‏نمایش پست‌ها با برچسب دزدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دزدی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!

گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!
روایتی از سرقت تلفن همراه و پیگیری­های بی­ سرانجام


حدودای 6 عصر در ازدحام وحشتناک BRT ایستگاه گیشا وارد اتوبوس شدم که دیدم جیبم را زده ­اند، قبلش داشتم با تلفن صحبت می­کردم و مطمئن بودم که در هنگام ورودم به اتوبوس این سرقت رخ داده است؛ هر چند با خودم می­گفتم شاید از جیبم افتاده و کسی آن را پیدا کرده است؛ آدمی است دیگر، به امید زنده است و مدام در حال توجیهی برای امید دادن به خود. ایستگاه بعد پیاده شدم و به گیشا باز گشتم، هر چه گشتیم چیزی پیدا نشد. با گوشی دیگری به خط خودم زنگ زدم، هنوز زنگ می­خورد و همین صدای بوق آزاد امیدی بود که احتمال زیاد گوشی­ام سرقت نشده و گم شده است. در همین حین به 110 هم زنگی زدم و بعد حدود 20 دقیقه­ای یک نفر از کلانتری یوسف­آباد آمد و گزارشی نوشت و گفت حالا که گوشی روشن است، به راحتی قابل ردیابی است و فردا به دادسرا برو و به راحتی فرد سارق پیدا می­شود. اما من هنوز خودم را توجیه می­کردم که گوشی گم شده و جایی افتاده و کسی پیدایش می­کند و در همین افکار بودم که 2 نفر دیگر را هم دیدم که گوشیشان را در همان ایستگاه و همان حوالی زمانی که من سوار شدم، زده­اند. دیگر تقریبا مطمئن بودیم که سرقتی رخ داده است. آن­ها را هم تشویق کردم که به 110 زنگی بزنند و پیگیری­ای کنند که با پوزخندی که یکی از آن­ها زد، متوجه شدم که رغبتی به این کار ندارند. یکی­شان زد روی شانه­های من و گفت: «جدا فکر کردی پیگیری می­کنند، این بار دومی است که گوشی­ام را می­دزدند و بیخیالش شو! خط رو بسوزون و گوشی دیگری بخر». به خانه آمدم و به کلانتری محل مراجعه کردم، راهم ندادند! گفتند به ما مربوط نیست و باید به دادسرا بروی. در این هنگام هم هر چه زنگ می­زدیم به گوشی، بوق آزاد می­زد و کسی بر نمی­داشت. به چند نفر از دوستانم زنگی زدم و حال آنکه همه به­اتفاق می­گفتند برو سیم کارتت را بسوزان و خلاص! بهش فکر نکن! یکیشان هم پشت تلفن با لحنی خاص آوازی سر داد که: «اون که رفته دیگه هیچ­وقت نمیاد ...». صبح 5 شنبه راس ساعت 8 رفتم به دادسرای نزدیک محل خانه، چند نفری بودیم، یکی ماشینش و دیگری خانه­اش سرقت شده بود، یکی مثل من گوشیش را برده بودند، یکی دیگر هم موتورش پیدا شده بود. تا ساعت ده و نیم منتظر ماندیم که قاضی کشیک سر برسد، آخر پنجشنبه و جمعه­ها که دزدی­ای نمی­شود که ادارات اینچنینی کار کنند که! سربازی آمد و گفت که قاضی آمده ولی فقط به سرقت خودرو امروز رسیدگی می­شود و الباقی بروند و خود را علاف نکنند. این شد که بعد از چند بار اصرار دیدم که راهم نمی­دهند، باز گشتم. در راه که بودم، یکبار دیگر خط مسروقه­ی خود را گرفتم. صدایی آمد: «الو!» با شعف فراوانی گفتم: «اِاِاِ ... سلام، آقا شما گوشی رو پیدا کردید؟». کمی مکث کرد و با لحنی حق به جانب و شاکیانه گفت: «نخیر! من گوشی رو دزدیدم!»؛ خیلی شیک و مجلسی و با صدایی قاطع می­گفت من دزدیدم! بعد هم ادامه داد که «من الان جاییم وقت ندارم، بعدا زنگ بزن بگم چیکار کنی!». و سریع قطع کرد. این بود که این همه وقاحت عصبانیم کرد. به همراه اول هم زنگ زدم و گفتند با دستور قاضی همه چیز حل می­شود و به راحتی جای سارق تا وقتی سیم کارت در گوشی است قابل ردیابی است. به دادسرا برگشتم و گفتم الا و بلا باید قاضی را ببینم، سرباز دم در بعد اصرارهای فراوان گفت بگو تا من به قاضی موردت را بگویم و اگر اجازه داد بروی پیشش. توضیح دادم و بعد از چند دقیقه آمد و گفت قاضی گفته که برو شنبه صبح بیا! این شد که خسته از این همه عدالت و پیگیری به خانه آمدم. دوباره تماس گرفتم و سارق برداشت و گفت مگه نگفتم جاییم بعدا زنگ بزن و قطع کرد. به 110 زنگ زدم و شرح ما وقع دادم و گفتند به ما ربطی ندارد و فقط با دستور قاضی ما وارد عمل می­شویم. آخرین تیر امیدم پلیس آگاهی بود، زنگ زدم و گفتند که در کلانتری ثبت پرونده کن و سریع بیا که سارق را بگیریم. خوشحال شدم و به سرعت رفتم، سه کلانتری را سر زدم تا جوابی بدهند و سر آخر رفتم همان کلانتری یوسف­آباد. تشکیل پرونده دادند و ساعت یک بود که راهی شدم به سمت پلیس آگاهی، کارهایم را سریع انجام دادند تا اینکه فرد آخری که باید امضا می­کرد و دستور می­داد، نبود! یک ساعتی نشستم و آمدند و گفتند که نمی­آید. برو شنبه صبح بیا. جالب­تر آنکه مدام من توضیح می­دادم که فرد سارق هنوز گوشی را خاموش نکرده و قابل ردیابی است و این همه عجله­ی من بابت همین مساله است، ولی پاسخ­ها متفاوت بود: یکی اعتراض کرد که اصلا چرا بعدش زنگ زدی و پلیس بازی درآوردی!؟ یکی گفت که حالا که برداشته باهاش قراری بگذار و پولی بده و ماجرا را ختم کن. آخری هم گفت سیم کارت را بسوزان و ما پیگیر می­شویم و اگر پیدایش کردیم، خبرت می­کنیم. این شد که در راه خیلی با خودم فکر کردم. گفتم ایکاش اصلا از همان اول پیگیری نمی­کردم و این همه وقتم هم تلف نمی­شد. چند بار دیگر هم زنگ زدم و کماکان زنگ می­خورد و کسی بر نمی­داشت. این شد که تصمیم را گرفتم و رفتم به دفتر مخابراتی و گفتم سیم را می­سوزانم و بعد هم می­روم یک گوشی دیگر می­خرم و تمام. اما پاسخ همراه اول شوکه­ام کرد: سیستم­های ما چند روزی است که کلا قطع است و نه می­توانی بسوزانی و نه سیم کارت جدید بگیری. برو شنبه بیا! گفتم گوشی­ام را دزدیده­اند که سری تکان داد بدین معنا که به من چه! حالا من مانده­ام و خطی که نه می­شود سوزاند و فقط می­توان گاه­گاهی زنگ زد و صدای بوق آزادش را شنید. در این میانه هم گاهی طرف جواب می­دهد و با استدلال­هایی مطقن که تو هیچ­وقت به گوشیت نمی­رسی، می­گوید: «این اپل­آی­دی گوشیت رو بده من لااقل من به یه پولی برسم و فلشش کنم بفروشم بره!».
صبح شنبه به آگاهی رفتم که فرد مسئول گفت ثبت پرونده شده، گفتم من زنگ می­زنم و با طرف صحبت می­کنم و توضیح دادم، گوش نمی­داد و گفت ما نمی­توانیم از روی سیم­کارت کاری بکنیم، اگر دوباره سیم­کارت را روی گوشی خودت بگذارد قابل ردیابی است. گفتم یعنی طرف نمی­داند!؟ گفت چرا! اوراق می­کنند این گوشی­ها را! تو هم به گوشیت نمی­رسی! این شد که بازگشتم و با خودم می­گویم که کلیپ هپی که نساخته بنده­ی خدا، یک گوشی ناقابل زده از ما آن هم فوقش دو میلیون ارزشش بوده دیگر! هپی­ها مهمتر از اینست که پلیس آگاهی وقتش را صرف یک گوشی ناقابل کند. حالا نشسته­ام و دعا می­کنم که مخابرات زودتر سیستم­هایش را عوض کند که لااقل دزد محترم کمتر بتواند از سیم­کارتم استفاده کند!

شاید اگر کسی این داستان را برایم می­گفت، در دلم می­گفتم دروغ محض است و مگر می­شود که این همه راحت و سربلند (!) دزدی کرد. اما حالا می­بینم به راستی اینجا کشور غیرممکن­هاست! 


*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)