی زمانه بگویمت
از راه نرفته از کنج سکون به تو
از مقصد دور و دل ناامید بگویمت
بگذار بگویم از آن همه پاکی که مرد
بگذار از دردهای دور زمانه بگویمت
بگذار بگویم که مردی ز غصه جان داد
بگذار از غم بی نانی بابا بگویمت
بگذار ز خودکشی لاله برباد رفته
بگذار از آب رفته ز جو بگویمت
بگذار بگویمت ز شکرهای قانع شهر
زان شاهباز طریقت، زان مگس بگویمت
بگذار بگویمت ز قوم شاعر کش
از درد قافیه و وزن و نظم بگویمت
بگذار بگویم که عشق را قافیه نیست
بگذار از وزن و عروض نابجا بگویمت
بگویمت که اسیر وزن شدن خامی است
بگذار ز اسارت شاعران وزین بگویمت
بگذار بگویمت ز غم بی قافیگی
بگذار کمی ز درد هنر بگویمت
اینجا هنر وزن و عروض و قافیه است
بگذار ز درد بیچارگی محتوا بگویمت
بگذار بگویم ز عشقی که پامال شد
عشقی که اسیر قافیه و قیل و قال شد
عشقی که شاعرش در قید قافیه بود
معشوق بیچاره در انتظار یار بود
عشقی که به درد سکوت مرد
عشقی که در اسارت قافیه خفت
بگذار بگویمت که اسیر وزن مباش
از آزادگی وزن و قافیه بگویمت
بگذار بگذریم ز هر آنچه هست
بگذار دگر از درد و رنج نگویمت
بگذار تا که لختی رها شویم آنگاه
از آسمان آبی و آرزوی محال بگویمت
از بلبلان شاد و از اقاقی و ساز
از رقص باد در زلف یار بگویمت
از رقص ترانه و از شراب ناب
از کنج لب و بیقراری یار بگویمت
از آستان وعده گاه وصال و باز
بگذار که از دل بی تاب بگویمت
بگذار فکر کنیم که این رویا نیست
بگذار از این آرزوهای محال بگویمت
گوش ده مگو که خفه، لال شو
بگذار ز حسرت این آرزو بگویمت
اینجا کسی به فکر سرور نیست
بگذار ز بی قراری این حسرت بگویمت
بگذار بگذریم رفیق ....
*. بین خیلی چیزها مونده بودم کدومو آپ کنم که چندتا پیشنهاد همینو دادند
*. هر دمی آید غمی از نو به مبارک بادم ...
*. دوباره برگشتم به خودم، پر انرژی و هاهاها و همون دغدغه ها
و غم های ناب!
*. گاهی عدم حضور خیلی ها رو ناراحت می کنه ...
*. ای مقاله آماده ای!؟ ... می خوام با حسین و مهدی خلقت کنیم!؟ خلق!
می فهمی!؟ (با این روال فکر کنم چند وقت دیگه ادعای خدایی کنم!)
*. پیش بینی می شود حسین زحمت کش نابودم کنه ...
*. فکر کنیم ...
به یادش و به یاریش
به دوستان فراتر از صمیمی ام در اتاق 409
سلام و درود ...
دیرگاهی است که فضای سنگین حاکم بر همان مکان
فیزیکی 409 ریه ها را آلوده کرده است ...
نه بحث گله و شکایت از کسی یا چیزی نیست که خود من
هم درایجاد این فضا بی تقصیر نیستم! چند وقتی است حال
همه لبریز از سنگینی است درست مثل سنگینی لغات همین
رقعه ناچیز موکد به توقیع این رفیق حقیرتان ...
دیرگاهی است که لاشه متعفن و بدبوی روزمرگی تمام
فضای اتاق را به تاراج برده و اسیر آن دست های زمخت
و سنگی خود کرده که دیگر نه مرا یارای تاب آوردنش
است و نه یارای مبارزه ...
دیرگاهی است که دیگر فقط خنده های تصنعی و ماسیده بر
صورت همدیگر را تحمل می کنیم و از سر مناعت طبع و
رفاقت و صمیمیت به روی هم نمی آوریم ...
