‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه ای تامل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه ای تامل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش


ما چگونه ما شدیم!؟

روایتی از بدکارکردهای بت ­سازی در تئاتر



یادم هست بعد از مدت­ها دوری خوش­نامان تئاتر که به ناچار از این چهاردیواری به بیرون پناه برده بودند، انتظارمان آرام آرام به پایان رسید و نام­ها دوباره با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید نمایان شد. آن­ها بازگشتند و خانواده ­ی کوچک تئاتر سرخوش از این رجعت دوباره، جانی دیگر گرفت و امیدها دوباره تازه شد. نشسته بودیم چشم به راه که دوباره شاهد شاهکارهای مختلفی باشیم و چشم­هامان غرق لذت تماشا شود. قدیمی­ها می­گفتند که عشق آدمی را کور می­کند، ما هم که عاشق! ترانه ­های قدیمی آمد، شروع کردیم به لحظه شماری، سراپا شده بودیم انتظار و حتی وقتی با آن همه بی ­نظمی سالن روی صند لی­های تالار شمس نشستیم، دست­هامان از شوق میلرزید؛ همان که اخوان می­گفت: لحظه ­ی دیدار نزدیک است! شروع که شد، دروغ چرا، منتظر معجزه بودم اما انگار دیگر عصر عصای موسی و اعجاز مسیح تمام شده است، لذتی نبردم؛ آدمی است دیگر و سلیقه­ هایش، ما هم که بدسلیقه! به خانه آمدم و در شبکه ­ی اجتماعی تئاتربین ­ها (تیوال) تلویحا نوشتم که تئاتر را دیدم و فقط همین، یادم هست که چه فحش­ها که برخی تئاتربین­ها پای آن پست برایم نگذاشته بودند. من هم با لبخند می­گفتم که آقایان! خانوم­ها! نهایتش این است که بد سلیقه ­ام دیگر، خانواده ­ام چه تقصیر دارند آخر! کار به جایی رسید که آن پست را حذف کردم و عطای نظردادن درباره ­ی آن را به لقایش بخشیدم. حافظه را از اینترنت نمی­شود گرفت و هنوز هم خیل عظیم کامنت­های اغراق ­آمیز افراد پای برگه­ ی آن تئاتر در همان شبکه­ ی اجتماعی هست. هر کس هم که احیانا آن وسط­ها نقدی می­کرد و نظری می­داد گردن­ زده می­شد که از تو نفهم­تر در عالم تئاتر نیست و بدین گونه این اقلیت بدسلیقه­ ها (!) به حاشیه رانده شدند و به قول فوکو این تفکر مخالفان خود را به حکم ممنوعیت، سکوت و یا عدم وجود از صحنه به در کرد. درست بعد از همان نمایش بود که کارها گرانتر شد، حاشیه ­ها هم بیشتر. حالا که درست یک سال از رجعت دوباره­ اش به تئاتر گذشته به بهانه­ ی تئاتر جدیدش متنی منتشر کرده است برای همان مخاطبانی که آن روزها بسیار برایش کف و سوت زدند و مخالفان را از راه به در کردند:
بسیار متاسفم برای او {رئیس همان شبکه­­ی اجتماعی} که به بهانه­ ی مشق دموکراسی، سایت را به مکانی امن برای اراذل و اوباشی بدل کرده که جز دهانی هرزه و یاوه­ گو ارمغانی برای نمایش ایران نداشته و ندارند. حدود یک سال است که ایشان به اجامری که خود را عضو خانواده­ می­نامند، اجازه داده ­اند با زبانی کثیف و ضد انسانی، مجموعه نمایش­هایی را که اعضای گروه نمایش پرچین به روی صحنه برده و خواهند برد، مورد تهاجمی وحشیانه قرار دهند و خود در گوشه ­ای لابد به اعتراضات پی در پی این گروه لبخند می­زنند. این میزان از رذالت آن هم از سوی کاربران او و سایتش برایم هم دردآور است و هم باور نکردنی. از نوچه های گوش به فرمان و دهان دریده­ی تئاتر، البته انتظاری نداشتم و ندارم ولی از شخص ایشان بسیار بعید بود این میزان همدلی و هم سخنی با این اراذل. همچنان داریم بزرگ می­شویم و جهان ذره­ای به آنچه ما انتظارش را داشتیم شبیه نیست.

حالا بعد از انتشار این نامه چیزی تغییر نکرده است، فقط جایمان را عوض کردیم. ساکت­ شدگان دیروز حالا شده ­اند حراف و با صدای بلند جنجال می­کنند و حالا اگر کسی موافق باشد و از این نامه دفاع کند ساکت خواهد شد. حالا همه­ ی انگشت­ها به سمت نگارنده­ ی این نامه است که چرا چنین نوشته و ما را هرزه، اراذل، وحشی، یاوه­ گو، نوچه، رذل و دهان­ دریده خطاب کرده است. تاریخ بی ­شمار از چنین روایت­هایی دارد که عده ­ای بتی ساختند و بعد تبر به دست قصد شکستنش را داشتند. سوال اصلی ­ای که باید پرسید این است که به راستی انگشت اتهام به سمت چه کسی است؟ ما چگونه ما شدیم و ما چگونه دیگران را ساختیم؟


۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

پشت هیچستانم ...




مدام میان دو دیالکتیک بین سایه و حافظ ذهنم می چرخه که: 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست 


عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 




نمی دانم علت چیست!؟

درد هست اما طبیبش خوابه -خدا خوابیده- یا اینکه دردی نیست -و به قول مشیری: دلا شب ها نمی نالی به زاری ...- !؟
عجیب قصه ایه اما هر چی هست معلولش همین معلولیه که الان داره اینجا بلند بلند فکر می کنه و تایپ می کنه ...
شاید شهریار راست میگه: باید از محشر گذشت، این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست، گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است ....
و پش بندش حافظ که زیر لب زمزمه می کنه: آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساحت وز نو آدمی!



اینچنین حیرانم و چه حیرت بدی است ...







۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

لحظه ای تامل -40: کمی آن سوتر از آینده ...



احساس می کنم نهایت آمال و آرزوی سیاست مداران این سرزمین به غارت رفته همین کره شمالی است:
کشوری که مشت های گره کرده خود را بر دهان هر استکباری -استکبار را هر کس غیر خود می دانند این حکومت هایی که خود را تماما حق می دانند- کوبیده است
به دور کشور خود حصاری کشیده است و مراوده ای با هیچ جایی ندارد
همه مردم تنها -حال چه فرق دارد از روی علاقه یا اجبار- رسانه های داخلی را نگاه می کنند
کشوری با حکومتی سراسر ایدئولوژیک ...
مردمانی که در رسانه های حکومتی سینه چاک رهبرانشانند
رهبر خود را رهبر عزیز خلق خطاب می کنند و او را خدای خود می دانند
کشوری که یک تنه در مقابل همه تحریم ها ایستاده است و در انزوای کامل دوران به سر می کند
کشوری که مردمش حق عبور و مرور چه در خارج از مرزهای کشور چه داخل را بدون اجازه ندارند -تا جایی که گاها تماس با خارج از کشور مساوی است با اعدام در استادیوم پیونگ یانگ-
کشوری هسته ای با منابع عظیم بمب اتمی
کشوری که مردمش انگاری همیشه در صحنه اند
...

بعد از مرگ کیم ایل جونگ -رهبر فقیدشان- رسانه های کره شمالی را نگاه می کردم، نکته جالب وداع مردمان با رهبراشان -خدایشان!؟- بود و جالب ترینشان نشان دادن دسته ای کلاغ بود که در رسانه می گفت برای رهبرشان گریه می کنند!!!
صحنه ها تعجب برانگیز بود: زنی که خبر مرگ رهبر عزیز خلق را می خواند و زار زار گریه می کرد،‌ زنی که مسیر راه رفتن رهبر عزیز خلق را بوسه می زند، مردی که خود را می زد و گریه کنان می گفت فردا قرار بود رهبر عزیز خلق از کارخانه ما دیدن کند، عده ای که در فروشگاهی اشک هایشان را با پله های برقی تقسیم می کردند -همان پله هایی که رهبر عزیز خلق دو سال پیش از آن بالا رفته بود و ....

کشوری که در بیانیه تبریک سال نویش یک جمله پر رنگ تر از باقی جملات بود:
بیایید در سال جدید تمام جان های خود را برای بقای حکومت رهبر عزیزمان فدا کنیم و در صورت نیاز سپر انسانی ای باشیم برای رهبر جدید ...

کشوری که «اون» اش با «ایل» اش فرقی ندارد، پسر نیز راه پدر را خواهد رفت ...

کمی فکر کنیم که به کجا می رویم ...

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

لحظه ای تامل - 39: جشنی برای طولانی ترین حکومت تاریکی!؟

جالب است؛ طولانی ترین تاریکی سال را جشن می گیریم!
به سلامتی همه تاریکی ها!؟
به عادت کردن همه تاریکی ها!؟
...
نه! شاید اینقدر تلخ هم نباید نگریست!


جشن می گیریم که بگوییم:
آهای تاریکی! 
آهای خدای سیاهی های قیرگون!
آهای رنگ کلاغیه ذات پلید!
های ای شولای تباهی و شومی!
ما اینجا حتی در بلندترین دوران حکومتت هم جشن می گیریم که بگوییم هیچ نیستی! 
جشن می گیریم و می خندیم تا بفهمی که میانه این همه سیاهی و پلیدی و خفقانت ما ایستاده ایم چو شمع ...




به کوری چشم تاریکی 
یلداتان به شادی ...


×. یلدا نوشت پارسالم در اینجا (+)

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

لحظه ای تامل - 38: غدیر، قدر؛ ما آدم های ظاهر بین و مفهومی به نام حق!

شمشیر را از غلاف بیرون می کشد ...
زیر لب زمزمه می کند: لا حول و لا قوه الا بالله
انگاری آرام تر می شود، زمزمه اش را ادامه می دهد: الا بذکر الله تطمئن القلوب
اشهدش را پیشتر گفته است، آخر می داند بعد از این جهاد عظیم شاید امانی برایش نباشد؛ پیروانش مجالش نخواهند داد.
موهایش را که هنوز از غسل شهادتش خیسند تاب می دهد، کنار می زند؛ که مبادا پرده سیاهی بشوند؛ که بتواند دشمنش را نشانه رود
شمشیر بالا می رود ....
فرق علی را نشانه رفته است!

اقیانوس به طرفه العینی شکاف می خورد، در سجده غرق می شود. تناقض عجیبی است!
اقیانوسی که تا دیروز عمود ایستاده بود -و چه معجزه ای بالاتر از این- می افتد!
چکامه های حق فوران می کنند؛ در و دیوار محراب پر می شود از ناگفته های علی ...

باورم نمی شود؛
چگونه اقیانوس شکاف می خورد!؟
چگونه کلمات این چنین رنگی -قرمز به رنگ عشق- فوران می کنند!؟

بلاغت علی؛ فصاحت علی این بار هم در محراب و در سکوتش خلاصه می شوند ...
حق زخمی شده است ...

ابن ملجم؛ این مقدس حافظ کلام وحی، این این قدیسه ی شب بیداری های همه عبادت، این پیشانی مهر خورده پینه بسته، این مجاهد مفسر؛ اکنون به دست پیروان علی است ...

زبان می گشاید -عدل علی هیچگاه خدشه ای به خود ندیده است، نه در قبال شدیدترین دشمنانش و نه حتی در برابر خانواده اش و نه حتی در برابر یار و همسفر و دلدار روزهای سختش میثم تمار؛ که او مرد حق است، نه مرد مصلحت های پست و بی شرم؛ نه مرد قدرت و سیاست که مرد حق است، که تیغ هیچ مصلحتی را بر گلوی حق نمی فشارد-
لب از لب می گشاید و تنها یک کلام: عدل!
آن هم در برابر قاتلش -نه قاتل جسم و بدنش که قاتل دینش!- و این گونه خودش را و عدالت را جاودانه تاریخ می کند ...







از «سخنرانی در میان انبوه خویشتن»
امضا: صابر 
نگاشته شده در چهار بامداد، بیست و یکم ماه رمضان 
غرق در فکر به ظاهر بینی و حق!





×. عید است، نوشتم تا در میان شادی هایم کمی هم فکر کنم

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

لحظه ای تامل-38: ساختار، عاملیت و من بی اطلاع بیچاره!



در ترم جاری افتخار حضور در کلاس محمد رضایی نصیبم شد. از آنجایی که تکلیف نمودند ادراک هر فرد از پیش مطالعه های درس به صورت پستی در بلاگ نوشته شود. لذا این پست اولین مشق شب من است در این باب؛ امید که مقبول طبع واقع شود: 


نداشتن پیش زمینه مطالعاتی علمی  و آکادمیک در باب یک موضوع از دو منظر قابل بحث است: یک آنکه به دلیل عدم آشنایی با قالب های ساختاری تثبیت شده در آن علم و پارادایم های فکری تثبیت شده (و بعضا بدیهی فرض شده) در ذهن عالمان آن علم؛ آدمی فارغ از هر گونه موضع پیشین علمی در خوانش و تحلیل یک متن به اظهار نظر می پردازد (البته میدانم که هیچ آدم بی موضعی وجود ندارد، منظورم بیشتر موضع گیری های سرسختانه و متعصبانه و بدیهی انگارانه تئوری ها و نظریه هایی است که پیشتر خوانده و قبول کرده و حالا به هیچ قیمتی حاضر نیست اگر حق را در مخالف آن نظر دید بپذیرد و به راحتی کشتن پشه ای تنها با این عبارت که فعلا مصلحت نیست بپذیرم که آن نظریه حرف درستی را میزند که نکند فردا به دلیل تحلیل های سابقم مذمت شوم؛ تیغ مصلحت را برداشته و حق را ذبح می کند) و در میان این اظهار نظرها بعضا نظرات و ایده های بدیعی خلق می شوند. اما از منظری دیگر به دلیل عدم آشنایی با علم مذکور، آدمی را به این حقیقت رهنمون می سازد که گویی خوانش، تحلیل، بررسی و ارائه نتایج تاملات پیرامون یک متن اگر منجر به دوباره کاری نشود، بعضا دچار خطاهای فاحشی می شود (به دیگر سخن گاها آدمی با چنان ذوق و شوقی بعد از خواندن یک متن نظری را ارائه می کند که گویی در فینال جام جهانی به برزیل گل زده است عجب خیال باطلی!- اما بعدا می فهمد که چیزی در حدود پانزده شانزده قرن پیش کسی در ده کوره ای در دوران شاه وزوزک پنجم بسیار دقیق  از او آن را گفته است و این نظر و تامل و وقت گذاری های او تنها می شود یک دوباره کاری، البته یک دوباره کاری به زعم نگارنده ارزشمند. و یا داستان به گونه دیگری رقم می خورد و آن هم این است که آن نظر چنان به لحاظ ساختاری دارای اشکال و اشتباه است که موجب خنده حضار را فراهم می آورد و به همین دلیل است که آدمی اغلب در این مواقع سکوت می کند). این همه را گفتم که بگویم نگاه و گفتارهای پیرو در باب ساختار و عاملیت و بررسی نظر جناب گیدنز از همین مدل است که نگارنده هیچ پیش زمینه ای در باب این علم نداشته و صرفا تحلیل ذیل، تاملات نابهنگامی است تراوش شده از ذهنش؛ امید که مقبول مردم صاحب نظرش افتد:

و اما بعد ...

کدام درست است؟ ما (عامل) جامعه (ساختار) را می سازیم یا جامعه ما را؟ ما به عنوان یک عامل در کدام موضعیم: منفعل یا فعال!؟ اینها پرسش هایی است که هر چند ساده و واضحند اما جوابهایی بعضی پیچیده دارند، پاسخ هایی به قدمت یک قرن اندیشه!

بگذارید کمی مساله را تفضیل دهیم: فرض کنید در درون شهری بمانند همین تهران دود گرفته خودمان هستیم موضع ما چگونه است؟ انگار که شهر و ساختار شهر ما را محدود کرده اند: خیابانهای شهر، تابلوهای راهنمایی و رانندگی و ... . این شهر است که با ساختار خود ما را احاطه کرده و به ما جهت می دهد و ما را در موضع منفعل قرار داده است و یا ماییم که شهر را ساخته ایم و آن را در سیطره خود داریم؟ بازنمایی همین سوال در زبان بسیار جالب تر است: کمی به ساختار زبان و تولید واژگان فکر کنید.

در واقع ما با دو دیدگاه مواجه ایم:
(1) این شرایط است که ما را می سازد و گزینه های ما را ایجاد می کند (تقدم ساختار)
(2) این ماییم که با گزینه های خود شرایط را ایجاد می کنیم (تقدم عامل)
در مقابل این دو دیگاه گیدنز نظر دیگری دارد. آنچه که به نظر می رسد این است که گیدنز در قامت یک تئوری پرداز با به چالش کشیدن بحث ساختار و عاملیت (و نقد بنیان های اساسی آنها) نظریه خود را با تار و پود این دو؛ نقش می زند. وی معتقد است که همانطور که ما ساختارها را ایجاد می کنیم، ساختار ها نیز ما را محدود می کنند و باز خود این ساختار است که وسیله ای می شود که چنین کنشی به کمک آن صورت پذیرد. به همان مثال شهر خودمان برگردیم: ما (به عنوان کنشگر و عامل) شهر را (به عنوان یک ساختار) ایجاد می کنیم. حال خود این شهر فعالیت ما را محدود می کند. بلبشوی حاکم بر آن باعث می شود تا ما دوباره عملی (کنشی) جدید را انجام دهیم؛ ایجاد قوانین راهنمایی و رانندگی. با این کنش طبیعتا ساختار کمی تغییر یافته و ساختار جدید مجددا محدودیت هایی را برای ما ایجاد می کند و به همین ترتیب داستان ادامه دارد.
با این توضیحات به استقبال همان سوالات ابتدایی باز می گردیم:
ما (عامل) جامعه (ساختار) را می سازیم یا جامعه ما را؟ ما به عنوان یک عامل در کدام موضعیم: منفعل یا فعال!؟ کنش و واکنش ها چگونه است؟
همیشه به همین سادگی نیست؛ کمی به زبان فکر کنیم: ساختار واژه ها زبان را می سازند و یا این ماییم که واژگان را می سازیم و تاثیر و تاثر هر یک بر دیگری چگونه است ...

×. بیش از آنچه فکر کنید دوست دارم نظرتان را درباره این پست بدانم 
×. حالا حالا ها کار دارم برای فهمش ...
×. عده ای خرده بگیرند شاید که چرا نوشته ای محمد رضایی و مثلا ننوشته ای دکتر رضایی یا استاد رضایی و ... . دکتر و استاد و پروفسور و دانشمند و فاضل و القابی این چنین برای او فریبی بیش نیست، او را به همین نام دوستش دارم! (توضیحاتش بماند برای بعد)


----------------------------------------
×. بعدا اضافه شد:
حتما کامنت بهرنگ صدیقی را برای فهم اشتباه من بین عامل و کنشگر بخوانید 

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

VVV



هفتصد و هفتاد و هفت روز در بند 
بدون ساعتی مرخصی 
...



×. در شب های قدر در بندان را فراموش نکنیم 
اللهم فک کل اسیر ...




۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

لحظه ای تامل - 35: سنت و مدرنیته و نمادگرایی فرهادی ...



اصولا دروغ چرا از فیلم های سینمای ایران به جز معدودی انگشت شمار خوشم نمی آید! برای چون منی که فیلم های مورد علاقه ام را بارها و بارها و بارها پشت سر هم میبینم و هر بار حظ جدیدی می برم، یک شاخص خوب برای سنجه یک فیلم تعداد بارهایی که می توانم دیدن مجددش را تحمل کنم! 
در سینمای ایران تعداد فیلم هایی که توانسته ام بیش از یکبار در سینما ببینمشان اندک است. ارتفاع پست چهار بار و تا به حال جدایی نادر از سیمین سه بار در صدر قرار دارند! امشب نکته ای ذهنم را مشغول کرد که عجیب بود برای خودم آن هم اینکه هر دو فیلم مزین به نام اصغر فرهادی است، یکی در مقام فیلمنامه نویس و یکی هم در مقام کارگردان و فیلمنامه نویس! و این برایم عجیب آمد! 


این نوشته پس از دیدن سه باره فیلم -با دوستان عزیز و نازنینی- به رشته تحریر درآمد و تماما برداشت های شخصی است و ناپخته و احتمالا پر غلط!‌ 
به طور قطع این نوشته اولین نوشته ام نبوده و نخواهد بود اما در مورد انتشار قبلی ها و بعدی ها قولی نمی دهم! 




یکی از نمادهای اصلی فیلم به زعم نگارنده شخصیت پدربزرگ داستان است! جدای از بازی فوق العاده و نگاه های عمیقی که اصغر فرهادی در قاب تصویر محمود کلاری گذاشته است خود شخصیت پدر یک نماد ویژه است ...
لختی دوباره صحنه ها را مرور کنیم:
پدر در اتاقی دیده می شود که تماما نمادهای سنتی خانواده های ایرانی در آن است، نوع چهره و برخورد و صداهای درون فضای اتاق پدربزرگ نوستالوژی های سنتی ایرانی است. دکور اتاق پدربزرگ را به یاد بیاورید: پنکه، رادیو، ...
به زعم نگارنده اوج این نمادگرایی در همان دو بخش نوستالوژیکی است که بیننده در اتاق پدر بزرگ از رادیو می شنود: یکی آهنگ تاج اصفهان و دیگری بخواب کوچولو ...
و پدر گویا بهانه ایست برای حفظ خانواده، بهانه ای که به ظاهر گویی دلیلی است که باعث شود تا مادر از سفر خارج منصرف شده و بماند -به ظاهر البته!- و انگار پدر در ابتدای فیلم همان اکسیژنی است که خانواده را زنده نگه داشته است، و چه سکانس شاهکاری است آنجایی که دختر بچه کوچولو وارد خانه شده و با اشاره به اتاق پدر بزرگ می گوید این چیه مامان و پاسخ می شنود که اکسیژن و صحنه ها می گذرد تا دوباره و این بار خود پدربزرگ دوباره سوال می کند که این چیه! 


خلاصه آنکه پدربزرگ نماد همان سنتی است که باعث شده است که انگاری می خواهد خانواده از هم نپاشد -خانواده ای که به زعم نگارنده در فیلم طوری نشان داده می شود که زن و مردش نمی توانند زیر یک سقف زندگی کنند و آنقدر در ادبیات با هم مشکل دارند که از ابتدا ازدواجشان درست نبوده- و این دفاع سنت در مقابل مدرنیته ای قرار میگیرد که نمادش گویی طلاق است و رفته رفته در فیلم با لال شدن سنت و به حاشیه رفتنش و دردسر شدنش و نهایتا مردنش مدرنیته پیروز می شود ...






×. طبیعتا اصراری بر درست بودنش ندارم ...


×. پست مشابه: ادای دین به فرهادی

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

لحظه ای تامل - 34: این ایران همیشه معترض!

آمریکا دخالت نمی کند ...
رسانه میلی: در سکوت تامل برانگیز آمریکا رژیم قذافی دست به کشتار بی رحمانه مردم زده است. حال سوالی که پیش می آید این است که این مدعیان حقوق بشر چگونه در برابر این جنایات سکوت کرده اند؟


هیلاری کلینتون در سخنانی اقدامات دولت لیبی را نقض آشکار حقوق بشر اعلام می کند و از جامعه جهانی درخواست اقداماتی جهت جلوگیری از این رفتار دولت قذافی می کند ...
رسانه میلی: آمریکا در اقدامی مداخله جویانه در امور لیبی اخللت کرد. و حال سوالی که پیش می آید این است که غرب و خاصه آمریکا به عنوان مدعیان حقوق بشر چگونه به خود اجازه دخالت در مسایل داخلی کشورهای دیگر می کنند؟


آمریکا دخالت نظامی می کند ...
رسانه میلی: آمریکا در پی مداخله نظامی دست به کشتار شهروندان لیبی زده است و حال سوالی که پیش می آید این است که چرا آمریکا خودسرانه دست به کشتار شهروندان بی گناه لیبیایی می کند!؟


آمریکا مسئولیت مقابله نظامی با دولت قذافی را به نیروهای ناتو واگذار می کند ...
رسانه میلی: قذافی در حال رایزنی با آمریکاست و باراک اوباما نیز مسئولیت مداخله نظامی را به ناتو واگذار کرده است. حال سوال اینجاست که چرا آمریکا مسئولیت مداخله نظامی را به نیروهای ناتو واگذار کرده است؟


و واقعا سوال اینجاست که آمریکا خب چه غلطی بکند!؟
- آقا اجازه! آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند! 




+

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

لحظه ای تامل - 33: آی آدم های غرق توده های سیمان !


هیچ چیز جای یقین را نمی گیرد 
یقین باید کرد ...

حتی اگر تمام آدمیان زمینی بگویند آب مایع حیات است

بیایید یقین کنیم به عشق !




۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

لحظه ای تامل - 32: فیل - ترینگ و یک بحث علمی!


اینجا مصاحبه ای خواندم درباره فیل- ترینگ بلاگر و وردپرس از یک مقام مسئول در مرکز توسعه فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (!). شاه بیت صحبت هایش این جمله است که:


این اقدام ... به منظور مقابله با جنگ نرم دشمن و به قصد حمایت از رسانه های کاربر محور داخلی انجام شده است


یاد یک الگوی اصلی در مبحث سیستم داینامیک افتادم. الگوی انتقال مسئولیت و فشار. در شکل بالا این مدل آمده است. 
توضیحش به زبان لری اینه که یک مساله اتفاق می افته (مثل کمبود نقدینگی و پول در یک شرکت) حالا برای حل این مساله دو راه وجود داره: یک راه حل مقطعی (وام گرفتن از دولت) و یک راه حل اساسی (ایجاد خلاقیت در تولید و افزایش منابع مالی و فکر کردن) البته لازم به ذکره که انتخاب راه حل های مقطعی عوارضی رو میاره که باعث میشه راه حل اساسی پر هزینه تر و دور تر بشه (تنبل شدن و عدم خلاقیت شرکت در برطرف کردن مشکلاتش چون هر چه هم پول کم بیاره دولت بهش وام میده)
مثال بهتر بیماریه: فرض کنید سر درد دارید. راه حل مقطعی خوردن قرص است. راه حل اساسی درمان پیش دکتر. حالا هر چه که بیشتر رو بیارید به قرص خوردن عوارض این قرص ها باعث میشه درمان سخت تر بشه 


مثال مصاحبه شونده ای که در اول متن آوردم -که یک قطار اسم در پیشوند اسمش یدک می کشد!- هم همین است. همینی که به جای سرمایه گذاری و در رقابت انداختن سرویس های داخلی با خارجی و اقدام در جهت افزایش خدمات و جذابیت های سرویس های داخلی، راه کار را فیل - تر کردن سایت های خارجی می داند. این یعنی تنبل شدن و فرسودگی سرویس های داخلی. 




