ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

لحظه ای تامل - 1: دست !

امروز در راه بازگشت از کنکور ارشد تصمیم گرفتم با اتوبوس برگردم
تو اتوبوس پیرمردی سالخورده جلوم نشست نگاهم به دستاش افتاد
یهو منو با خودش برد به خاطره ها:
3 فروردین ماه 88 ارتفاعات روستای انگاس و چوپان پیر روستا
و لحظه ای که باهاش دست دادم و چه دستان بی نظیری داشت!

بعد به دور و برم نگاه کردم به دستهای دیگران
به دست اون روحانی، به دست اون دکتری که داشت پشت تلفن
دلالی می کرد، به دستان دانشجوی بغل دستیم، به دست های کارگر
شهرداری که کنارم ایستاده بود، ...
بعد به دستای خودم نگاه کردم!
خجالت کشیدم از خودم! دستامو کردم تو جیبام و خیره شدم
به دست همون پیرمرد سالخورده روبروم ...

واقعا دست ها چقدر حرف برای گفتن دارن!




*. در توضیح عکس بالا نوشته بود دست رویی مربوط به یک کشاورزه
روستاییه اما در مورد دست زیری چیزی ننوشته بود! شاید برا اینکه
نمی خواسته توضیح واضحات بده! آخه قابل حدسه دست کی باشه:
دست یک روحانی که روی منبر همین دو ساعت پیش از جهد و کوشش
حرف می زد، یا شایدم دست یک کارفرمای دولتی که می خواد کارگر
انتخاب کنه، اما نه ! شایدم دست وزیره که حالا جلوی این همه دوربین و
خبرنگار یقین دست این کشاورزو گرفته و البته از روی صداقت می خواد
دستو ببوسه! -حالا چه فرقی می کنه جلوی این همه دوربین!-آخه خیلی
مردمیه و خاکی! ....
بگذریم!

*. قسمتی از دل نوشته همان روزهای انگاس با نام منان من:
«... حال می خواهم از تو بنویسم. توی که سلمان وار در کنار گله ای
از کوهی پایین آمدی و چقدر با صفا بودی! آری با توام ای چوپان پیر
روستای انگاس! هنوز سختی دستانت را که در اولین دیدار با من دست
دادی احساس می کنم. هنوز استواری سلامت را در دیواره های رگهای
بدنم احساس می کنم. اندکی با هم بودیم شاید ساعتی اما گویا سالهاست
که ما قرین یکدیگریم و گویا قرنهاست که آشنایان همیم! تو بی هیچ سواد
و علمی –علم عدد بین مصلحت اندیش- درس زندگی به من آموختی و
درس صمیمیت. خشکی دستانت و صفای درونت این کلام مولا را در
من رشد داد که همیشه شاخه های گیاهان کویری بسیار استوارتر و
قوام تر از شاخه های درختان استوایی اند. ای من من درود بر تو ...»

*. آزمون ارشد هم تمام شد! نمی دونم ارشد دیگری در راه است یا نه!
اما می دونم که زندگی هنوز جریان داره ... (حضار بالا می آورند!)
راستش خوب ندادم ولی خب همه هم خوب ندادن! و این یعنی من خوب
دادم! ... اصلا ولش کنین!

*. چقدر طولانی شد! ببخشید تو رو خدا .....



۱۰ نظر:

  1. راستی فکر می کنید پیامبر دست کدام را بوسید؟

    پاسخحذف
  2. از اخر به اول
    همیشه اونایی که بد دادن قبول میشن این یک قانونه کلی ثابت شده است حالا میبینیم

    بعد چقدر ادمهای ساده اثرات بزرگ به جای میگذارند شاید میخوان نشون بدن اصل زندگی در سادگیه و این چقدر منو میبره به فکر

    دستان خیلی مهمن انقدر که خدا هم روز قیامت نامه اعمال ما رو میده به دستموننننننننن

    وای از آن روزی که دستانمون گواهی بدن

    یا الله

    سلام

    اولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

    پاسخحذف
  3. سلام...
    داشتم به این فکر می کردم اگه اون زمانی که شما دست اون پیرمرد انگاسی رو تو دستتون گرفتین یکی ازتون عکس می گرفت، بعدش بقیه عکس دست شما رو چه طور تفسیر می کردن؟!!!

