ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

بر بلندای 27 سالگی!

«دوست داشتن» از آن دست مفاهیم دست خورده ایست که هر چه بیشتر درباره اش نوشته اند و خوانده ایم، کمتر توانسته ایم توصیفش کنیم! یک جورهایی بعد خواندن همه چیز انگاری می فهمی «دوست داشتن» همه اینها هست و هیچ کدام از آن ها هم نیست. آخر جنس «دوست داشتن» شناختی است، ادراکی است، خواندنی نیست. 
حالا شاید بگویی این که این شب پاییزی به بهانه تولدت آمدی از «دوست داشتن» حرف می زنی اصلا یعنی چه!؟ 
آخر تولدها بهانه های خوبیند برای جستجو، برای اینکه بنشینی و خاطرات را از کومه ی ذهنت بیرون بکشی و تک تکشان را شخم بزنی؛ بالا و پایین بکنی ببینی خودت با خودت چند چندی و آیا امسال بودنت ارزشی هم داشته!؟ اگر نبودی جهان حال روز بهتری نداشت!؟ اصلا خودت از بودن خودت لذت برده ای!؟ و هزاران سوال بی سرانجام دیگر ...
حالا من هم نشسته ام بر بلندای 27 سالگی و هر چه فکر می کنم میبینم امسال را باید سال «دوست داشتن» بنامم! سال پشت گرمی، سال آرامش، سال تجربه های ناب جدید؛ نه اشتباه نکنم! نه که بدی نداشته امسال ها، چرا، روزهای بدی هم بوده که آخریش همین دزدی ای که تجربه کردی، زندگی است دیگر، آن هم در این لجن زار زشت بدبو مگر می شود همیشه خوب بود و لذت برد، نه بحث سر یکی دو روز و یکی دو حادثه نیست، بحث بر سر مجموعه ی یک سالی است که درست از 21 آبان ماه 1392 در همان کافه پیش رفقایت آغاز شد و حالا ختم شده به پایان یک دیدار ناب، با تو، با تو که حالا فرسنگ ها از من دورتری و دل است دیگر ژوزفین، مگر می شود حالی اش کرد که تنگ نشود!؟ چه می گفتم!؟ تا به یادم می آیی همه چیز از یادم پر می زند و میرود و تو میمانی و من، بی پرده، و آنگاه دیگر نه تو میمانی و من! بگذریم، اینها را هر که بخواند می گوید این مهملات چیست اما تو که خوب میدانی ژوزفین که چه میگویم، تو که دیدی «دوست داشتن» درست عین یک تلالوست! در اوج سیاهی شب، در لحظات قیرگون و تاریک بی راهه های زندگی یکهو آن میانه ها داس مه نو می آید و تو بی توجه به این همه سیاهی مینشینی و خیره، زیر سایه مهتاب می ایستی و لذت می بری. بغل دستی ات می آید و میزند روی شانه هایت که هی فلانی! چرا قفل کردی روی آسمان!؟ به زمین فکر کن، اینجا می شود چهارتا قنات زد، آنجا را خراب کرد و جنگل را خشکاند و ساختمان ساخت، راستی می شود روی آب رود سد زد و برق گرفت  - بغل دستی چه می فهمد که «دوست داشتن» و حیرت چقدر تقارن دارند - بعد ادامه می دهد که خیره به این همه سیاهی چه می کنی و می رود. سیاهی!؟ عین قیر سیاه است این جهان بی بته! پتیاره ایست برای خودش و عروس هزار داماد، سیاه سیاه عین کلاغ های شوم اما آن وسط خوب که بنگری مهتاب بیداد می کند و همین حیرت دیدنش می ارزد به هزار تاریکی و به هزار نامروتی این روزگار پست! قدر دان این حیرت انگیز لعنتی دوست داشتنی بودم و هستم. 
«دوست داشتن» از همان حس های نابی است که آرزو می کنم همیشه بماند، صابرِ 26 سالگی را دوست خواهم داشت برای همیشه ...



۳ نظر:

  1. دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
    از بخت شکر دارم و از روزگار هم

    زاهد برو که طالع اگر طالع من است
    جامم به دست باشد و زلف نگار هم


    بازهم و بازهم و بازهم زادروزت رنگارنگ :)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. تا اشارات نظر نامه رسان من و توست ...
      سپاس

      حذف
  2. ممم...تا جایی که من فهمیدم هر کس علاقه و دوست داشتن و عشق را به زبون خودش تفسیری میکنه. هر کس تا صحبت از دوست داشتن میشه یه رفتار و یه حرف خاصی توی ذهنش نقش میبنده...یکی نگاهی یکی کلامی یکی آهی یکی ندایی...
    تولدتون مبارک باشه انشالله. همیشه شاد شاد شاد باشید.
    کمتر از یک ماه دیگه تولد 27 سالگی کسی که من با بند بند وجودم دوستش داشتم و دارم ولی افسوس که زبانم برای تبریک بهش قاصره.... ولی توی دلم بلوایی بپا شده از الان. حالا شاید ژوزفین زندگی شما هم داستانی مشابه من داشته باشه. ... امیدوارم هرچه زودتر دیدار میسر بشه و فصل جدید دوست داشتنتون شروع بشه
    -ناشناسی که شاید بر ملا کند..

    پاسخحذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !