‏نمایش پست‌ها با برچسب کار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

عکس نوشت - 50: تاملات نابهنگام مارکسی!


ما انسان های از خود بیگانه ...



×. شاید فارغ از غرق شدن در گیر و دار ایسم های قلمبه سلمبه و ایده ها و تزها و نظریات حجیم و سنگین -و البته نغز و لطیف- روشنفکران و اندیشمندان -کسانی که بیش از ما و پیش از ما فکر کرده اند- این طور به نظر برسد که تلنگری که مارکس و امثال او بر پیکره این انسان اسیر روزمرگی و مغروق در کار -کاری که چه بسا برای نان روز است و نان روز انگاری برای سکس شب!- انسانی تماما رنج و درد ولی متوهم و انسانی در ابعاد «بعد از کار» -انسانی که انسانیتش و لذت بردنش از زندگی بعد از کار و فراغت از آن پدید می آید؛ می زند بزرگترین و بهترین نقدی است بر این شاکله تماما تهی و پوچ!
اینکه این همه رنج کار از برای چه؟ چرا رنج؟ 
چقدر از خود بیگانگی ...



۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

دل نوشته -17: سرد است ...





می رویم هر یک به مسیری، راهی؛ کومه ای، بیشه ای؛
من نیز می روم به کجا!؟ به ناکجا ...
دلم گرفته است ...

×××××

به عدد دوماه است که در کنجی از این شهر سر کار می روم شبانه روزی -برای پول؟! فرار از ناملایمات!؟ تجربه؟! چه فرقی دارد!؟- پس از دو ماه -و پس از چند باری که تنها برای ساعتی اندک به خانه آمده بودم- امشب بعد از مدت ها با فراغ بال و دلی آرام (!) خواستم به خانه بیایم برای استراحت (!؟) ...

هوا سرد بود و من که در تابستان آمده بودم سردم بود ...
پاییز آمده بود و من بی خبر!
باران زده بود شهر !
و من هنوز دل در گرمای تابستان داشتم که ناگاه سردم شد و به یاد تمام سردیهای این دو ماهه آخر، تمام آن همه غم ها و اندوه ها و پریشان حالی ها در کنج روزمرگیم در کمپ کاری، ناگاه «فریدون» از لبانم جاری گشت که «دلم می خواست عشقم را نمی کشتند!»
فضای نگاهم تار گشت و چشمانم اشک شد! ناگاه خود را میان مردمی دیدم که پنداشتند نم بارانی زده بر صورتم و چه سر خوشانه فکر می کردند! عینکم را از چشم بر داشتم -آخر از پشت شیشه هایش دنیا را شفاف تر می بینم!- ...

باران می بارد، من با عینکی در دست، با پیرهنی نازک، سردم است!
سردم است و به خود می پیچم! شانه هایم می لرزد! دندان هایم بالا و پایین می رود! نمی دانم از سرمای هواست یا از سرمای روزگار! اما هر چه هست سردم است ...

آی خدایی که آن بالاها نشسته ای در کاخ جبروتت! آهای! اگر هنوز هم صدای من از در و دیوار قصرهایت و از میان تسبیح هزاران فرشته نگهبان و مدح گویت به گوشت می رسد بدان دلی اینجا گرفته است، دلی بغض دارد! بغضی به عظمت تمام کون و لامکانت! بغضی که اگر بترکد سیلش جاده و بیراهه و قصر و کلوخ نمی شناسد! همه را آبش می برد!
آهای جبار فخور!
بدان کسی در اینجا سردش است ...
کسی در اینجا سردش است ...


*. ساعت 6.5 صبح است و من همچنان بی خواب ...

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

حادثه بد - 8: پروژه ای که پر شد ... دامپ شد ... گند خورد!


بدترین حادثه ای که می تونه تو این شرایط اتفاق بیفته اینه که از درست شنبه هفته پیش به صورت بیست - چهار (یعنی بیست ساعت کار + چهار ساعت استراحت) در یک کمپ کاری (چون کلا در شرکت سر کار بودیم!) باشی و وقتی پروژه رو غلتک -یا شاید نمی دونم غلطک!- می افته و میخوای با هیجان پیش بری یهو کلا پروژه دامپ میشه و حود لعنتیش با همه بک آپ هاش می پره و هر چی می گردی جز این تحریم های لعنتی و کرک های نرم افزار های قفل شکسته و راه ندادن ایران در WTO دلیل دیگری پیدا نمی کنی برای چنین حادثه تلخی ...

کلا الان اعصابم داغونه و این پست فقط عقده گشایی و بیان این حادثه بود برای خالی کردم خودم در یک محیط مجازی ...


آهای مردم همیشه در صحنه دعا کنید پروژه درست بشه ... !