    پاسخحذف
  4. ........::::::::::trizman::::::::::...........۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.، ساعت ۰:۳۸

    هوالخلاق

    سلام...
    در مورد ارشد كه الان ديگه ارزش صحبت نداره!
    فقط ميتونم بگم برآيندش خوب بود!!! شكر...

    اما در مورد دست...
    من با شما تا حدي موافقم كه تلاش و كوشش خوبه:
    دوست دارد يار اين آشفتگي/كوشش بيهوده!به از خفتگي!
    ولي گاهي اوقات خوب دشمن عالي هست!
    به نظر بنده حقير ارزش آدما به بهره وري شونه!
    نه به بيشتر بودن خطوطشون(خطوط دست،پيشوني!،حتي مغز و...)
    فكر ميكنم پيامبر(ص) نيز فرمودند:
    نزديك ترين مردم به خدا سودمندترين آنهاست.
    حالا يكي ميتونه با كشاورزي كردن و تلاش جسمي سودمند باشه(به خطوط دستش اضافه كنه)
    يكي ديگه خيلي شيك ميشينه تو دفتر كارش و در كمال راحتي جسمي انديشه و طراحي و كاراي فكري انجام ميده و در حقيقت با تلاش فكري ميتونه سودمند باشه(به خطوط مغزش اضافه كنه)
    و يكي ديگه ...

    قطعا همشون خوبند ولي كدوم عاليه شديدا بهش فكر ميكنم
    لطفا اگه ممكنه من رو راهنمايي كنيد.
    با تشكر
    البته سوال سركار خانوم آذرنوش هم قابل تامل هست،كلي تامل!

    عالي و آرام زي.
    ارادتمند:trizman

    پاسخحذف
  5. سلام انشالله که همتون قبول شید
    همتون
    راجعبه دستهام نظری ندارم اما راجع به چشمها چرا...

    پاسخحذف
  6. واقعن بلاگت منحصر به فرده صابر
    عکسها و نوشته ها
    این دستها منو یاد دستای مادربزرگم انداخت
    همیشه واسه من دستها کلی حرف دارن
    و چقد لذت بردم این عکس و این نوشته رو دیدم
    رسیدن به یه دید مشترک لذت بخشه
    و ایول به مرامت که همیشه به ما سری می زنی

    پاسخحذف
  7. سلام
    چه خوب كه امتحان ارشد تموم شد و اميدوارم ارشد ديگري در راه نباشه!
    جالب بود نوشتتون.
    به دست هاي اطرافيان و آشنايان زياد دقت كرده ام و اين كه واقعا گاهي چقدر حرف براي گفتن دارن!
    اما منم موافقم كه چشم ها جالب تر، مرموزتر و پيچيده تر هستن تا دست ها!

    پاسخحذف
  8. ایشالا که آخریش باشه آزمون ارشدو میگم!!!
    از این پستتون خیلی خوشم اومد عالی بود و صادقانه...
    به امید روزی که همه مردم ایران نگاه دقیقو این چنینی داشته باشن.....

    پاسخحذف
  9. ما هم یه باغبون داشتیم
    باغبون مجتمعی که توش زندگی می کردیم
    بهش سلام می کردم
    مثل یه شاعر عزیز بود
    یه روز وقت عشق بازی با گل هاش افتاد و خوابش برد. و دیگه هیچ وقت بیدار نشد
    دستای نازنینی داشت
    روحش شاد
    سلام . . .

    پاسخحذف
  10. دست ها حرف زیاد برا گفتن دارند...
    گاهی اوقات دست ها در کنار خیلی چیزای دیگه حرفشون رو کامل می کنند...
    این دستا و این فکرا میتونه یارای امام مون باشه و گاهی یارای ...
    میگم اگه ما درستکار(همون کار درست) باشیم و مواظب همدیگه نباشیم و تفتیش نکنیم چی میشه به نظرتون؟ اگه عکس باشه چی میشه؟

    پاسخحذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !