ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

فهم بداهت یک امر مهم!

حس عجیبی است اینکه می فهمی آدم مهمی نیستی 
صد البته که بدیهی است، میان این همه مناسبات عجیب و غریب و روابط پیچیده ی این روزگار لعنتی و در وسط همهمه ی این همه موجود عجیب الخلقه، تو کاره ای نیستی، نهایت می توانی رُل یک آدم خوب را بازی کنی، یک آدم خوب که خوب است، ولی خب همین! یه آدم که خوب است و خیلی خوب است ها، اما هیچ بیش از این نیست؛ بالاتر از این دیگر رُلی برایت انگاری تعریف نشده است. بدیهی می نماید که در این وضع آدم مهمی نباشم. این وسط اما فهم این بداهت، به این آسانی ها نیست. وقتی از دور بدان نگاه می کنی ترسناک است. فکر می کنی اگر بفهمی افسرده می شوی، یا خیلی برایت سنگین تمام می شود اما وقتی می فهمی می بینی اینقدرها هم سخت نیست. اتفاقا خودش یک جور جهان بینی، زاویه دید، رویکرد یا نمی دانم یک چیز عجیبی به تو می دهد که حالا می توانی دوباره دنیای اطرافت را این بار با فهمی جدید بازآفرینی کنی. 
لذا یک جورهایی از این اتفاق خوشحالم ...

۱۰ نظر:

  1. برام خیلی آزار دهنده است...
    فکر کردن بهش واقعا آزاردهنده است...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. باسه منم بود
      ولی وقتی رسیدم دیدم نه خلی هم آزاردهنده نیست

      حذف
  2. یاد بخشی از کتاب شازده کوچولو افتادم و الان واقعا برام سواله که مهم بودن یعنی چی؟؟؟مهم باشم چی میشه؟؟؟؟ولی تردید ندارم و یقین دارم که آدم های خیلی خیلی خیلی خوب اصلن مهم به معنای شهرت نبودن و نیستن و یقین دارم که نخواهند بود!!!!وقتی حس کنم که مهم نیستم راحت تر میتونم حداقل با بچه ای که آرزوش 10 دقیقه بازی با بزرگترش هست رو بپذیرم!!!اما وقتی مهمم!! تصور! میکنم دارم جهانی رو تغییر میدم!! دریغا که خودم رو برای بازی کودکانه ام نمیتونم تغییر بدم چه رسد به تغییر جهان!!!و اگر جهان را با اصرار تغییر بدم،جهان هم به جایی میرسد که بگوید بد نیست برگردیم به جنگل!!!!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. مهم بودن یعنی مهم بودن، یعنی اینکه برای کسی یا کسایی مهم باشی، اونا بهت فکر کنن، الگوشون باشی مثلا، حواسشون بهت باشه، چششون بهت باشه و مسائلی از این دست
      مهم بودن یعنی اینکه بتونی اثر بذاری، بتونی تغییر بدی، بتونی جایی و چیزی رو عوض کنی
      مهم بودن این چیزاست به نظرم

      حذف
    2. به نظرتون از اون مهمتر این نیست که آدم خودشو تغییر بده؟؟؟؟؟؟؟تا اینکه بخواد جایی رو عوض کنه و یا کسی رو عوض کنه؟؟؟؟!!!اما وقتی آدم خودش رو عوض میکنه!!مثل اون خوبهایی که اصلن مهم نبودن!!!آیا این باعث نشده که آدما بهشون فکر کنن؟؟؟چشمشون به تغییر اونا نبوده؟؟؟که حالا تو زندگی چه تغییری برای خودشون میخوان رقم بزنن؟؟؟
      اینکه روزگاری رو به هر دلیلی اعم از قدرت و جایگاه و ....هر چی که شما اسمشو بزاری همه چشمشون به آدم باشه که چه تغغیری در جهان خواهم داد!!خوبه؟؟؟
      شازده کوچولو وقتی به سیاره ای رسید که آدمی در اون بود که میگفت من مهمم!!!تو جوابش گفت:چه قدر میگه من مهمم!من مهمم!!چه قدر این آدما عجیبن!!!
      نمیدونم واقعا!!!این کتابو چند وقت پیش خوندید؟؟؟یه بار دیگه میخونید؟؟؟

      حذف
  3. ناشناس بزرگوار

    شازده کوچولو رو هیچ موقع نخوندم بلکه تقریبا هر شیش ماه یکبار باصدای شاملو گوشش میدم، آخریشم همین اواخر بود

    ضمنا طوری صحبت می کنید که انگار من معتقدم که باید آدم مهمی بود، من اصلا ارزش نگارانه به این مساله نگاه نکردم که بگم مثلا اونایی که مهمن بهترن یا اونا که مهمن بالاترن و قص علی هذا
    ضمنا آدما مدام در حال تغییرن، کدوم آدمی ثابته؟ این جمله فوکو میاد تو ذهنم که:
    I don't feel that it is necessary to know exactly what I am. The main interest in life and work is to become someone else that you were not in the beginning
    این قصه که مهمتر این نیست که آدمی خودشو تغییر بده به جای اینکه دیگران رو و جملات کلیشه وار اینجوری به نظرم دردی دوا نمی کنه. ضمن اینکه من مگه گفتم کسی رو عوض کرد؟ اتفاقا مشکل از همونجاس که خواستن و خواستیم هی دیگران رو عوض کنیم؟ مگه رسالت ما آدم سازیه یا اینکه کسی رو عوض کنیم؟
    نخیر بزرگوار، من از مهم بودن حرف زدن، مثلا ماندلا مثلا گاندی، اینا مثال خوباشن خیلی مثالهای دیگه هم هست: کسایی که کسی رو عوض نکردن، یه جوری الهام بخش بودن یهجوری بهشون توجه میشد، صد البته اینا هم عوض کردن، تاثیر گذاشتن اما نه اونجوری که فهم عامه است از عوض کردن. اینجور اثر گذاری منظورم بود بیشتر (راستش توضیح این مفهوم مهم بودن برام سخته و نمیتونم تو قالب کلمات توضیحش بدم - یه جورایی یه زاویه اش رو هم تو پست اخیرم با نام روایت یک سیگار برگ کوبایی آوردم) لذا دیگه با این توضیح به نظرم اون بخش های دوم و پاسخ به اون سوال خوبه؟؟؟ دیگه از موضوعیت بیفته

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه عصبانی شدید!!!من فقط میخواستم بگم که آدمهای خوب شاید براثر خوبی مهم شدن!!(مثل همون گاندی و ماندلا و یا خیلی از بزرگان خودمون!)ولی آدم مهم کم پیش میاد خوب بشه!حتی شاید آدمهای خوب بعد از مهم شدن دیگه خوب نباشن!!!واقعا هم سخته بعد از مهم شدن خوب ماند!!مشکل همین جاست که شما خودتون کسی بودید و هستید که بدون اینکه بخواید مهم باشید،خوب بودید و میدونم که از قضا خیلی ها مثل خود من افکارتون رو دنبال میکنن ولی دلم میخواست بگم به مهم بودن فکر نکنید!!به قول استاد بزرگواری با سلامت روح و روان زندگی کردن مهمه!همین!!
      راستی من انقدر این داستانو دوست دارم که به جز خوندن و شرکت در جلسه بررسی کتاب شازده کوچولو،از اون موقع که باهاش آشنا شدم هر وقت دلم میخواد دوباره برگردمو فکر کنم میرم اونو با صدای شاملو (گرچه تر جمه متفاوتی داره ) گوش میدم!واقعا اثر زیبایی است
      منم یه آشنای ناشنایم و هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بزرگواری و عظمت نگاه ریزبینانه شما رو کوچیک ببینم!!و هیچ وقت آدم های بالقوه!! بزرگ رو که به قول استادم تغییر در نگاهشونه معتقدم که نباید کوچیک ببینم و اگه از کلامم رنجیده شدید با عرض معذرت این خصلت بدی است که با اساتید بزرگ و شخصیت های بزرگ هم همین کلام رو دارم و موقع نقد بد بد بد میگم ولی ناشناس میگم چون فکر میکنم هنوز نه خودم و نه دنیایی که توش زندگی میکنم آمادگی نقد شفاف رو نداره!!!

      حذف
    2. اما دردی دوا بشه!!!خیلی ها رو میشناسم و یا خوندم و یا دیدم که با تغییر خودشون خلقی رو تغییر دادن!!!(همون کلیشه!!!)اما همه تغییر میکنن!در چه جهت بودنش مهمه!!!
      به این باور مولوی ایمان دارم که تا زمانی که دانه ای زیر خاک نماند،روزی نخواهد رسید که گلی بدهد!!
      نمیدونم شاید شما حس کردید که در این روزگار که دانه باید از زیر آسفالتهای سخت یک خیابان بیراهه رویش پیدا کنه!!!الان شما تونستید به سطح برسید!!!!برای بیرون آمدن از خود!!!
      فکر میکنم هنوز اونقدر ساخته نشدم که سر از خاک بیرون کنم ولی زیر خاک ماندن هم کار آسونی نیست!!برای کسی که نگرشش تغییره!!!نه یک کلیشه!!!دل رو ساختن!!!سر رو سالم کردن از این همه غبار!!!فکر نمیکنم کلیشه باشه!!!
      هر وقت خواستم قلمی دستم بگیرم برای نوشتن!!!اولین سوال از خودم این بوده که آیا سر و دلی سالم دارم که قلمم بیمارگون نباشه؟؟؟و هر وقت نوشتم!به دنبال اون آشفتگی محض بوده!!!
      قلم در دست گرفتن مسئولیت سنگینیه!!!
      آرزو میکنم که صدایی باشید برای تمام دلهره های غریب خاموش و عظمت تغییر درون را از عمق جان حس کنید!

      حذف
    3. ته اتفاقا عصبانی نشدم
      خوب بودن سخته و من آرزوم بوده که خوب باشم اما نیستم
      پیشتر توهمی داشتم که شادی یه ذره هم مهم باشم که فهمیدم اونم نیستم
      یه آدم غیر مهم غیر خوب: یه آدم با تمام ابعاد معمولی بودن
      اگر صرفا اینجا رو دنبال میکنید که راستش اینجا لزوما افکار من نیست، بخشی از بخشیش فکرامه تازه اونم فکرای قابل انتشار و قابل بیان، و اغلب تخیل یه آدم دیوونه است، تراوشاته، همون هذه شقشقه هدرته شاید
      ضمن اینکه نه رنجیده شدم و نه آزرده خاطر که اتفاقا خوشحالم، من خودم تند نقد می کنم و دوست دارم تند نقد کنم (هر چند این نقدتون خیلی آروم و مِلو بود از نظر من)، خوشحالم از اینکه یه نفر هم خوند و نظرشو داد و گفتگویی در گرفت. خوشحالم ازین جهت

      حذف
    4. پیغام دومتون رو الان دیدم

      هر زمان نو می شود دنیا و ما
      بی خبر از نو شدن اندر بقا
      پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است
      مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
      آزمودم مرگ من در زندگی است
      چون رهی زین زندگی پایندگی است
      ...

      حذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !