‏نمایش پست‌ها با برچسب ژوزفین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ژوزفین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مرداد ۱۵, دوشنبه

گذشته عجیب مخدریه برای حال و روز خراب!

جامونده تو روزای خوب گذشته و فقط جسمشه که کش اومده تا همین لحظه! پیرهنم که باشه هزار تیکه میشه چه برسه به این تنِ ماسیده‌ی پوستِ استخون
هزار تیکه است و هر تیکه‌اش یه جایی و یه زمانی؛ یه تیکه روی صندلی سوم شمال شرقی حافظیه، یه تیکه لم داده روبروی نسیم خنک حوضچه‌ی وسط حیاطای یزد، یه تیکه پشت چراغ قرمز چهارراه قدس، یه تیکه زیر خرواری جیک جیک گنجشگای درختای امیرآباد، یه تیکه روی صندلی طبقه دوم فلینی، یه تیکه پاره‌شده وسط پل مدیریت، یه تیکه تو خرماپزون درکه، یه تیکه تو ترافیک تجریش، یه تیکه روی سنگفرش‌های ایروان، یه تیکه سالن ایرانشهر، یه تیکه وسط ...

حالا اما خزون زده به روزای زندگیش، مه گرفته جاده‌ی تیره و تار پیش روش رو، حالا شده مرده‌ای که قلبش گرومپ گرومپ می‌زنه اما باسه چیش رو نمی‌دونه!
بیا ژوزفین! بیا و ازین برزخِ هیچ در هیچ نجاتش بده! بیا و لب باز کن تا تیکه تیکه‌اش از جا کنده شن. بیا و غزل بخون که جون بگیره این تنِ تیکه و پاره. بیا و ...



۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

شرم همون کام‌های اول ...


«دوست داشتن کسی مثل سیگار می‌مونه»
یعنی اعتیاد آوره!؟
«اون که صد البته! اما منظورم چیز دیگه‌ایه. بوی سیگار، تو آدمی نشست می‌کنه؛ نه تنها تو خود آدم که تو لباس و تخت و کیف و تک‌تک وسایل زندگی. دوست داشتن هم همینه. وقتی کسی رو دوست داری، در تو رشد می‌کنه، ریشه می‌ده و ...»
پک سنگینی به سیگارش زد و فوت کرد تو صورتم.
«تو این میونه فراموشی هم معنایی نداره. درست تو موقعی که خودت رو گول زدی، یه نمه بارون بهاری خوب بهت یادآوری می‌کنه که ترک سیگار فراموشی نیست! ذره‌ذره‌ات بیتاب کام دلنشین مارلبروی لایتی می‌شه که زیر بارون باید بکشی؛ یهو پر می‌کشی به شور گرمای یه پک سنگین سیگار تو سوز سرمای یه روز پاییزی. می‌ری تو عمق همون دردا که میون خنده‌های ناب مستی دنیات رو شیرین‌تر کرده بود. یاد شرم همون کام‌های اول که سرفه‌ات رو می‌خوردی که مبادا کسی بفهمه اولین سیگارته. بی‌شمار تصویر و رنگ و بو و دود، ذهنت رو آشوب می‌کنه»

سیگارش رو لالوی ته مونده قهوه‌اش خاموش کرد. یه نیگا به بیرون کرد و یه نیگا به من و گفت: «چرا این پاییز لعنتی بارون نداره پس!؟»

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

در فضاحت خوب بودن

قد و قواره دنیا چیز دیگری است، بد گولمان زدند؛ می پرسی مثلا کجا؟ 
مثلا یادت هست مداوم می گفتی که تو چقدر خوبی و من دلم غنج می رفت؟ 
فکر می کردم که خوبی چه چیز خوبی است! اما حالا که گرد بهار، دریده این دشت بی بر و رو رو می فهمم که خوبی چندان هم خوب نیست! خوب بودن ارزش نیست، فقط یک نوع آفرینش است، مثل مرد و زن! یک صفت بیهوده بد قواره! می پرسی چرا؟

مثلا نگاه کن؛ آدم خوب ها میمیرند ژوزفین! تهِ تهِ تهش فوت می کنند!
نه به دیار باقی می شتابند و نه به عرش اعلا؛ یکهو نفسشان می گیرد و تمام!
تهِ تهِ تهش هم خبرش به جماعتی می رسد و چند خط در میانشان با صدایی آرام می گویند: «آخی!»