×. پی نوشت: حالا بگذریم از استدلال های مضحک دیگر در متن که بلاگر و ورد پرس سرویس های آمریکایی هستند و به همین دلیل فیل تر شده اند (فارغع از آنکه تمام اینترنت آمریکایی است!) 



۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

لحظه ای تامل - 31: صیغه ممنوعه و طرح یک موضوع!



مسائل جن- سی در ایران از آن دست موضوعات ممنوعه ایست که متاسفانه در مجامع عقلایی و فرهنگی و علمی نمی توان از آن صحبتی به میان آورد. نه در مجامع آکادمیک و نه در همایش های رسمی و نه حتی در آسیب شناسی اقشار مختلف خاصه خرده فرهنگ های درگیر با این مسایل که اغلب در بازه سنی میان 16 تا 33 سال قرار دارند. بیشتر تاکیدم بر روی ممنوعیتی است که باعث شده است جامعه کنونی و اقشار مختلف در اینگونه مسایل با ضعف های عمده آموزشی خود، صدمات زیادی ببینند. برای مثال با وجود آنکه اینگونه مسائل در آسیب شناسی دانشجویان از جایگاه و اهمیت ویژه ای برخوردار است اما غالبا هیچ کس جسارت طرح موضوع در این حیطه را نداشته و در جلسات و همایش ها و گفتمان های اینچنینی این مسائل کاملا دست نخورده باقی می ماند و نهایتا اگر هم مطرح شود در نازل ترین و سطحی ترین مسایل و بحث بر روی سطوح ارتباط و با بسنده کردن به جملات مبهم و زودگذری چون روابط نادرست پسران و دختران و یا اختلاط و یا وجود فضای نامناسب سریعا جمع شده و به آن پرداخته نمی شود. 


آنقدر طرح مسایل اینچنینی ممنوعه و دور است که اگر دیدن اینجا و جستجو در قوانین و خاصه تعرفه هایش نبود شاید من هم تا مدت ها به انتشار چنین مسئله ای در بلاگ نمی پرداختم. جالب تر آنکه تا کنون بالغ بر 4 نوشته به صورت پیش نویس در همین بلاگ وجود دارد که گریزی است به مسایل جن- سی و ازدواج موقت و مسایلی از این دست که بدون انتشار، تنها در آن محیط مجازی دارد خاک می خورد. 


به نظرم پرداخت به چنین مسایلی با توجه به واقعیت های موجود در جامعه از ضروری ترین مباحث فرهنگی است که متاسفانه هر چقدر ضروری است به همان میزان هم مورد غفلت واقع شده است. به همان میزانی که حتی من هم فقط به طرح مسئله، آن هم به صورت کلی و مبهم پرداختم هر چند که حرف در این زمینه بسیار دارم ...








×. مسایل جن- سی و خاصه بحث از دواج موقت و صیغه به نظرم از آن چالش هایی است که سیاسیون ترجیح می دهند در همان لفافه و ابهام باقی بماند چون پاسخ به آن بسیار چالش بر انگیز است ...


×. در تشکیک اینکه این مطلب منتشر شود یا برود کنار همان 4 مطلب بایگانی شده، بالاخره تصمیم گرفتم منتشر کنم. قطعا بازخوردهای احتمالی می تواند  بر انتخابم برای انتشار یا عدم انتشار و نوشتن یا عدم نوشتن در این حوزه موثر باشد ...

لحظه ای تامل - 30: بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری ...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


زندگی پیوسته باید در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد
و الا باری است بر دوش انسان 



×. علامه جعفری 

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

لحظه ای تامل - 28: توهم آماری




استفاده از آمار و ارقام برای رصد وضعیت فعلی و نیز قیاس بین دوره های متفاوتی از یک موضوع و پدیده بسیار پر کاربرد است. اما مساله مهم این است که گاهی دچار دام توهم آماری می شویم. فرض کنید آمارهای زیر درباره یک بیمار که تب شدیدی دارد اعلام شود: 


- درجه تب با شیب زیادی پایین می آید 
- ضربان قلب رفته رفته به سمت نرمال شدن پیش می رود 
- میزان تعرق شدید بدن متوقف شده 
- لرزش های شدید بدن به پایان رسیده است 


با خواندن این آمار این طور به نظر می رسد حال بیمار رو به بهبودی است، در حالیکه بیمار مورد نظر مرده است!


به همین سادگی دچار توهم آماری می شویم ....



