‏نمایش پست‌ها با برچسب عینک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عینک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

یوسف های قدیم ...



یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...

خیالت تخت پیر شیخ نشسته بر تارک خیال!
این روزها یوسف ها طوری دیگرند
برخی شان را گرگ خورده است
برخی شان را ته چاه، خدا نیز فراموش کرده است
برخی شان در کنج بندی اسیرند و فراموش شده اند
برخی شان در حصار مقام و جاه از یوسفی افتاده اند
برخی شان آغوش در آغوش آن یار دیگری
برخی شان نه فقط زلیخا را؛ که هزار پرده دریده اند
...


غزل را بیخیال شیخ!
بیا کمی چایی بنوشیم به یاد یوسف های قدیم ...





×. عکس از خودم (در اندازه واقعی +)
×. لطفا توهم نزنید!

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

دل نوشته -17: سرد است ...





می رویم هر یک به مسیری، راهی؛ کومه ای، بیشه ای؛
من نیز می روم به کجا!؟ به ناکجا ...
دلم گرفته است ...

×××××

به عدد دوماه است که در کنجی از این شهر سر کار می روم شبانه روزی -برای پول؟! فرار از ناملایمات!؟ تجربه؟! چه فرقی دارد!؟- پس از دو ماه -و پس از چند باری که تنها برای ساعتی اندک به خانه آمده بودم- امشب بعد از مدت ها با فراغ بال و دلی آرام (!) خواستم به خانه بیایم برای استراحت (!؟) ...

هوا سرد بود و من که در تابستان آمده بودم سردم بود ...
پاییز آمده بود و من بی خبر!
باران زده بود شهر !
و من هنوز دل در گرمای تابستان داشتم که ناگاه سردم شد و به یاد تمام سردیهای این دو ماهه آخر، تمام آن همه غم ها و اندوه ها و پریشان حالی ها در کنج روزمرگیم در کمپ کاری، ناگاه «فریدون» از لبانم جاری گشت که «دلم می خواست عشقم را نمی کشتند!»
فضای نگاهم تار گشت و چشمانم اشک شد! ناگاه خود را میان مردمی دیدم که پنداشتند نم بارانی زده بر صورتم و چه سر خوشانه فکر می کردند! عینکم را از چشم بر داشتم -آخر از پشت شیشه هایش دنیا را شفاف تر می بینم!- ...

باران می بارد، من با عینکی در دست، با پیرهنی نازک، سردم است!
سردم است و به خود می پیچم! شانه هایم می لرزد! دندان هایم بالا و پایین می رود! نمی دانم از سرمای هواست یا از سرمای روزگار! اما هر چه هست سردم است ...

آی خدایی که آن بالاها نشسته ای در کاخ جبروتت! آهای! اگر هنوز هم صدای من از در و دیوار قصرهایت و از میان تسبیح هزاران فرشته نگهبان و مدح گویت به گوشت می رسد بدان دلی اینجا گرفته است، دلی بغض دارد! بغضی به عظمت تمام کون و لامکانت! بغضی که اگر بترکد سیلش جاده و بیراهه و قصر و کلوخ نمی شناسد! همه را آبش می برد!
آهای جبار فخور!
بدان کسی در اینجا سردش است ...
کسی در اینجا سردش است ...


*. ساعت 6.5 صبح است و من همچنان بی خواب ...