قد و قواره دنیا چیز دیگری است؛ بد گولمان زدند ژوزفین! بد!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

گمگشته ی دیار محبت ...

من بی تو گم شده ام ژوزفین
در هزار توی خاطرات 
در فراموشی هر چه هست و خواهد بود 
من خویشتن خویش را گم کرده ام ...

بانو 
کمی آب 
و کمی اشک بیاور 
خسته شدم از این همه آه! 


۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

داستان پسرک - 2: پسرک غمگین بود!

عادت نداشت حرفی بزند، می آمد و سریع به اتاقش می رفت و در را پشت سرش می بست. طوری هم وقت هایی که بی محابا در را باز می کردی نگاهت می کرد که شیرفهمت کند که در را باید زد، بعد اگر رخصتی شنیدی بازش کنی! از این عادت پسرک خوشم می آمد. یک نوع استقلال طلبی و حفظ حریم خصوصی حتی در خانه! یکجور انگاری مقاومت در برابر حتی ساده ترین اشکال زندگیش. 
یکبار سر شام بود، یکی از آن معدود بارهایی که خانواده دور هم بودیم و پسرک هم آمده بود، هر چند ساکت و با غم همیشگی چشمهاش. خواستم دلش را به دست بیاورم و از این همه اخمی که آوار غم بود رهایش کنم و گفتم: تو پسر خوبی هستی، قدر خودت را بدان! نگاهم کرد و پوزخندی زد و بعد دوید به سمت اتاقش و درش را بست.
چند روز بعد بود که قایمکی به اتاقش رفتم و در دفترچه خاطراتش خواندم که نوشته بود:
«امروز مادر دلش خوش بود که پسرش آدم خوبی است! چه تصور احمقانه ای! البته می دانم درباره مادرم نباید از کلمه احمقانه استفاده کنم، اما چاره چیست؟ تصور احمقانه ای است که نه مادر، که طیف وسیعی از آدم ها دارند. می آیند و در چشمانت نگاه می کنند و با چنان شوری می گویند تو آدم خوبی هستی که انگار به یک معجزه نگاه می کنند و این واقعیت تلخ را اینقدر عریان توی صورت تو می کوبند!
آهای آدم ها! خوب بودن گه ترین کاری است که می توانید بکنید، چه از خوب بودن می فهمید؟ حق دارید که فکر کنید این ها آدم هاییند که در خلوت خودشان عالیند. آدم های خوب وسایل حمل و نقل عمومی جامعه اند. یکجور که آدم ها در حال ناخوشی و در ترافیک هایشان می آیند، سوار می شوند، گوشیشان را در می آورند و در تو چند آهنگ پلی می کنند، لحظاتی با تو زندگی می کنند، به تو گوش می دهند و بعد به مقصد که رسیدند، پیاده می شوند و می روند! انتهای ماجرا هم همان جملات کلیشه ای که تو آدم خوبی هستی، تو خیلی عزیزی، خوشحالم که در مسیر تو قرار گرفتم و هزار کلیشه اینچنینی که دیگر آنقدر شنیده ای که می خواهی عق بزنی توی صورتشان!»
بعد چند صفحه را خالی گذاشته بود و انتهایش نوشته بود:

«ژوزفینم ...

رسم قصه ها رسم عجیبی است
همیشه آدم خوب های قصه ها زود فراموش می شوند

باور نمی کنی!؟
اسم چندتایشان را بگو ...


تو حتی نام مرا هم فراموش کردی لعنتی دوست داشتنی من!»

پسرک عجیب گنده گنده فکر می کند!







*. اینجا را که کسی نمیخواند، خوبیش هم همین است که مثلا سال دیگر بیایم بخوانم و حال این موقعم را بدانم و یکسالم را تحلیلی کنم. همین است که نوشته های تازه را گذاشتم در همان غیرمنتشره ها آنقدر بماند که بپوسد و حالا نوشته های قدیمی را منتشر می کنم و با نرخ بیشتری قدیمی ها را پاک می کنم. آِ صابر یکسال بعد، گول این پست ها را نخوری ها!




۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

اکسپرسیونیسم

اکسپرسیونیسم یعنی حال من بی تو!
همان هنگام که با تلنگری لبریز می شوم و با خنده ای سر ریز




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه

زمان در تو خلاصه می شود ...

تنت کدام فصل است لعنتی دوست داشتنی من
تنت کدام فصل است که تا دستش زدم در من ریشه دواند
حالا هر روز توئی که جای من زندگی می کنی

دست هایت اشارت کدام بهشت است؟
سیاهی چشمانت دروازه کدام کاخ بلند؟
لبهایت هوس کدام گناه دارد لعنتی؟
آغوش باز کن ژوزفین 



*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...

حالا دیگر دنیا به مدار تو می چرخد ژوزفین
حالا دیگر ساعت ها به وقت تو کوک می شوند و بی قراری ها به قراری با تو برقرار می شوند
حالا دیگر باید مدام گوش به زنگ بود که مبادا نازکی دلت را به قدر پلک به هم زدنی خراش افتد

می دانی ژوزفین، شیعیان استعاره ای دارند که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و این را چه کسی می فهمد جز منی که حالا هر روزم توئی و مدام در کومه ذهنم می پلکی و «بی تو به سر نمی شود»

وقتی ناراحتی، حال همان ساعت بی حوصلگی را دارم که خود را تا تمام ناتمام هستی کش می دهد که مبادا یک پلک به هم زدنی هم آرامشی دست دهد و آنگاه من می مانم و آوار غمی که ریشه های هستیم را خشک می کند

به گاه خنده هایت زمان می ایستد و حالا می فهمم که چطور آدم با اشتیاق سیب حوا را تا آخرین ذره خورد 

می بینی ژوزفین!
من در تو تاریخ می خوانم، تاریخ می فهمم

گاهی چقدر دقیق -وقت هایی که حواست نیست- در تو خیره می شوم و سعی می کنم تا جز به جز خط و خال صورتت را در ذهن ذخیره کنم، «باشد برای روز مبادا!»

می بینی ژوزفین! 
حال درمانده ای را دارم که گاه و بیگاه از حیرت این حجم عظیم دوست داشتنت می خواهم به تو بگویم اما نمی شود! بیشتر لال می شوم و کمتر حرف می زنم. کاش که واژه را یارای سخن بود!

حالا دیگر من مانده ام و کوله باری خاطره، سنگینی بار ذره ذره نبودنت، هزاران عکس و رنگ و بو، همهمه ای عجیب از نفس ها و آواها، هرم لمس تماشای حیرتت، سرکشی زمان به گاه حضورت و دل، و دل، و امان از دل!

حالا اما من مانده ام و شب، لعنتی حتی مهتاب هم ندارد که آدمی چشم بدوزد و غرق شود و مجنونی لبخند سر دهد، ابری است و نم گرفته و مه آلود و به همین اندازه وهم انگیز!




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)




۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

من جذب تو می شوم و این را فقط زمین می فهمد ...


پاییز فصل عجیبی است ژوزفین
«رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف»

باید در این چهار دیواری باشی و ببینی که تنهایی چه وسعت غریبی دارد
بنشینی تنها و از پنجره خیره شوی به خاکستری ابرهای وهم انگیز خیال

«حالا من و تو با هم در انقلاب قدم میزنیم و باران هم می بارد
باران تندتر می شود و ما هم میدوئیم به داخل قهوه چی
می نشینیم آن بالا به تماشای مردم که حالا زیر باران در هراس و سرعت می دوند»

نسیم خنکی می آید و تنت مور مور می شود و به خود می آیی و میبینی دم صبح است، خیال از سرت می پرد! 




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

مسخ

در تمام طول عمرش تنها یک روز صبح بود که چشم باز کرد و دید دیگر انگاری آن خودِ خودِ خودش نیست. دیگر انگاری حتی نزدیکترین هایش هم او را نمی فهمند. و البته بد ماجرا اینکه تاب دیدنش را هم ندارند. طردش کردند و در کنج اتاقی ماند تا جان داد و مرد! 
حالا اما من خواستم تا برایت بگویم که نوعی دیگر از مسخ هم هست، اصلا مگر جز مسخی چیز دیگری هم هست. گولمان زدند وگرنه همه یک جورهایی مسخ شده ایم. یک جورهایی طرد شده ایم، منظورم از همه، همه آنهایی است که مثل من و ما زندگی می کنند ها، نه همه زندگان، دست آخر آنچه که ما دیده ایم و شنیده ایم قشر غالب آدم ها انگاری حتی حیوان هم زیبنده شان نیست، نهایت بتوانی همین واژه زندگان را برایشان با اغماض به کار ببری. شاید من هم در توهم چیزی بیشتر از زنده بودنم اما بگذریم 
خواستم برای تو از مسخ بزنیم ژوزفین
مسخ را کافکا نوشت اما برای ما خاطره است، گفتم ما چون هر که تو را دیده وضعش همین است. که بنشیند و در خود فرو رود و شب تا صبح جان بکند و دیگر فقط حوادث اطراف را استماع کند و در غار تنهایی خویش مدام منتظر باشد که تو بیایی و هیبت نورانی ات چشم ها را خیره کند و در همین خیالهاست که با طلوع خورشید به خودش بیاید و از فرط ناچاری و بی خوابی بزند به دل این روزمرگی لعنتی تا شاید فراموش کند، اما نه! خودشان را گول می زنند که انگاری فراموش کرده اند و مگر می شود خود را فراموش کرد!؟ 
مسخ برای ما استعاره دیگری است از روی دیگر زندگی، یک سویش همانی است که روایت شد و سوی دیگرش را هر کس به انحصار در قلب خود نگه داشته و نه که نشود روایتش کرد، که اوراق آتش می گیرند و گوش ها کر می شوند از نوشتن و گفتنش. 
خواستم برای تو از مسخ بنویسم ژوزفین اما انگاری نمی شود، این را نمیدانم که خودت می دانی یا نه اما ما مسخ شدیم ژوزفین. خیرت دیدنت را دریغ مکن و بگذار یکبار دیگر هم که شده آن نوای داوودی را از عمق جان گوش کنیم و رها کن صدا را در گلوگاه جادوئیت و صدا بزن، به نام کوچکم و با همان لهجه شیرینت که قلبم شکرک بزند: صابرو!



*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

بر بلندای 27 سالگی!

