‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد رضایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد رضایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

گفتگوی مطبوعاتی - طرح سیاستی جدید برای سنت چپ


گفت‌وگو با دکتر محمد رضایی به بهانه‌ چاپ ترجمه‌ کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
طرح سیاستی جدید برای سنت چپ
--------------------------------------------------------------------------------------------------

منتشر شده در روزنامه بهار - دوشنبه 29 مهرماه
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



در دهه‌ 80 میلادی و همزمان با افول مــارکسیسـم، لکلائو و موفه دست به انتشار کتابی تحت عنوان «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» و با زیر عنوان «به سوی سیاست دموکراتیک رادیکال» زدند؛ کتابی با هدف طرح سیاستی جدید برای سنت چپ. اندیشه‌ خاص ناظر بر این کتاب، آن را بدل به کتابی مهم در علوم اجتماعی کرد، به گونه‌ای که ردپای آن را می‌‌توان در اکثر آثار به‌طبع‌رسیده‌پس از آن، خاصه در سنت مطالعات فرهنگی، مشاهده کرد. ترجمه‌ این کتاب چندی پیش توسط نشر ثالث و به قلم شیوای دکتر محمد رضایی، از پژوهشگران حوزه‌ مطالعات فرهنگی در ایران، به چاپ رسید. به بهانه‌ چاپ این اثر مهم، گفت‌وگویی درباره‌ اهمیت این کتاب جریان‌ساز با دکتر محمد رضایی صورت پذیرفت که شرح آن در ادامه آمده است.

