‏نمایش پست‌ها با برچسب بیقرار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیقرار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

افکار پریشان-100: به کجای جهانی!؟

نشسته ام با حالی خراب، بی قرار و بی تاب و میان این همه آه و اشک به این فکر می کنم که این اندوه بی پایان و این حجم سنگین سیاهی اکنون بودنم کجای معادلات جهان قرار دارد!؟ ناراحتی و خوشحالی ام چه فرق به حال دنیا دارد!؟ حالم از خودم و هر چه هست به هم می خورد! 
چشم ها را می بندم و غرق سیاهیش می روم تا دل خواب!




*. دیگر افکار پریشان (+)

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...

حالا دیگر دنیا به مدار تو می چرخد ژوزفین
حالا دیگر ساعت ها به وقت تو کوک می شوند و بی قراری ها به قراری با تو برقرار می شوند
حالا دیگر باید مدام گوش به زنگ بود که مبادا نازکی دلت را به قدر پلک به هم زدنی خراش افتد

می دانی ژوزفین، شیعیان استعاره ای دارند که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و این را چه کسی می فهمد جز منی که حالا هر روزم توئی و مدام در کومه ذهنم می پلکی و «بی تو به سر نمی شود»

وقتی ناراحتی، حال همان ساعت بی حوصلگی را دارم که خود را تا تمام ناتمام هستی کش می دهد که مبادا یک پلک به هم زدنی هم آرامشی دست دهد و آنگاه من می مانم و آوار غمی که ریشه های هستیم را خشک می کند

به گاه خنده هایت زمان می ایستد و حالا می فهمم که چطور آدم با اشتیاق سیب حوا را تا آخرین ذره خورد 

می بینی ژوزفین!
من در تو تاریخ می خوانم، تاریخ می فهمم

گاهی چقدر دقیق -وقت هایی که حواست نیست- در تو خیره می شوم و سعی می کنم تا جز به جز خط و خال صورتت را در ذهن ذخیره کنم، «باشد برای روز مبادا!»

می بینی ژوزفین! 
حال درمانده ای را دارم که گاه و بیگاه از حیرت این حجم عظیم دوست داشتنت می خواهم به تو بگویم اما نمی شود! بیشتر لال می شوم و کمتر حرف می زنم. کاش که واژه را یارای سخن بود!

حالا دیگر من مانده ام و کوله باری خاطره، سنگینی بار ذره ذره نبودنت، هزاران عکس و رنگ و بو، همهمه ای عجیب از نفس ها و آواها، هرم لمس تماشای حیرتت، سرکشی زمان به گاه حضورت و دل، و دل، و امان از دل!

حالا اما من مانده ام و شب، لعنتی حتی مهتاب هم ندارد که آدمی چشم بدوزد و غرق شود و مجنونی لبخند سر دهد، ابری است و نم گرفته و مه آلود و به همین اندازه وهم انگیز!




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)