می دانم که برایتان سخت است تحمل خنده های زورکی و
شوخی های الکی این روزهای من! می دانم این روزها
تحمل کردنم برایتان سخت است -که آنقدر عظمت نگاه
دارید که به روی خود نمی آورید-
دیرگاهی است فضای غم آلودی حاکم شده است که بود اما
این فضا تغییرکرده است، قبل تر ها هم فضای غم آلودی
حاکم بود اما غمی ناشی از درد، دغدغه، غمی حاصل
تلاش و دوری از مقصود و معشوق -که شاید به زعم
این حقیراین همه صمیمیت به خاطر وجود همین غم و درد
مشترکی بود که از نگاه های هم می خواندیم و در سکوت،
آن را فریاد می کردیم!- اما این غم به غمی ناشی از
نومیدی و سنگینی سکون بدل گشته!
دیرگاهی است که موجهای شریان حیاتمان خوابیده اند
آرام و رام، نه دیگر از طوفانی خبری است که گویا
مرغ طوفان از نفس افتاده است ...
پس چه شد آن همه افق بلند!؟
پس کجاست آن رویاهای شیرین!؟
چه شد آن همه خاطره شیرین و آن همه درد مشترک!؟
کجاست آن همه سرزندگی و شیرینی و شادی!؟
که اعتراف می کنم که دلم برایشان تنگ است!
اعتراف می کنم خسته شدم از بس که در پس خنده های
تصنعی خود تنها با خاطرات لطیف و حریری سالها و
ماه های گذشته نفس می کشم و لب از لب نمی گشایم!
اعتراف می کنم دلم برای یک لحظه خندیدن بی ریا و
پاک با سعید تنگ است! برای یک بار شوخی ناگهانی
با مصطفی! برای یک لحظه خواندن «همه چی آرومه»
از ته دل! برای یک بار قاطی کردن نسبت های فامیلی
آرشام که این عمه اوست یا خاله! برای یک بار گفتن از
سر استیصال و درماندگی که همینی که هست و بعد با
خنده ای سرمستانه گفتن ابنکه این چرا شکلک نداره!؟
برای یک بار گفتن بفرمایید، برای یک بار با حوصله و
با ریتم خوندن جدید ساز، برای یکبار از ته دل گفتن
دیوونه ای به حسین، برای یک تریز از ته دل! برای
یک هاهاهای واقعی! برای هزار و یک اتفاق دیگر
تنگ است!
تنگ تر از تنگ بلور! می فهمید!؟ می دانم که می فهمید!
که دل همه مان تنگ است!
فکر نکنید که غم هاتان را نمی فهمم که می فهمم؛ و می دانم
که این غم ها و دردها تغییر کرده است! در نگاهتان دردها
را خط به خط می خواندم و می خوانم اما دردهای آن هنگام
کجا و این روزها کجا!؟
گله نمی کنم که چرا اینگونه شده ایم -که رفیق غم ها و
شادیهاتان با همم!- اما می ترسم -که حق بدهید که بترسم!-
که در این رخوت و سنگینی باقی بمانیم. من که همیشه از
ترس این قرن آهن و پولاد و از بیم این لاشگان بدکار
کاسبکار و این آدمک های گوشتی دور و برم به انزوای
زیبا و لطیف آن دالان دور افتاده در زبر آن کلاس های
بی روح و بی احساس فیزیک و استاتیک و ... به اتاق
409 می آوردم اکنون حق بدهید که بترسم!
که بترسم که آخرین کورسوی امیدم نیز خاموش شود!
کورسویی که در این سالهای تنهایی و غم و اندوهم تنها
ملجا و پناهم بود! کورسویی که درعظمت نگاه مردمانش
این حقیری و زبونی خود را فراموش می کردم
و در کنارشان بزرگ می شدم و قد می کشیدم ...
ای رفیق!
بیا ...
بیا تا نترسم من!
نترسم از این اندوه پوچ این روزهایم!
نترسم از اختلاط خون و اشک!
نترسم از پک های سنگینی که بر لحظه های
اکنونم می زنم!
بیا بیا ...
امضاء: ارادتمند صابر
*. هذه شقشقه هدرت ...
این تنها دردی بود که رفت ...
*. عذر از بابت لحن سنگین و ناموزون
*. اولین پستی است که برای خواندنش همه مخاطبان
را خبر کردم و نشسته ام در انتظار بازخوردها ...
*. ...
*.منبع عکس