- جانمایه‌ اصلی کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» چیست؟
اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم، این کتاب واکنش به دو موضوع زمانه خود بود، یعنی دهه‌ 80. فروپاشی دیوار برلین، عقب‌نشینی بلوک شرق (اگر نگوییم فروپاشی کامل آن)، بحران‌های اجتماعی در کشورهای مترقی و بسیاری مسائل خاص دیگر، زمینه‌ساز طرح یک چالش بزرگ برای یک جنبش فکری بزرگ شده بود: طرح این پرسش که مارکسیسم در معنای خاص و جنبش چپ در معنای عام، پاسخگوی مسائل طرح‌شده در آن زمان اروپا هست یا خیر؟ بر همین اساس است که جمله‌ آغازین کتاب، جمله‌ای بسیار حساس است: «چپ امروز بر سر دوراهی است.» اما کدام دوراهی؟ چپ باید انتخاب می‌کرد که کماکان بر پروژه انقلابی‌گری خود پافشاری کند (یعنی نظریه‌ مارکسیسم کلاسیک) یا باید با سرمایه‌داری کنار می‌آمد و به این ترتیب به دامن جریان‌های لیبرالی می‌افتاد که یک نمونه‌اش را در برداشت‌های گیدنزی و سیاست راه سوم می‌بینیم. در مواجهه با این دوراهی، آیا راه گریز دیگری هم هست؟ این کتاب ناظر به همین پرسش است.
- در سال‌های پس از انتشار، آیا این کتاب جریان‌ساز شد؟ به عبارتی اهمیت این کتاب در نظام دانشگاهی زمان خود تا حال حاضر در چیست؟
این کتاب بسیار مهم شد. این کتاب تقریبا در تمام ادبیات سنت چپ بعد از خود، خاصه در مطالعات فرهنگی، انعکاس پیدا کرد. این کتاب آن‌قدر مهم بوده است که سال‌ها بعد جشن 20سالگی آن برپا شد. همه‌ این کتاب ارائه یک راه‌حل تازه است و تغییر در نگاه و مفاهیم سنت چپ. لکلائو و موفه در این کتاب، دو تاکید بر مفهوم پسامارکسیسم دارند یعنی یک‌بار با تاکید بر «مارکسیسم» به این معنا که اندیشه، اندیشه‌ مارکسیسم است و دیگری تاکید بر مفهوم «پسا» به این معنا که دیگر با مفاهیم پایه‌ای ارتدوکسی مارکسی، همچون طبقه و انقلاب، نمی‌توان جهان را تحلیل کرد. حال باید پرسید که چه مارکسیسمی است که دیگر هم مفهوم طبقه و هم انقلاب از آن مرکززدایی می‌شود؟ اتفاقا تازگی این کتاب و ماندگاری آن در همین است، زیرا سعی دارد تا قرائتی تازه از سنت چپ ارائه دهد. به این معنا این کتاب اثرگذار شد تا جایی که می‌توان گفت چرخش گفتمانی در مطالعات فرهنگی بیش از آن‌که محصول مداخله‌ اندیشه‌ فوکو باشد، به نظر من با واسطه‌لکلائو و موفه رخ داده است. در واقع انگیزه‌ اصلی من هم برای این ترجمه‌، همین تواتر این اثر و ردپای آن در مطالعات فرهنگی بود و این کتاب یکی از منابع اصیل در مطالعات فرهنگی است.
- حال اهمیت این ترجمه، فارغ از آشنایی با نظریات لکلائو و موفه، برای جامعه‌ دانشگاهی ایران در چیست؟
بخش عمده‌ای از ذائقه‌ دانشگاهی ما در حوزه‌ علوم اجتماعی، ذائقه چپ است و من نگرانم که سنتی از چپ در حال شکل‌گیری مجدد در جامعه‌ دانشگاهی ایران است که دست بر قضا با چپ ارتدوکس احساس نزدیکی می‌کند و اتفاقا این نزدیکی نامناسب است، نمی‌خواهم بگویم غلط؛ حتی به دلایل کاربردی هم مناسب نیست و به تولیدات علمی به‌روز هم منجر نخواهد شد و حتی مقرون به صرفه هم نیست چون ادبیات چپ کلاسیک تا حد زیادی در فضای جهانی نیز تعدیل شده است. بنابراین، این کتاب اتفاقا در این برهه زمانی به ما و آن‌هایی که ذائقه‌ چپ داشته و خرده‌تمایلاتی هم به چپ ارتدوکس دارند، کمک خواهد کرد تا با نظریات جدیدتری نسبت به مارکسیسم ارتدوکس در سنت چپ، آشنا شوند. از سوی دیگر نیز یک گرایش عمده در تحلیل جامعه ایران نزد بخشی از جامعه‌شناسان وجود دارد: تحلیل متمرکز بر مفهوم طبقه. افراد زیادی می‌خواهند وقایع داخلی کشور را مثلا رخداد 88 یا انتخابات اخیر را با مفهوم طبقه تحلیل کنند. یعنی دال محوری این نوع تحلیل‌ها، طبقه‌ متوسط جدید است که من نمی‌فهمم طبقه‌ متوسط جدید چگونه موجودی است در ایران؟ بنابراین این کتاب، با توجه به تاکیدی که بر مرکززدایی از مفهوم طبقه دارد، می‌تواند نگاه متفاوت‌تری را میان علاقه‌مندان به تحلیل فضای اجتماعی ایران عرضه کرده و کمک کند که تحلیل‌های تازه‌تری را از وضعیت فعلی ارائه دهند؛ تحلیل‌های غیرطبقاتی از فضای اجتماعی ایران.
- جامعه‌شناس ایرانی با به‌کارگیری مفاهیم این کتاب، قرار است چه دردی از جامعه ایران برطرف کند؟
اتفاقا فکر می‌کنم با قرائت این کتاب می‌توان به یکی از بزرگ‌ترین دردها توجه کرد: تجدیدنظر در پروژه‌ صدوچندساله‌ دموکراسی‌خواهی در ایران. این کتاب نگاه تازه‌ای را از پدیده‌ دموکراتیزاسیون به ما عرضه می‌کند؛ هرچند این پدیده مفهوم اصلی نویسندگانش نیست بلکه دموکراسی کثرت‌گرای رادیکال مد نظر آنان است. از آن‌جایی که تلاش‌های اخیر فضای سیاسی ایران در این زمینه، ناظر به سوالاتی همچون میزان دموکراتیک‌شدن، شکل آن و دعوا بر سر الگوهای آن است، من فکر می‌کنم تا به حال با زاویه‌ این کتاب به مفهوم دموکراسی نزدیک نشدیم و بنابراین علاقه‌مندان به این مفهوم می‌توانند از این کتاب بهره ببرند؛ کتابی که زیر عنوانش نیز به همین امر اشاره دارد. از سوی دیگر این کتاب دلالت دیگری هم دارد و با تکیه بر مفهوم هژمونی، می‌تواند به دو تیپ از افراد کمک قابل توجهی کند: سیاستگذاران و کسانی که به دنبال تغییرات بنیادین هستند. به نظر من، خود مفهوم هژمونی و شرایط شکل‌گیری آن و اصرار این کتاب بر تعابیری همچون حادثی‌بودن، رخدادپذیری امور، مفصل‌بندی و در واقع تعارض جدی این کتاب با مفاهیم تثبیت‌شدگی، رسوب‌یافتگی و عینیت، می‌تواند کسانی را که در حوزه‌ سیاستگذاری به دنبال ذات‌های بنیادی هستند که سرنوشت یک کشور را برای مدت‌های طولانی به برنامه‌هایشان بسپارند، متزلزل کند. بنابراین با خوانش این کتاب، واژه‌هایی بسیار عینی و تثبیت‌یافته که در کشور وجود دارد و دائما از آن‌ها به عنوان کلیشه‌های تصمیم‌گیری استفاده می‌شود، زیر سوال رفته و سیاستگذاران را برای به‌کارگیری از آن‌ها متزلزل می‌کند و چه تزلزل خوبی! ما در دوره‌هایی از تاریخ دیدیم که با یک سیاست ارتدوکسی مثلا آنچه در دوره‌ استالینیستی اتفاق افتاد، 70سال از عمر یک کشور بر باد رفته است.
- و در آخر چاپ این کتاب با یک حاشیه همراه شد. نشر ثالث زمان انتشار را 1389 اعلام کرد ولی این کتاب در سال 92 به چاپ رسید.
ثالث هیچ‌وقت اعلام نکرده بود. مجوز کتاب همان سال گرفته شد ولی به دلایل بروکراتیک به چاپ نرسید، البته این را باید از مدیران انتشارات خوب ثالث پرسید که مثلا شاید در آن زمان احساس کردند آمدن کتاب با ممانعتی مواجه خواهد شد یا جو را متشنج خواهد کرد یا حتی اصلا خریداری ندارد و دلایل تکنیکال و بازاریابی بوده احتمالا، ولی آن‌چه من به عنوان مترجم احساس می‌کنم این است که در واقع ثالث با حجم عظیمی از کارها مواجه بوده و بنابراین نوبت برای آماده‌سازی این کتاب به درازا کشید و این کتاب حاشیه‌ای نداشته است. اتفاقا این یک حسن هم بود چون باعث شد تا این کتاب چندین‌بار دستخوش تغییرات بشود که متاسفانه با این وجود، هنوز هم غلط‌های املایی به‌ویژه در اسامی لاتین وجود دارد که از مخاطبان می‌خواهم مبنای قرائت‌شان را اسامی لاتین پانویس‌شده بدانند. ضمنا حدس می‌زنم بعضی از دوستان چپ نیز بعضی معادل‌های این کتاب را بر نتابند که در مقدمه هم اشاره کرده‌ام. از آن‌جایی که اجماعی بر واژگان این حوزه وجود ندارد بنابراین سعی کردم معادل‌های مختلف را آورده و بعضا با ذکر توضیح، دلیل انتخاب خودم را نیز بنویسم و به نحوی در این ترجمه برای ذائقه خودم ترجیح قائل شدم. به اندازه کافی تلاش بر این بوده که متن روان ترجمه شود و بسیار خوشحال خواهم شد اگر اشکالی در آن مشاهده شد، به بنده منتقل شود و این امر قطعا مایه‌ مباهات من است زیرا به اندازه کافی این کتاب اصیل است و باید بارها خوانده شود و درنهایت آن‌که این کتاب آمده که بماند و بنابراین اصلاح مدام آن به این ماندن کمک شایانی خواهد کرد.



*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

خودکشی مجازی و مرگ یک وبلاگ دیگر ...

در میان این همه هیاهو و خبرهای خوب و بد دنیای واقعی و مجازی و در زیر لایه این همه بحث های داغ سیاسی این روزها، اتفاقاتی می افتد که از دیده ها پنهان است 

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره مامن و پناهی بود برای ثبت اندیشه های یک انسان که چند وقت پیش -درست 25 روز پیشتر- صاحبش آن را بست. کوتاه بود و سنگین پاسخ، وقتی علتش را پرسیدم: 
« سلام 
بستمش آقا صابر 
سلامت باشید 
بدرود »

غمگین بود بدل شدن فضایی که روزگاری محل بحث های تامل برانگیز و خاصه مناقشات شیرین بین او و بهرنگ صدیقی پیرامون تعامل یا تخاصم با دولت بود به بیلبورد تبلیغاتی ساعت سواچ! 

غمگین بود بسته شدن بلاگی اینچنین ...



*. امروز در گودر در بخش «راسته جامعه شناسی»ام ناگاه دیدم که در وبلاگ قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره پستی آپ شده و ناخودآگاه تندی رویش کلیک کردم تا سریعتر بخوانم مطلب محمد رضایی عزیز را که با مطلبی با عنوان «خرید گیرنده دیجیتال کامپیوتر» برخوردم که به یادم آورد تعطیلی بلاگ ارزشمند دیگری را ...
خودکشی یک بلاگ، بستن یک اکانت، دیسیبل کردن پلاس و فیس بوک و مصادیقی ازین دست که به تعبیری «خودکشی مجازی» است تلخ است، سوگ دارد و شاید دورکیمی لازم است تا تحلیلش کند ...


۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

آشنایی اتفاقی است !؟


به ظاهر و وقتی که دم دستی به زندگی چند روز پس و پیشت نگاه می کنی، حوادث؛ به شدت عجیبی اتفاقی به نظر می رسد! با محاسبه احتمال آشنایی با این همه آشنایان جدید می گویی احتمالش صفر است! احتمال اینکه دری به تخته بخورد و تو «محمد رضایی» را به دلیلی بی ربط ببینی، از سر علاقه سر کلاسش بروی و با جمعی خوب آشنا بشوی، ناگاه پیش رویت «بهرنگ صدیقی» را ببینی و یک تماس و کارگروه جامعه شناسی مردم مدار و جمعی خوب دیگر در آنجا! تا اینجایش هم قبول کنی حضور در کلاس «عباس کاظمی» دیگر جمیع حوادث اتفاقی است!
اما دقیق تر که نگاه کنی، دغدغه هایت را که مرور کنی و روند زندگیت را که نگاهی بیندازی می بینی هیچ هم اتفاقی که نه، که بدیهی و منطقی است که این همه -به ظاهر اتفاق ها!- رخ بدهد و تو بُر بخوری میان این دوقلوهای همسان -منظورم دو قلوهای مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی مردم مدار است که بعدها درباره دلیل دو قلو بودنشان خواهم نوشت!- ...