«دوست داشتن» از آن دست مفاهیم دست خورده ایست که هر چه بیشتر درباره اش نوشته اند و خوانده ایم، کمتر توانسته ایم توصیفش کنیم! یک جورهایی بعد خواندن همه چیز انگاری می فهمی «دوست داشتن» همه اینها هست و هیچ کدام از آن ها هم نیست. آخر جنس «دوست داشتن» شناختی است، ادراکی است، خواندنی نیست. 
حالا شاید بگویی این که این شب پاییزی به بهانه تولدت آمدی از «دوست داشتن» حرف می زنی اصلا یعنی چه!؟ 
آخر تولدها بهانه های خوبیند برای جستجو، برای اینکه بنشینی و خاطرات را از کومه ی ذهنت بیرون بکشی و تک تکشان را شخم بزنی؛ بالا و پایین بکنی ببینی خودت با خودت چند چندی و آیا امسال بودنت ارزشی هم داشته!؟ اگر نبودی جهان حال روز بهتری نداشت!؟ اصلا خودت از بودن خودت لذت برده ای!؟ و هزاران سوال بی سرانجام دیگر ...
حالا من هم نشسته ام بر بلندای 27 سالگی و هر چه فکر می کنم میبینم امسال را باید سال «دوست داشتن» بنامم! سال پشت گرمی، سال آرامش، سال تجربه های ناب جدید؛ نه اشتباه نکنم! نه که بدی نداشته امسال ها، چرا، روزهای بدی هم بوده که آخریش همین دزدی ای که تجربه کردی، زندگی است دیگر، آن هم در این لجن زار زشت بدبو مگر می شود همیشه خوب بود و لذت برد، نه بحث سر یکی دو روز و یکی دو حادثه نیست، بحث بر سر مجموعه ی یک سالی است که درست از 21 آبان ماه 1392 در همان کافه پیش رفقایت آغاز شد و حالا ختم شده به پایان یک دیدار ناب، با تو، با تو که حالا فرسنگ ها از من دورتری و دل است دیگر ژوزفین، مگر می شود حالی اش کرد که تنگ نشود!؟ چه می گفتم!؟ تا به یادم می آیی همه چیز از یادم پر می زند و میرود و تو میمانی و من، بی پرده، و آنگاه دیگر نه تو میمانی و من! بگذریم، اینها را هر که بخواند می گوید این مهملات چیست اما تو که خوب میدانی ژوزفین که چه میگویم، تو که دیدی «دوست داشتن» درست عین یک تلالوست! در اوج سیاهی شب، در لحظات قیرگون و تاریک بی راهه های زندگی یکهو آن میانه ها داس مه نو می آید و تو بی توجه به این همه سیاهی مینشینی و خیره، زیر سایه مهتاب می ایستی و لذت می بری. بغل دستی ات می آید و میزند روی شانه هایت که هی فلانی! چرا قفل کردی روی آسمان!؟ به زمین فکر کن، اینجا می شود چهارتا قنات زد، آنجا را خراب کرد و جنگل را خشکاند و ساختمان ساخت، راستی می شود روی آب رود سد زد و برق گرفت  - بغل دستی چه می فهمد که «دوست داشتن» و حیرت چقدر تقارن دارند - بعد ادامه می دهد که خیره به این همه سیاهی چه می کنی و می رود. سیاهی!؟ عین قیر سیاه است این جهان بی بته! پتیاره ایست برای خودش و عروس هزار داماد، سیاه سیاه عین کلاغ های شوم اما آن وسط خوب که بنگری مهتاب بیداد می کند و همین حیرت دیدنش می ارزد به هزار تاریکی و به هزار نامروتی این روزگار پست! قدر دان این حیرت انگیز لعنتی دوست داشتنی بودم و هستم. 
«دوست داشتن» از همان حس های نابی است که آرزو می کنم همیشه بماند، صابرِ 26 سالگی را دوست خواهم داشت برای همیشه ...



۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

همانجا که سعدی را در می یابی ...

رد خطوط دلتنگی را که بگیری
یک سرش می رسد به خداحافظی
همانجا که هنوز رد گرمای بوسه ی واپسینش روی لبانت مانده
و هنوز نفس هایت از شوق بودنش پیش و پس می زند

همانجا که دست و دلت نای رفتن ندارد
و دو قدم به پیش می روی و بر میگردی
و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
همانجا که سعدی را در می یابی!




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

باش


پاییز آمده اما هنوز اندر خم یک کوچه ایم 
گفتم یک کوچه ژوزفین که عاشقانه ترش کنم 
اما حالا که نگاه می کنم همان راهروی بی ریخت آن ساختمان هم وقتی تو هستی خیلی عاشقانه تر از کوچه های تو در توی برگریزان پاییز همین شمرون خودمان است
حالا در این اولین روز پاییز تو نیستی و چیزی در این میانه خالی است 
می ترسم ژوزفین! باد سردی می وزد و این نشانه ی پاییز است؛ پادشاه فصل ها!

فکر می کردم تعبیر عاشقانه ای باشد که به پاییز بگوییم پادشاه فصل ها، 
اما می دانی ژوزفین، عاشق ها تاریخشان خوب نیست، -عاشق را با زمان چه کار باشد؟ - 
هیبت صدای این پادشاه مرا میلرزاند، می دانم که اگر تو باشی دوام خواهم آورد: باش ...




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی باید، چاره چیست ژوزفین!؟



به صد هزار خسته تر
به صد بدن شکسته تر
به صد هوای سوخته
به صد صدای دوخته
نگاه کن!

هنوز شوق زندگی است ...






*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ...

همیشه حد فاصل بین خداحافظی تا پل مدیریت 
فاصله بین دلتنگی است و چاره یابی
چیزی میانه ی دلدادگی و ...

تنگ شکسته دیده ای نازنین
ماهی بیچاره چه کار دارد به جز بیقراری و بیتابی؟

به تو فکر می کنم و نمی فهمم چطور مدیریت را گذردانده ام و
چه ساده لوحانه است قطعیت

انیشتن راست میگفت
و چه نسبیت بی رحمانه ای که با تو به ثانیه ای و بی تو هر ثانیه پایش هزار فرسنگ دشواری

دلتنگی حس غریبی است
نگاهم به اورژانس بیمارستان بهمن می افتد،
می گویم بروم داخل و بپرسم از چیه که دلم گرفته 
یادم می آید که علم عشق در دفتر نباشد




*. عنوان بخشی از شعر فاضل نظری


۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

عطرت جایی در این لحظه ها ماندگار شده ژوزفین


درست مثل همین عکس که انگاری یک جاییش خالی است
حالا وضع زمانهای منِ بی تو هم همینطور است
یک قاب خوب که یک چیزیش کم است
هر چه هم که با خودت کلنجار بروی که چه قاب خوبی و چقدر زیبا
اما باز هم ته دلت میدانی که درست در نقطه ی اصلی عکس جای یک سوژه ی خوب خالی خالی است
سوژه ای که اگر باشد وزن تصویرت بالا می رود و اگر نباشد تنها یک قاب خوب اما پوچ به جا می ماند

حالا نشسته ام و در خلا نبودنت به تو فکر می کنم و تو را در این قاب تصویر می کنم
آخ که حتی تصور بودنت هم لذت بخش است
حالا ثانیه ها پر است از حضور تو -حضور خیال خوب تو- که نشسته ای در میانه ی قاب لحظه ها و با همان معصومیت همیشگی داری به من لبخند میزنی و من هم در همان نزدیکی زیر لب قربان صدقه ات می روم و همچون دیدن یک معجزه، ابرو بالا انداخته ام و چشمانم کمی خیس، تو را به تماشا نشسته ام.
های لعنتی دوست داشتنی من، عطرت جایی در این لحظه ها ماندگار شده





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

باران لوتی

ژوزفینم می دانی خوبی باران در چیست؟

آبروداری می کند
کسی گریه هایت را نمی فهمد ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

دست در حلقه ی آن زلف دو تا ...

شاید احمقانه باشد 
اما 
انگشت هایم به باد حسادت می کنند 

حالا 
- بعد از همان نگاه های خیره-
تمام تنم در تخت آرام است 
و انگشتی که تو را لمس کرد 
ایستاده و با شوری عجیب 
برای کل بدنم از حرارت لمس احساس تو سخنوری می کند 

آخ آخ ... ای امان از تو لعنتی دوست داشتنی من



*. دیگری ها برای ژوزفین (+)