‏نمایش پست‌ها با برچسب سوگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سوگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

برای او که دیدن غمش درد دارد بدجور!

پدرها قهرمانان زندگی آدمیند. نماد استواری و قدرت! پیشتر نوشته بودم (اینجا) که پدر همیشه نماد قدرت است! در هر دورانی از زندگی به گونه ای و به شکلی و به وسیله فهمی: در دوران کودکی قدرتش در بازوانش است! وقتی با تو کشتی می گیرد و یا حتی وقتی گوشت و نخود و لوبیای آبگوشت را می کوبد! در دوران نوجوانی نماد غرور است! نماد حمایت! در دوران جوانی قدرتش را در ثبات فکری اش می بینی و در تمامی دردها و رنج هایی که برای تو می کشد و کشیده است و نقطه اشتراک همه آنها این است که پدر همیشه نماد است! یک اسطوره ابدی!
حتی لحظه ای هم فکر نبودنش و دور بودنش آزارم می دهد. لذا طبعا و طبیعتا درکی از نبودنش ندارم اما درین روزها رفیقی از جنس همان ها که آدمی با شادی هایش خوش است و با ناراحتی هایش غصه دار و پکر، در سوگ پدر نشسته است. رضا جان بی نهایت برایت آرامش آرزو دارم ...




A Whisper In My Mind:
- I didn't think it would end this way
- End?
No. The journey doesn't end here. Death is just another path. One that we all must take. The gray rain curtain of this world rolls back and all turns to silver glass and then you see it ...
- see what?
- white shores and beyond. A far green country under a swift sunrise
- well that isn't so bad
- NO

The lord of the ring - J.R.R Tolkien

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

برای شهدای تاریخ ...


سوال آزادی و پاسخ سکوت
- صد هزاران درد -

اینجا دلی به فعان، به گریه
- در سوگ صد ها مرد -

چقدر کوتاه و کم
- خبر موجز و مفید -

اسلحه نشانه رفت و ناگاه شلیک!






نوزده مرداد، تهران 
صابر خسروی 



۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

شعر نوشت - 43: هیچگاه پس از مرگم جرئت نکردم در آینه بنگرم ...



سرد است ...
و بادها خطوط مرا قطع می کنند 

آیا درین دیار کسی هست که هنوز 
از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش 
وحشت نداشته باشد!؟

آیا زمان آن نرسیده است 
که این دریچه باز شود، باز باز باز 
که آسمان ببارد 
و مرد بر جنازه مرده خویش 
زاری کنان نماز گزارد!؟

من از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست من 
در روشنایی سپیده دمی کاذب 
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد 
فریاد زد: 
خداحافظ !



قطعه ای  از فروغ 




×. برای چون تویی که مدت هاست به دنبال مکانی و فضایی هستی برای زار زار گریه کردن و خالی شدن، چه جایی بهتر از بهشت زهرا و چه دلیلی بهتر از مرگ عزیزی!؟ اما دریغ که آنقدر زیبا و ساده رفت که هیچ کس رضایت به زاری نداد! سکوتی عمیق بود و بس! آنقدر که آدمی در دلش آرزو می کرد کاش ما نیز چون او بمیریم! به همین خوبی و به همین زیبایی! درست همینجوری که همه بیایند آرام و خوب تو را به خاک بسپارند و هیچکس خاطره بدی از تو نداشته باشد -بس که بی آزار بودی- صدای گریه های ریز با آرامشی شگرف از عاقبت به خیری یار سفر کرده آنقدر زیبا بود که مجالی نداد برای گریستن و خالی شدن ... خدایش بیامرزد 

×.   دوستانم می دانند که چقدر نسبت به مرگ خاصه مرگ نزدیکان بی تفاوت و بی احساسم اما این آخری -که به لحاظ نسبت فامیلی نزدیک هم نبود- آنقدر لطیف بود که قابل وصف نیست ...


۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

لحظه ای تامل - 27: محرم نامه دوم (ذبح حق به تیغ مصلحت)


پیشتر اینجا نوشتم:

برای چون منی ...
محرم با شعبان فرقی ندارد
عزیزی لهیب زد این از کفر توست و برای همین به عزاداری نمی روی ...
حال اینجا می نویسم هر چند او نمی خواند:

برای چون منی نه محرم یکی از ماه های سال قمری است و نه عاشورا یک روز از همین ماه!
برای چون منی کربلا نه یک قطعه از زمین است و نه عاشورا یک قسمت از زمان!
اگر احساس کنیم که عاشورا همان دهمین روز محرم سال 61 هجری است و دائم در ذکر یا لیتنی کنت معک شرمسارانه (!) بگرییم سخت در اشتباهیم، که عاشورا این نیست ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که دخترک فال فروش زیر شلاق پی در پی باران جلویت را می گیرد و تو بی اعتنا او را هل می دهی و رد می شوی ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که می خواهی بدون قرعه از حساب قرض الحسنه مسجد به واسطه آشنایی با رییسش برای پسرت که تازه ازدواج کرده وام بگیری ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که برای بیان حقانیت و احقاق حقوق از دست رفته هم دانشگاهیانت می خواهی فریاد بزنی اما در ذهنت صحبت های رییس دانشگاه و قولش برای مساعدتش در ورودت به ارشد در ذهنت می پیچد و تو داری فکر می کنی که آیا فریاد زدن و از حق گفتن به پریدن ارشدت می ارزد یا نه و لابد گوشه ای از ذهنت می گذرد که شاید الان مصلحت نیست!

عاشورا درست همان لحظه است که مردی، زنی را به باد کتک گرفته و زن فریاد کمک بر می آورد و تو بی شرمانه با دوربین موبایلت از او فیلم می گیری ...

عاشورا درست همان لحظه است که می دانی فریادی و جنگی حق است اما دائم در ذهنت می گذرانی که نه مادرم راضی نیست فریاد بزنم، مگر رفتن من و امثال من تاثیری دارد، اینها همه بازی سیاست است و ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که برای گرفتن تنها هفتاد و پنج صدم نمره برای پاس شدن درس محاسبات داری در ذهنت به دروغ سناریو می چینی ...

عاشورا درست همان لحظه ایست که داری تصمیم میگیری آیا حق را با تیغ مصلحت ذبح کنی یا نه ...


عاشورا به همین سادگی است ... به همین تکرر زیاد!




۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

ادای دین - 9: به پاس نفست ای لطیف!



در روح و جان من ....

محمد نوری هم جاودانه شد!




*. محمد نوری نمی میرد همچون قیصر
همین امروز این متن عالی رو می خوندم که یهو یاد نوری افتادم
تو همین پست قبلی هم نوشتم دعاش کنین اما رفت ...
خدایش بیامرزاد ...

*. بله برای ما قوم مرده پرست باید می رفت تا جاودانه می شد ...

*. چقدر با حسین یادش می افتادیم ...

*. دلم گرفت ...