و اما بعد ...
در این روزگار لعنتی که به قول عباس معروفی «تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد» -و چقدر شلوغ است این روزها و چقدر «تنها» ها زیاد شدند-، «تن» هایی از «تنها» ها و جمع هایی این چنینی از آدم هایی که مثل خود آدمی «تنها» هستند؛ غنیمتند و انسان هایی اینچنین که آدمی بتواند -بی حرف حتی- کنارشان بشیند و حال خوبی داشته باشد محدود و «معدود»ند!

جفت و جور شدن و قرار گرقتن میان دو جمع دیگر از این «معدود»ها و انسان ها -نه اشتباه نکنید منظورم لاشگان گوشتی کاسبکار و این چهارپایانی که روی دو پا راه می روند نیست که انسانهایی است به قامت انسانیت- و حضور مستمر و هر چند نا محسوسم در سال پشت سر بر سر کلاس های مطالعات فرهنگی و از سویی دیگر نیز حضور در کارگروه جامعه شناسی مردم مدار انجمن جامعه شناسی ایران، اتفاقات -اتفاق!؟- خوبی بود، اتفاقاتی که توصیف هر دویش به ابتذال واژه نمی آید ...
تنها به یادگار و برای ثبت بر جریده ی عالم بودنم چند خطی نوشتم برای ادای دین به همه ی این «آشنا»یانم -آشنا برای این هایی که گفتم واژه مناسبی نیست یعنی کافی نیست که این ها همان دیگر منانِ منند- که دوستشان دارم دربست!




*. سر منشا همه این آشنایی ها دکتر رضایی بزرگوار بود که شنلش را باز کرد و همه این آشنایی ها را ذیل قامتش رقم زد، آشنایی با دکتر کاظمی که عظمت نگاه ظریفش آموزنده بود -و جمع نقیضین است که نگاهش عظیم است و ظریف!- و آشنایی با دکتر صدیقی که پرنده تخیل جامعه شناسانه ام را پر پرواز داد و هر بار متواضعانه گفت که «زیاد شلوغش نکن، کاری نکردم»
می نویسم که یادم نرود زیاد مدیون هر سه شان هستم ...
و سپاس از همه دوستانی که صمیمانه و بی منت این آشنایی را رقم زده و این جسم نحیف را در قاب لحظات بودنشان تحمل کردند ... 

*. شاید باید از «آشنایی» هم «آشنایی زدایی» کرد ...


۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

حس خوب سرگیجه علمی: پساساختارگرایی

تذکر: مواظب اختلاط مباحث و بعضا نادرستی برداشت ها از آنها باشید!

