ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

... التهابه لحظه ها!



سیب هست اما ...
حوایی نیست! 


۳ نظر:

  1. هرچیزی حدی داره

    نمی خوای تمومش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخحذف
  2. هوای حوا کرده ای جانم؟!
    سری به آلبوم ناصر بزن ،
    گریه کن ،
    سبک می شی روزای خوب یادت میاد
    گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

    گریه کن واسه خودت برا همه برای من
    توی بارونیترین ثانیه حرفاتو بزن!

    در جواب ناشناس عزیز یه نه که بگی حله ولی دوست دارم یه کمی مطابق معمول باهاش رفتار کنم ، تاکیدم روی معمولی بودن رفتارمه!

    عزیزم اینجا وبلاگ شخصیه و شخص نویسنده موظف نیست حتما برای مخاطبان بنویسه ، اولویت اول در وبلاگ کما دفترچه ی خاطرات نوشتن درد درون دلیست که نه من و نه شما حتی کمی از آن هم نمیدانیم ، شما در وب شخصیتان هرچه صلاح می دانید بنگارید و حد و حدود هم برای خودتان از این سر بگذارید تا سر دیگر!
    خط بکشید ، قرمز ، بنفش چه میدونم ، حتی صورتی ولی به رنگ دیگران کاری نداشته باشید که ته آن مقایسه و گاهی هم سرافکندگیست!

    پاسخحذف
  3. ممنونتم مسعود جان

    بارها و بارها در بلاگ توضیح دادم که لزوما نوشته ها و پست ها حس و حال درونی نویسنده نست اما کوگوش شنوا

    پاسخحذف

اگه عضو نیستید و الان نمی دونین چجوری باید پیام بذارین توضیح میدم:
اگر گزینه نام/آدرس اینترنتی رو بزنین که خب نامتون و آدرس احتمالی بلاگتون رو وارد می کنین
اگر هم نخواستین با انتخاب گزینه ناشناس پیامتون رو بذارین فقط خب تهش یه اسم بذارین که من بفهمم با ناشناسای دیگه فرق دارین !!!!

بقیه گزینه ها رو هم نمی گم !
دهه اصلا چه معنی داره بخواین همشو بدونین !