ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

پشت هیچستانم ...




مدام میان دو دیالکتیک بین سایه و حافظ ذهنم می چرخه که: 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست 


عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 




نمی دانم علت چیست!؟

درد هست اما طبیبش خوابه -خدا خوابیده- یا اینکه دردی نیست -و به قول مشیری: دلا شب ها نمی نالی به زاری ...- !؟
عجیب قصه ایه اما هر چی هست معلولش همین معلولیه که الان داره اینجا بلند بلند فکر می کنه و تایپ می کنه ...
شاید شهریار راست میگه: باید از محشر گذشت، این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست، گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است ....
و پش بندش حافظ که زیر لب زمزمه می کنه: آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساحت وز نو آدمی!



اینچنین حیرانم و چه حیرت بدی است ...







۸ نظر:

  1. حیرت زده تر منم که نمی دونم چی شد همچین هوس کردم بیام یه سر بزنم...
    خیلی حالم گرفته اس اگه اون چیزی که تو ذهنمه رو تهیه کنندهه انجام داده باشه...
    و اینکه این درحد یه پیش قضاوته و حتی به قضاوت هم نرسیده ، ببین اگه به اتفاق برسه چی می شم اینی که پیش بینی کردم.//

    دلم برا عکست تنگ شده بود ، این آنتی فیلتر منم یه عوضی دوست داشتنیه که یه کاری کرد معلوم نشی...
    دوست دارم شبت قشنگ!

    پاسخحذف
  2. درد ِ بی دردی...
    درد ِ بی طبیبی...
    فرقی نمی کنه خیلی...همشون دردند یه جورایی...

    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد ِ بی دردی علاجش آتش است

    پاسخحذف
  3. یه شعری هم بوده که می گفته .... نه نمی نویسمش .... شما که می دونید مام می دونیم پس بگذریم

    پاسخحذف
  4. در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست
    مرغ زیرک چون به دام افتد، توکل بایدش

    پاسخحذف
  5. حیرت حس آشنا و غریبه همه این روزهای من
    من یا شاید هم همه ما

    پاسخحذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !