‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

پشت هیچستانم ...




مدام میان دو دیالکتیک بین سایه و حافظ ذهنم می چرخه که: 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست 


عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 




نمی دانم علت چیست!؟

درد هست اما طبیبش خوابه -خدا خوابیده- یا اینکه دردی نیست -و به قول مشیری: دلا شب ها نمی نالی به زاری ...- !؟
عجیب قصه ایه اما هر چی هست معلولش همین معلولیه که الان داره اینجا بلند بلند فکر می کنه و تایپ می کنه ...
شاید شهریار راست میگه: باید از محشر گذشت، این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست، گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است ....
و پش بندش حافظ که زیر لب زمزمه می کنه: آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساحت وز نو آدمی!



اینچنین حیرانم و چه حیرت بدی است ...







۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

قایقی باید ساخت ...



همچنان خواهم راند 
همچنان خواهم خواند:

«دور باید شد! دور ...»


×. تولدت مبارک ای بود بودا شده!

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

عکس نوشت - 20: بیا ذوب کن در کف دست من جسم نورانی عشق را!




خدا در خسوف است و ابلیس تابان 
چراغی بر افروز تا من خدا را ببینم 


درین قحط سال دمشقی - استاد شفیعی کدکنی 



×. اول عنوانش این بود: و انسانیتی که میمیرد!

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

افکار پریشان - 22: باید امشب بروم ...


کفش هایم کو!؟
چه کسی بود صدا زد ...




*. شعر ندای آغاز سهراب

*. با صدای شکیبایی بشنوید ...

*. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد بر دارم ...

*. Azwebear / flickr