×. عکس مربوط به یکی از کشته شدگان سقوط (فرود اضطراری!) هواپیمای ارومیه است  یکی از همان هایی که وزیر راه -چه نام بزرگی است بر قامت این مرد حقیر- گفته است آمارشان کم است و ناچیز! (+

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

لحظه ای تامل - 27: محرم نامه دوم (ذبح حق به تیغ مصلحت)


پیشتر اینجا نوشتم:

برای چون منی ...
محرم با شعبان فرقی ندارد
عزیزی لهیب زد این از کفر توست و برای همین به عزاداری نمی روی ...
حال اینجا می نویسم هر چند او نمی خواند:

برای چون منی نه محرم یکی از ماه های سال قمری است و نه عاشورا یک روز از همین ماه!
برای چون منی کربلا نه یک قطعه از زمین است و نه عاشورا یک قسمت از زمان!
اگر احساس کنیم که عاشورا همان دهمین روز محرم سال 61 هجری است و دائم در ذکر یا لیتنی کنت معک شرمسارانه (!) بگرییم سخت در اشتباهیم، که عاشورا این نیست ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که دخترک فال فروش زیر شلاق پی در پی باران جلویت را می گیرد و تو بی اعتنا او را هل می دهی و رد می شوی ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که می خواهی بدون قرعه از حساب قرض الحسنه مسجد به واسطه آشنایی با رییسش برای پسرت که تازه ازدواج کرده وام بگیری ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که برای بیان حقانیت و احقاق حقوق از دست رفته هم دانشگاهیانت می خواهی فریاد بزنی اما در ذهنت صحبت های رییس دانشگاه و قولش برای مساعدتش در ورودت به ارشد در ذهنت می پیچد و تو داری فکر می کنی که آیا فریاد زدن و از حق گفتن به پریدن ارشدت می ارزد یا نه و لابد گوشه ای از ذهنت می گذرد که شاید الان مصلحت نیست!

عاشورا درست همان لحظه است که مردی، زنی را به باد کتک گرفته و زن فریاد کمک بر می آورد و تو بی شرمانه با دوربین موبایلت از او فیلم می گیری ...

عاشورا درست همان لحظه است که می دانی فریادی و جنگی حق است اما دائم در ذهنت می گذرانی که نه مادرم راضی نیست فریاد بزنم، مگر رفتن من و امثال من تاثیری دارد، اینها همه بازی سیاست است و ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که برای گرفتن تنها هفتاد و پنج صدم نمره برای پاس شدن درس محاسبات داری در ذهنت به دروغ سناریو می چینی ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که داری تصمیم میگیری آیا حق را با تیغ مصلحت ذبح کنی یا نه ...


عاشورا به همین سادگی است ... به همین تکرر زیاد!




۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

لحظه ای تامل - 26: محرم نامه نخست ...



تا مَحْرم نباشی محرّم معنایی ندارد ...



×. عنوان به فتح میم و سکون حاست، هر چند ضم میم و کسر حا هم درست بود!

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

لحظه ای تامل - 25: باز هم مختار و امتحان هایش ...


چقدر دیشب با دیدن سریال به فکر فرو رفتم ...

چه دیالوگ های عمیقی:

«خدایا فقط دستم را یکبار دیگر به شمشیرم برسان بعد از آن مهم نیست به بهشت بروم یا به دوزخ ...»

ابن زياد بالاي منبر رسول خدا: «حسين بن علي براي قدرت خروج كرد عليه خليفه مسلمين، امیر المومنین یزید ...»

«اگر می باید ابن زیاد را بکشم و پای بر صورتش بکوبم، برایم مهم نیست چاهی که مرا به قعر جهنم ببرد ...»

سرشار از تامل بود ...



×. با دیدن این قسمت و قصه مختار و امتحان و حوادث پیش رویش یاد این جمله احمد زید آبادی افتادم:
«ما عاقبت به خير مي‌شويم چون مجبورمان كرده‌اند كه آزاده باشيم»

×. با دیدن سانسورهای مختار افسوس زیاد خوردم هر چند تکذیب شد ...




۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

لحظه ای تامل - 24: درین شب ها ...!


کسی -که نمی دانم کیست!- اس ام اس داده در شب عید امامت و لایت، غدیر خم -که البته امسال خیلی تاکید خاصی می کردن بر ولایت!- و مثلا خواسته تبریکی بگوید:

«میزان حرف شنوی و جان بر کف بودن در مقابل ولی فقیه نشانه ای از میزان اطاعت از امیر المومنین (ع) است. کسی که حکومت امروز را نپذیرفته؛ شعار "لا حکم الا لله" نهروانیان را سر داده است. اگر امیرالمومنین هم حاضر بود، او را انکار می کرد و با جان و دل اطاعتش نمی کرد»

هیچ شرحی ندارد این نوشته، درد دارد! ...