۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

به گزین ها - 18: جنگ نامتقارن منفی!


پری روز -!- در مراسمی به افتخار برگزیده شدن دو تن از دوستان حضور داشتیم که دکتر مستکین -معاون فرهنگی یونسکو- به ناگاه و بدون اطلاع قبلی خودش (!) به سخنرانی دعوت شد، علارقم اینکه ناخواسته پشت تریبون رفت و پیش زمینه ای نداشت اما صحبت هایش عالی بود؛ در این پست به تعبیر و تقلید یک دوست عزیز چند سرخط فکری از این سخنرانی ارائه میشه:

- بحث زیست و به زیست رو مطرح کرد و اینکه اغلب ما به کار زیست مشغولیم -و به تعبیر ابو سعید ابوالخیر تولید کود انسانی!- و غافل از به زیست!
- وسط حرف هاش سنجه جالبی رو برای نقطه آغاز تعالی فرهنگ مطرح کرد: زمانی که حجم وسایل آرایشی در کیف خانم ها از حجم کتاب کمتر شد اونوقت میشه به تعالی فرهنگ و پیشرفتش فکر کرد ...
- بحثی راجع به اینکه امسال سال نقارن و توازن فرهنگ هاست -در یونسکو- و امروز جنگ فرهنگی به جنگ نامتقارن تغییر یافته:
یک بازی فوتبال رو فرض کنید؛ 4 حالت پیش میاد:
1. شما تو زمین خودتون با تاکتیک خودتون بازی می کنید: اهداف متقارن مثبت
2. شما تو زمین خودتون با تاکتیک حریف بازی می کنید: اهداف متقارن منفی
3. شما تو زمین حریف با تاکتیک خودتون بازی می کنید: اهداف نامتقارن مثبت
4. شما تو زمین حریف با تاکتیک حریف بازی می کنید: اهداف نامتقارن منفی
برای این تعبیر هم از مثال دانشجوی دختری که سبقه مذهبی داره و میره خارج و تو اون مملکت فرهنگ اون ها رو می پذیره استفاده کرد ...

بگذریم از اینکه تو اون همایش -به تعبیر مجری بی ذوق و احمق مراسم!- دانشمند برجسته و فرزانه جناب آقای مشایی هم حضور داشت و سخنرانی کرد البته خب تا ایشون رفت پشت تریبون ما متاسفانه سالن رو ترک کردیم و گرنه از سخنان گهربار -ببخشید اسپیس کیبوردم خرابه بعضی وقت ها اشتباهی میشه!- ایشونم اینجا می نوشتم.
-البته به تذکر یکی از دوستان درکامنت اول یهو اسپیس رو درست کردم که یه وقت سوتفاهم نشه! هاهاها-

×. در ضمن جای همه دوستان تو هر دو باری که کنسرت همایون رو رفتم خالی بود در حد بنز!
یاد خیلی ها کردم اونجا ....

×. امون از دست این اسپیس کیبورد!

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

عکس نوشت - 10: I saw your face in a crowded place



...






*. عنوان برگرفته از آهنگ you're beautifu-james blunt (+)

استفراغ کلماتی که داشت داغونم می کرد!


دو روز است که به فاجعه سعادت آباد فکر می کنم! به فیلم های منتشر شده از آن حادثه! به مردمی که ایستاده اند و با دوربین هاشان فیلم می گیرند؛ به نیروی انتظامی که جان دادن مقتول را می بیند و دائم با بی سیم صحبت می کند، به آدم های عابری که پیاده روی روبرویی عبور می کنند، به مردمانی که ایستاده اند و می خندند، به آن دیالوگ آدمی که می خندد و می گوید: «رفتم جلو تا نجاتش بدم اون یکی اومد منو بزنه! ولشون کن بابا!!» .....

برای خیلی ها این صحنه و دیدن آن شوکه عظیمی بود، دیدن اینکه کسی دارد جان می سپارد!
اما من شوکه نشدم! برای من دیدن اینکه عده ای بی تفاوت به تماشای مرگ یک انسان ایستاده اند و می خندند اینقدراهم عجیب و شوکه آور نیست! ملتی که آگاهی برایش مرده است، ملتی که سالها زیر بار ظلم و ستم ایستاده و رضایتمندانه لبخند زده است .... .............. ......................................................... !!!!!!!!!!

دیدن این صحنه ها برای خیلی ها عجیب بود ...
اما برای من تنها مرور خاطراتی بود از گذشته ای نه چندان دور! برای من دیدن بی سیم زدن نیروی انتظامی و ایستادنش و تماشا کردنش عجیب نیست، برای من عدم حضور نیروهای به ظاهر سربازان گمنام امام زمان و بسیج و سپاه و هزاران نیروی موازی مدخول در تمامی امور نظامی و سیاسی و امنیتی و شخصی (!) در این حادثه اصلا عجیب نبود، نیروی انتظامی و یگان ویژه و نیروهای این چنینی که بی هیچ دلیل مردم بی گناه را با چوب و باتوم و گاز اشک آور و پنجه بوکس و زنجیر و قمه و شوکر و ... بدرقه می کنند عجیب نیست که امری کاملا طبیعی است ....

..................
.....................
.........................


×. عکس بالا مربوط به مانور اقتدار (!) نیروی انتظامی است ....
اقتدارشان تنها برای بی گناهان و بی سلاح هاست گویا!


بعدا نوشت:
حالم خوب نبود که آن متن را می نوشتم!
تمام حرف هایم هم در آن نقطه چین هاست ...

این پست هم بی اجازه شما مخاطبان کامنت دونیش بسته شد !!!

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

بی عنوان: شطی که دندان می زند !



چندی پیش نوشتم:
و اینجا تازه زاده شد ...

و اکنون حدود 4 ماه پس از آن حادثه (!) باید (!؟) به مناسبت دویستمین پست این بلاگ -و به عبارتی نوک زدن دندان های شیری این طفل بازیگوش لجوج!- مطلبی بنویسم ...

اما چه بنویسم!؟

از جامی به وسعت یک جهان و درس های جام جهانی!
از تولید علم و صحبت های وزیر محترم (!؟) صنایع!
از شهری که خسته است از ظلم، از درد، از مردمانی همه خواب!
از نوشتنم برای درد و از درد
از قم، فانذر و نوشتاری در باب اینکه منتظران مهدی به گوش باشند که حسین را منتظران کشتند!
از شاید این جمعه بیاید و توضیح اینکه احتمالش هست که شنبه هم بیاید!
از نوشتن برای سجاد در غم مهربان مادرش و در عظمت رفاقتش
از شبیه شعرهایم در ظهر شده است ساقیا یا کی شعر تر انگیزد و
از نوشتن غم دوستان در سوگ در یاد باد و غمی که خیمه زد
از سرد است تا همین آخری

از کدام بنویسم!؟
تمام صد پست گذشته را دوباره خواندم و باز دوباره آن همه خاطره و حالات و آن همه قبض و بسط و بالا و پایین و ...

خوبی خاطره ها به همین است که می گذرد ....

دوست دارم بدونم چه پستی تو ذهنتون مونده از این بلاگ ...

*. توضیح واضحات عکس بالا اینکه درست است دندان هایش نوک زده اما زیر چشمانش هم گود افتاده!

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

دل نوشته -17: سرد است ...





می رویم هر یک به مسیری، راهی؛ کومه ای، بیشه ای؛
من نیز می روم به کجا!؟ به ناکجا ...
دلم گرفته است ...

×××××

به عدد دوماه است که در کنجی از این شهر سر کار می روم شبانه روزی -برای پول؟! فرار از ناملایمات!؟ تجربه؟! چه فرقی دارد!؟- پس از دو ماه -و پس از چند باری که تنها برای ساعتی اندک به خانه آمده بودم- امشب بعد از مدت ها با فراغ بال و دلی آرام (!) خواستم به خانه بیایم برای استراحت (!؟) ...

هوا سرد بود و من که در تابستان آمده بودم سردم بود ...
پاییز آمده بود و من بی خبر!
باران زده بود شهر !
و من هنوز دل در گرمای تابستان داشتم که ناگاه سردم شد و به یاد تمام سردیهای این دو ماهه آخر، تمام آن همه غم ها و اندوه ها و پریشان حالی ها در کنج روزمرگیم در کمپ کاری، ناگاه «فریدون» از لبانم جاری گشت که «دلم می خواست عشقم را نمی کشتند!»
فضای نگاهم تار گشت و چشمانم اشک شد! ناگاه خود را میان مردمی دیدم که پنداشتند نم بارانی زده بر صورتم و چه سر خوشانه فکر می کردند! عینکم را از چشم بر داشتم -آخر از پشت شیشه هایش دنیا را شفاف تر می بینم!- ...

باران می بارد، من با عینکی در دست، با پیرهنی نازک، سردم است!
سردم است و به خود می پیچم! شانه هایم می لرزد! دندان هایم بالا و پایین می رود! نمی دانم از سرمای هواست یا از سرمای روزگار! اما هر چه هست سردم است ...

آی خدایی که آن بالاها نشسته ای در کاخ جبروتت! آهای! اگر هنوز هم صدای من از در و دیوار قصرهایت و از میان تسبیح هزاران فرشته نگهبان و مدح گویت به گوشت می رسد بدان دلی اینجا گرفته است، دلی بغض دارد! بغضی به عظمت تمام کون و لامکانت! بغضی که اگر بترکد سیلش جاده و بیراهه و قصر و کلوخ نمی شناسد! همه را آبش می برد!
آهای جبار فخور!
بدان کسی در اینجا سردش است ...
کسی در اینجا سردش است ...


*. ساعت 6.5 صبح است و من همچنان بی خواب ...

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

عاشقانه ها - 10: Near, far, wherever you are



گفتی برو گمشو!
رفتم و در عشق تو گم شدم!

حال کسی نیست پیدایم کند ...





×. عنوان برگرفته از ترانه ای از فیلم تایتانیک

×. عکس از امیر سوکی