شاید مفهومی که اول بار با شنیدن «پساساختارگرایی» در کومه ذهن آدمی را می کوبد این است که پسا ساختارگرایی مفهومی است درست در تناقض و رو در روی ساختارگرایی اما سخنی اینچنین بیشتر به شوخی می ماند تا تبیین واقعیت:
پساساختارگرایی نه یک نحله فکری ضد ساختارگرایی است که هویت خویش را با تخریب تمام آنچه که «ساختارگرایی» نام دارد بسازد و بر ویرانه های آن کاخ شکوهمند گفتار خویش را بر نهد؛ که بر عکس در مواجه با ساختارگرایی با نقد برخی مفاهیم و همچنین به عاریت گرفتن برخی دیگر از اندیشه های حاکم بر ساختارگرایی؛ شاکله خود را سامان می بخشد. به عبارت دیگر بین ساختارگرایی و پسای آن، مشترکات زیادی مشاهده می شود. لذا برای فهم پساساختارگرایی ابتدا باید مروری بر ساختارگرایی داشته باشیم تا با بر شمردن مشترکات و خاصه مایه های نقد ساختارگرایی به چرایی پیدایش پساساختارگرایی دست یابیم. 
در ساختارگرایی با کنار گذاشتن ظواهر پراکنده پیش رو به سراغ قالب ها و ساختارها می رویم. یعنی به تعبیر استروس ساختارگرایی تلاش برای یافتن عنصر دگرگونی ناپذیر در میان تمایزهای سطحی است. بگذارید این جمله به ظاهر مبهم را کمی بیشتر تشریح کنیم: یعنی به جای پرداختن به محاوره روزمره که شکل نامنظم و پراکنده استفاده از زبان است (به تعبیر سوسوری) به خود زبان و ساختار آن بپردازیم (لازم به ذکر است شاید بتوان گفت همین امر نقطه تمایز فیمابین پوزیتویسم و ساختارگرایی است). به عبارت دیگر در ساختارگرایی به جای پرداختن به سطح، به عمق می رسیم. البته باید توجه کرد که منظور از این عمق، عمق ساختاری (و به تعبیر بهتر دلالت) است نه عمق معنایی و ذاتی (که دومی بیشتر به هرمنوتیک می ماند تا ساختارگرایی)
بگذارید به رسم رایج نگاهی تاریخی بر اندیشه ساختارگرایی بیندازیم: ساختارگرایی چنانچه از تاریخش پیداست ریشه در افکار اندیشمندی به نام سوسور دارد. تا پیش از سوسور چنین فرض می شد که هر واژه نمایانگر شی بیرونی است که به آن ارجاع می کند یعنی رابطه ای فیمابین واژه و آنچه که واژه بدان ارجاع داده می شود وجود دارد.یعنی زبان وسیله ایست برای نام گذاری بر روی پدیده هایی که به طور طبیعی به مجموعه ای از اشیا و خواص تقسیم شده اند: انسان ها، کرات، گیاهان و غیره. یعنی فرض بر این بود که هر کلمه با برشی از جهان از پیش موجود، مطابقت می کند. سوسور با تعمق بر زبان شناسی این نظر را مردود دانست و به جای آن از دو جنبه: مادی (تصویر آوایی)  و ذهنی (مفهومی که آن کلمه در ذهن مهیا می سازد) استفاده نمود. اولی را دال و دومی را مدلول نام نهاد. رابطه میان دال و مدلول مثال دو روی یک سکه اند: جدایی ناپذیر و مرتبط به طوری که فهم یکی مستلزم وجود دیگری است.حاصل ترکیب دال و مدلول را نشانه نامید. این نشانه است که معناسازی می کند. ویژگی اصلی این نشانه اختیاری بودن (به تعبیر بهتر تصادفی بودن) آن است. یعنی هیچ رابطه منطقی بین مثلا دال و ر و خ و ت (کلمه درخت) و مفهوم مادی خود درخت وجود ندارد. دلیل اصلی اینکه مفهوم درخت در زبان های مختلف به نام های مختلف بیان می شود نیز همین امر است. همچنین نکته مهم دیگر این است که در زبان تنها تمایز است که وجود دارد یعنی مثلا آنچه که قطار ساعت هشت و چهل و سه دقیقه ژنو به مقصد پاریس را مشخص می کند تمایز از دیگر قطارهاست. این نوع نگرش سوسور محدود به زبان شناسی نشد و مرزهای علوم دیگر را نیز درنوردید: از آلتوسر گرفته تا لاکان در روانشناسی ساختارگرا. شاید بتوان گفت اهمیت اصلی کار سوسور این است که کارکرد زبان را به سازمان بندی و برساختن ارجاع می دهد. یعنی اندیشه ما درباره جهان طبیعی از طریق قراردادهای بازنمایی آن یعنی از طریق زبان سازمان و شکل می گیرد. همه این ها ما را به به مفهومی به نام «فرهنگ» سوق می دهند. به زعم نگارنده شاید بتوان گفت اهمیت اصلی سوسور در مرتبط ساختن فرهنگ و زبان است: اینکه مناسبات فرهنگی از طریق نظام زبان بازتولید می شوند. (هر چند که مفهوم فرهنگ در بینش ساختارگرا تحت تاثیر ویژگی ثابت زبان، دارای خصلتی ثابت فرض می شود که به شدت قابل نقد است). در همین جا لازم به یادآوری است که هدف این نوشته نه توضیح کار سوسور و نه حتی شرح ساختارگرایی که دلایل پیدایش پساساختارگرایی است (برای آشنایی بیشتر با سوسور رجوع کنید به (+) ) 
خلاصه آنکه ساختارگرایی مدعی است که برای فهم زندگی اجتماعی باید مکانیسم های پنهان ساختارهای آن مورد بررسی قرار گیرد؛ چنانچه پاسخ به همین پرسش «قاعده های پنهان چیست!؟» منجر به دو نحله بزرگ ساختارگرایی گردید: یکی دورکیم با پاسخ امر اجتماعی و دیگری سوسور و بارت و اکو و فوکس با زبان شناسی هایشان. 
حال با این مقدمه نه چندان کوتاه -ولی ضروری- به پیشباز پساساختارگرایی می رویم:
پساساختارگرایی نیز چون ساختارگرایی به وجود ساختارهای ناخودآگاه و پنهان معتقد است. همچنین در پساساختارگرایی زبان شناسی و نظام نشانه شناسی مورد احترام است. همچنین پساساختارگرایی دوشادوش ساختارگرایی از مرگ سوژه ( به معنای رنسانسی اش که با تاکید بسیار زیاد بر سوژه انسانی دیگر عوامل را در نظر نمی گرفت) جانبداری می کند. اما تمام قصه به این مشترکات ختم نمی شود بلکه پساساختارگرایی ضمن پذیرش این پارادایم های ساختارگرایانه، به برخی از مفاهیم آن نقدهای جدی ای وارد کرده است که نقطه تمایز فیمابین ساختارگرایی و پساساختارگرایی است. شاید کلیدی ترین نقد پساساختارگرایی به ساختارگرایی به «ثبات معنا» در آن باشد. ساختارگرایی بستر معنا را بستری پایدار می دانست. به عبارت دیگر تحلیل های ساختارگرایان، تحلیل های «هم زمانی» و غیر تاریخی است. در مقابل دریدا با به چالش کشیدن این پایداری معنا این طور میگوید که: «از لحظه ای که معنا زاده می شود دیگر چیزی وجود ندارد مگر نشانه ها. ما با نشانه هاست که فکر می کنیم» و اینگونه نشان می دهد نشانه ها دارای هیچ معنای روشن و ثابتی نیستند (همان چیزی که با اصطلاح دیگربودگی بیان میشود یعنی معنا با ایفای نقش دال ها ساخته می شود و نه از راه ارجاع به جهانی عینی و مستقل و به همین دلیل هر گز نمی تواند ثابت بماند). از همین جاست که پساساختارگرایی ادعا می کند که فرهنگ ها و متون را می توان به شیوه هایی متنوع تفسیر کرد (یعنی حقیقت گریزان و آشفته است!) یعنی به تعبیر بودریار «این نظریه در افراطی ترین شکل خود حکایت از این می کند که ثبات و یگانگی معنا جای خود را به رشته ای از بازنمودهای ناپایدار و همیشه متغیر یا دال های شناور داده است.» یا به تعبیر بارکر «پساساختارگرایی رویکردی ضد ذات گرایانه است بدین معنا که این نگرش هویت و حقیقت را محصول فرهنگ در زمان ها و مکان های خاص می داند و نه امور جهان شمول طبیعی». و در نهایت به تعبیر رضایی «منشا آفرینش متن ها را نباید مولف یا مولفان آنها دانست. متن ها از بازی آزادی بین دال ها پدید می آیند و خوانندگان متفاوت همواره می توانند آزادانه مصادیق آنها را تعیین و باز تعیین کنند.» همه این گزاره ها را می توان این طور خلاصه کرد که: زبان یک برساخته فرهنگی است
دومین نقطه نظر؛ تفاوت نوع نگاه این دو نحله فکری است: ساختارگرایی ساختارها را نتایج پیوندهای اجتماعی می دانست ولی پساساختارگرایی به قدرت توجه دارد. تا آن جا که حتی فوکو زمانی که به تاریخ سکسوالیته می پردازد، گفتمان ها را حاصل ساز و کار و عملکرد دستگاه قدرت می بیند و می گوید: «گفتمان در مورد سکس نه برای نوعی کنجکاوی یا حساسیت عمومی، نه برای نوعی ذهنیت جدید، بلکه برای عملکرد ساز و کارهای قدرت اهمیت یافت.»

خلاصه 
خلاصه آنکه سوسور با زبان شناسی خاص خود جنبشی را پایه ریزی کرد که مرزهای آن نه در زبان شناسی و ادبیات که به 
پهنای علوم گوناگون گسترش یافت. سوسور با نقد زبان شناسی مرسوم آن دوران و با خلق دال و مدلول و نشانه تلاش کرد تا به تبیین ساختاری نظام زبان بپردازد که نهاتا منجر به ظهور جنبش ساختارگرایی شد. ساختارگرایی را آسابرگر یک روش تحلیل تعریف می کند که بر نظریه زبان شناسی و اندیشه انسان شناختی است و به روابط میان عناصر موجود در یک نظام توجه دارد نه خود این عناصر. پساساختارگرایی بعد ها با جذب و البته نقد برخی بنیان های ساختارگرایی پدید آمد. پساساختارگرایی به تعبیر بارکر عبارت است از: «پساساختارگرایی ایده ساختارهای بنیادی پایداری را طرد می کند که از طریق آن معنا در تقابل های دو تایی ثابتی مانند سیاه و سفید یا خوب و بد شکل می گیرد و در مقابل معنا را ناپایدار و همواره در حال تغییر یا در حرکت می بیند» بر خلاف سوسور که شالوده زبان را رابطه بین دال و مدلول و نشانه می پنداشت در نظریه های پساساختارگرایانه وضعیت پیچیده تر از این است یعنی دال موجد مدلول نیست بلکه هر دال صرفا دال های دیگری را به وجود می آورد که نتیجتا معنا را امری بسیار بی ثبات می کند. 


مراجع 
متاسفانه مرجع نویسی بر اساس آپا به دلیل انتقال متن از ورد به بلاگر مخدوش شد و لذا فقط اسامی مراجع در ذیل خواهد آمد:
1. بنت، اندی؛ فرهنگ و زندگی روزمره؛ ترجمه لیلا جوافشانی،‌ حسن چاوشیان؛ تهران؛ اخگران؛ 1386
2. استوات هال و دیگران؛ درباره مطالعات فرهنگی؛ گردآوری جمال محمدی؛ تهران؛ چشمه؛ 1388
3. رضایی، محمد؛ مطالعات فرهنگی دیدگاه ها و مناقشات؛ تهران؛ جهاد دانشگاهی؛ 1388
4. استراترن، پل؛ فوکو در 90 دقیقه؛ ترجمه فرزین هومانفر؛ تهران؛ نیلوفر؛‌1389
5. فوکو، میشل؛ اراده به دانستن؛‌ترجمه افشین جهاندیده؛ تهران؛ نی؛ 1390
کراس رفرنس:
6. بارکر، کریس؛ مطالعات فرهنگی؛ ترجمه مهدی فرجی، نفیسه حمیدی؛‌ تهران؛ پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی؛ 1387
7. استوری، جان؛ ممطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامه؛ ترجمه حسین پاینده؛‌ تهران؛ گام نو؛‌1389
8. آسا برگر، آرتور؛ نقد فرهنگی؛ ترجمه مشیرزاده؛ تهران؛ مرکز بازشناسی ایران و اسلام؛ 1385




۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

افکار پریشان - 72: جامعه شناس میمیرد !؟



توجه: خطر غیر علمی و غیر آکادمیک بودن این نوشته زیاد است!
تذکر: نوشته صرفا تراوشات خام نگارنده است!


محمد رضایی در انتهای کلاسش با پیش کشیدن دعوی عده ای از جامعه شناسان سوالی را مطرح کرد: «آیا بوردیو مرده است!؟»
انگار ایده اصلی همین پرسش را چندی پیش هم در قامتی دیگر پرسیده بود: «نظریه ها با ما چه می کنند و ما با نظریه ها چه می کنیم!؟»
چه اینکه جامعه را به تعبیری «تاریخ ساکن یعنی برشی از یک مقطع زمانی معین در طول تاریخ (و به همین اعتبار تاریخ را جامعه در حرکت) و آنگاه جامعه شناسی را شناخت ساز و کارها و روابط و علت و معلولهای آن برای زیست بهتر» بدانیم؛ و چه آنکه این تعبیر را نپسندیم و مفهوم جامعه شناسی را از زاویه ای دیگر به نظاره بنشینیم؛ این طور به نظر می رسد که بعد زمان و به طبع آن پویایی و تغییر -و به تعبیر آن دوست شاعرم این متغیر لایتغیر تاریخ!- می تواند رکنی جدا نشدنی از جامعه و جامعه شناسی باشد. با همین پیش فرض به پرسش اولیه برمی گردیم: «آیا بوردیو مرده است!؟». بگذارید سوال را کمی بیشتر بسطش دهیم: «آیا جامعه شناس می میرد!؟»
برای پاسخم به این سوال می خواهم دو مفهوم را از هم جدا کنم: 1-نظریه یک جامعه شناس 2- زاویه دید یک جامعه شناس
بگذارید با یک مثال بی ربط این تفاوت را کمی شرح دهم: یک موقع ما فرمول جاذبه را و یا نظریه نسبیت را می خوانیم که می شود نظریه؛ ولی موقعی هم ما به این مساله توجه می کنیم که نیوتن و یا انیشتین چگونه جهان را دیده اند که به جاذبه و یا نسبی بودن رسیده اند. یعنی به زاویه دید نظریه پرداز می نگریم: بینش نیوتنی و بینش انیشتینی!
با این دو تفکیک و آن مثال بی ربط برای چندمین بار به پرسش آغازین باز می گردیم و بدان پاسخ می گوییم:
بوردیو در هیئت یک نظریه پرداز در جامعه شناسی (آن هم بیشتر از نوع مردم مدارش) به دردها و رنج های جامعه پیرامونی خویش پرداخته و از این منظر با تغییر درونیات آن جامعه طبعا نظریه هایش از این دید منسوخ خواهند شد ولی نگرشش، نوع تحلیلش -فارغ از سوژه تحلیلش-، روشش و به طور کلی زاویه دیدش تا همیشه زنده است و باقی خواهد ماند
و به همین سیاق: دیگر جامعه شناسان ...



×. سریع نوشته شد و تند و پریشان!
×. دوباره توجه و تذکر اول متن قرائت شود ...


پست شاید کمی مرتبط: (+)

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

لحظه ای تامل-38: ساختار، عاملیت و من بی اطلاع بیچاره!



در ترم جاری افتخار حضور در کلاس محمد رضایی نصیبم شد. از آنجایی که تکلیف نمودند ادراک هر فرد از پیش مطالعه های درس به صورت پستی در بلاگ نوشته شود. لذا این پست اولین مشق شب من است در این باب؛ امید که مقبول طبع واقع شود: 


نداشتن پیش زمینه مطالعاتی علمی  و آکادمیک در باب یک موضوع از دو منظر قابل بحث است: یک آنکه به دلیل عدم آشنایی با قالب های ساختاری تثبیت شده در آن علم و پارادایم های فکری تثبیت شده (و بعضا بدیهی فرض شده) در ذهن عالمان آن علم؛ آدمی فارغ از هر گونه موضع پیشین علمی در خوانش و تحلیل یک متن به اظهار نظر می پردازد (البته میدانم که هیچ آدم بی موضعی وجود ندارد، منظورم بیشتر موضع گیری های سرسختانه و متعصبانه و بدیهی انگارانه تئوری ها و نظریه هایی است که پیشتر خوانده و قبول کرده و حالا به هیچ قیمتی حاضر نیست اگر حق را در مخالف آن نظر دید بپذیرد و به راحتی کشتن پشه ای تنها با این عبارت که فعلا مصلحت نیست بپذیرم که آن نظریه حرف درستی را میزند که نکند فردا به دلیل تحلیل های سابقم مذمت شوم؛ تیغ مصلحت را برداشته و حق را ذبح می کند) و در میان این اظهار نظرها بعضا نظرات و ایده های بدیعی خلق می شوند. اما از منظری دیگر به دلیل عدم آشنایی با علم مذکور، آدمی را به این حقیقت رهنمون می سازد که گویی خوانش، تحلیل، بررسی و ارائه نتایج تاملات پیرامون یک متن اگر منجر به دوباره کاری نشود، بعضا دچار خطاهای فاحشی می شود (به دیگر سخن گاها آدمی با چنان ذوق و شوقی بعد از خواندن یک متن نظری را ارائه می کند که گویی در فینال جام جهانی به برزیل گل زده است عجب خیال باطلی!- اما بعدا می فهمد که چیزی در حدود پانزده شانزده قرن پیش کسی در ده کوره ای در دوران شاه وزوزک پنجم بسیار دقیق  از او آن را گفته است و این نظر و تامل و وقت گذاری های او تنها می شود یک دوباره کاری، البته یک دوباره کاری به زعم نگارنده ارزشمند. و یا داستان به گونه دیگری رقم می خورد و آن هم این است که آن نظر چنان به لحاظ ساختاری دارای اشکال و اشتباه است که موجب خنده حضار را فراهم می آورد و به همین دلیل است که آدمی اغلب در این مواقع سکوت می کند). این همه را گفتم که بگویم نگاه و گفتارهای پیرو در باب ساختار و عاملیت و بررسی نظر جناب گیدنز از همین مدل است که نگارنده هیچ پیش زمینه ای در باب این علم نداشته و صرفا تحلیل ذیل، تاملات نابهنگامی است تراوش شده از ذهنش؛ امید که مقبول مردم صاحب نظرش افتد:

و اما بعد ...

کدام درست است؟ ما (عامل) جامعه (ساختار) را می سازیم یا جامعه ما را؟ ما به عنوان یک عامل در کدام موضعیم: منفعل یا فعال!؟ اینها پرسش هایی است که هر چند ساده و واضحند اما جوابهایی بعضی پیچیده دارند، پاسخ هایی به قدمت یک قرن اندیشه!

بگذارید کمی مساله را تفضیل دهیم: فرض کنید در درون شهری بمانند همین تهران دود گرفته خودمان هستیم موضع ما چگونه است؟ انگار که شهر و ساختار شهر ما را محدود کرده اند: خیابانهای شهر، تابلوهای راهنمایی و رانندگی و ... . این شهر است که با ساختار خود ما را احاطه کرده و به ما جهت می دهد و ما را در موضع منفعل قرار داده است و یا ماییم که شهر را ساخته ایم و آن را در سیطره خود داریم؟ بازنمایی همین سوال در زبان بسیار جالب تر است: کمی به ساختار زبان و تولید واژگان فکر کنید.

در واقع ما با دو دیدگاه مواجه ایم:
(1) این شرایط است که ما را می سازد و گزینه های ما را ایجاد می کند (تقدم ساختار)
(2) این ماییم که با گزینه های خود شرایط را ایجاد می کنیم (تقدم عامل)
در مقابل این دو دیگاه گیدنز نظر دیگری دارد. آنچه که به نظر می رسد این است که گیدنز در قامت یک تئوری پرداز با به چالش کشیدن بحث ساختار و عاملیت (و نقد بنیان های اساسی آنها) نظریه خود را با تار و پود این دو؛ نقش می زند. وی معتقد است که همانطور که ما ساختارها را ایجاد می کنیم، ساختار ها نیز ما را محدود می کنند و باز خود این ساختار است که وسیله ای می شود که چنین کنشی به کمک آن صورت پذیرد. به همان مثال شهر خودمان برگردیم: ما (به عنوان کنشگر و عامل) شهر را (به عنوان یک ساختار) ایجاد می کنیم. حال خود این شهر فعالیت ما را محدود می کند. بلبشوی حاکم بر آن باعث می شود تا ما دوباره عملی (کنشی) جدید را انجام دهیم؛ ایجاد قوانین راهنمایی و رانندگی. با این کنش طبیعتا ساختار کمی تغییر یافته و ساختار جدید مجددا محدودیت هایی را برای ما ایجاد می کند و به همین ترتیب داستان ادامه دارد.
با این توضیحات به استقبال همان سوالات ابتدایی باز می گردیم:
ما (عامل) جامعه (ساختار) را می سازیم یا جامعه ما را؟ ما به عنوان یک عامل در کدام موضعیم: منفعل یا فعال!؟ کنش و واکنش ها چگونه است؟
همیشه به همین سادگی نیست؛ کمی به زبان فکر کنیم: ساختار واژه ها زبان را می سازند و یا این ماییم که واژگان را می سازیم و تاثیر و تاثر هر یک بر دیگری چگونه است ...

×. بیش از آنچه فکر کنید دوست دارم نظرتان را درباره این پست بدانم 
×. حالا حالا ها کار دارم برای فهمش ...
×. عده ای خرده بگیرند شاید که چرا نوشته ای محمد رضایی و مثلا ننوشته ای دکتر رضایی یا استاد رضایی و ... . دکتر و استاد و پروفسور و دانشمند و فاضل و القابی این چنین برای او فریبی بیش نیست، او را به همین نام دوستش دارم! (توضیحاتش بماند برای بعد)


----------------------------------------
×. بعدا اضافه شد:
حتما کامنت بهرنگ صدیقی را برای فهم اشتباه من بین عامل و کنشگر بخوانید