‏نمایش پست‌ها با برچسب میشل فوکو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب میشل فوکو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش


ما چگونه ما شدیم!؟

روایتی از بدکارکردهای بت ­سازی در تئاتر



یادم هست بعد از مدت­ها دوری خوش­نامان تئاتر که به ناچار از این چهاردیواری به بیرون پناه برده بودند، انتظارمان آرام آرام به پایان رسید و نام­ها دوباره با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید نمایان شد. آن­ها بازگشتند و خانواده ­ی کوچک تئاتر سرخوش از این رجعت دوباره، جانی دیگر گرفت و امیدها دوباره تازه شد. نشسته بودیم چشم به راه که دوباره شاهد شاهکارهای مختلفی باشیم و چشم­هامان غرق لذت تماشا شود. قدیمی­ها می­گفتند که عشق آدمی را کور می­کند، ما هم که عاشق! ترانه ­های قدیمی آمد، شروع کردیم به لحظه شماری، سراپا شده بودیم انتظار و حتی وقتی با آن همه بی ­نظمی سالن روی صند لی­های تالار شمس نشستیم، دست­هامان از شوق میلرزید؛ همان که اخوان می­گفت: لحظه ­ی دیدار نزدیک است! شروع که شد، دروغ چرا، منتظر معجزه بودم اما انگار دیگر عصر عصای موسی و اعجاز مسیح تمام شده است، لذتی نبردم؛ آدمی است دیگر و سلیقه­ هایش، ما هم که بدسلیقه! به خانه آمدم و در شبکه ­ی اجتماعی تئاتربین ­ها (تیوال) تلویحا نوشتم که تئاتر را دیدم و فقط همین، یادم هست که چه فحش­ها که برخی تئاتربین­ها پای آن پست برایم نگذاشته بودند. من هم با لبخند می­گفتم که آقایان! خانوم­ها! نهایتش این است که بد سلیقه ­ام دیگر، خانواده ­ام چه تقصیر دارند آخر! کار به جایی رسید که آن پست را حذف کردم و عطای نظردادن درباره ­ی آن را به لقایش بخشیدم. حافظه را از اینترنت نمی­شود گرفت و هنوز هم خیل عظیم کامنت­های اغراق ­آمیز افراد پای برگه­ ی آن تئاتر در همان شبکه­ ی اجتماعی هست. هر کس هم که احیانا آن وسط­ها نقدی می­کرد و نظری می­داد گردن­ زده می­شد که از تو نفهم­تر در عالم تئاتر نیست و بدین گونه این اقلیت بدسلیقه­ ها (!) به حاشیه رانده شدند و به قول فوکو این تفکر مخالفان خود را به حکم ممنوعیت، سکوت و یا عدم وجود از صحنه به در کرد. درست بعد از همان نمایش بود که کارها گرانتر شد، حاشیه ­ها هم بیشتر. حالا که درست یک سال از رجعت دوباره­ اش به تئاتر گذشته به بهانه­ ی تئاتر جدیدش متنی منتشر کرده است برای همان مخاطبانی که آن روزها بسیار برایش کف و سوت زدند و مخالفان را از راه به در کردند:
بسیار متاسفم برای او {رئیس همان شبکه­­ی اجتماعی} که به بهانه­ ی مشق دموکراسی، سایت را به مکانی امن برای اراذل و اوباشی بدل کرده که جز دهانی هرزه و یاوه­ گو ارمغانی برای نمایش ایران نداشته و ندارند. حدود یک سال است که ایشان به اجامری که خود را عضو خانواده­ می­نامند، اجازه داده ­اند با زبانی کثیف و ضد انسانی، مجموعه نمایش­هایی را که اعضای گروه نمایش پرچین به روی صحنه برده و خواهند برد، مورد تهاجمی وحشیانه قرار دهند و خود در گوشه ­ای لابد به اعتراضات پی در پی این گروه لبخند می­زنند. این میزان از رذالت آن هم از سوی کاربران او و سایتش برایم هم دردآور است و هم باور نکردنی. از نوچه های گوش به فرمان و دهان دریده­ی تئاتر، البته انتظاری نداشتم و ندارم ولی از شخص ایشان بسیار بعید بود این میزان همدلی و هم سخنی با این اراذل. همچنان داریم بزرگ می­شویم و جهان ذره­ای به آنچه ما انتظارش را داشتیم شبیه نیست.

حالا بعد از انتشار این نامه چیزی تغییر نکرده است، فقط جایمان را عوض کردیم. ساکت­ شدگان دیروز حالا شده ­اند حراف و با صدای بلند جنجال می­کنند و حالا اگر کسی موافق باشد و از این نامه دفاع کند ساکت خواهد شد. حالا همه­ ی انگشت­ها به سمت نگارنده­ ی این نامه است که چرا چنین نوشته و ما را هرزه، اراذل، وحشی، یاوه­ گو، نوچه، رذل و دهان­ دریده خطاب کرده است. تاریخ بی ­شمار از چنین روایت­هایی دارد که عده ­ای بتی ساختند و بعد تبر به دست قصد شکستنش را داشتند. سوال اصلی ­ای که باید پرسید این است که به راستی انگشت اتهام به سمت چه کسی است؟ ما چگونه ما شدیم و ما چگونه دیگران را ساختیم؟


۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

در ستایش تغییر!



“I don't feel that it is necessary to know exactly what I am. The main interest in life and work is to become someone else that you were not in the beginning.” 
― Michel Foucault


تبلور این جمله فوکو بود این فیلم لعنتی ...
یک جور بیانیه، یک مانیفست که بگوید: آهای! آدما عوض میشن!
که فریاد بزند: آهای! دست بر قضا پایداری آن چنان که می نماید، زیبا نیست! 
که اتفاقا همین تغییرها و همین عوض شدن ها زیباست ...
فرق آدمی با سنگ هم در همین است دیگر. نه!؟


۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

ادای دین به بهرنگ صدیقی


Knowledge Is Not For Knowing
 Knowledge Is For Cutting ...
"Michel Foucault


برای من، تبلور همین جمله ی فوکوست، 
صدیقی یک استاد است؛ به معنای اخص کلمه 
به قول خودش شلوغش نمی کنم 
و فقط به بهانه زادروزش می گویم: خوشحالم که هستی دکتر جان





۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

رو به سوی انفعال ...

حسرت، سکوت و سکون! 
این سه عنصر اساسی بسیاری از روضه هایی است که این روزها می شنویم. روضه هایی برای انفعال!
روضه هایی با محتوای رجعت به گذشته و تحدید واقعه به زمان و مکان خودش -کربلا در دهمین روز محرم سال 61!- 
روضه هایی برای حسرت که «یا لیتنی کنت معک!»، روضه هایی برای سفر به زمان های دور: «عصر اسطوره ها و ابرقهرمان ها!»
روضه هایی برای جداسازی: جداسازی آدم های کربلا از آدم بودن -و چقدر وقیحند این روضه ها- و بدل نمودن آن ها به ابرانسان هایی دست نیافتنی! 
روضه هایی با پیامد آن که ای کاش با تو بودیم حسین ولی چه سود که عاشورا گذشت و به پایان رسید و به گردت نرسیدیم! وا حسرتا! 

و بدین گونه حسرت خوردن و سکوت و سکون! 
سکونی که بنشینی و غصه روزهای دور بخوری؛ که فراموش کنی «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»

به نظر دست قدرت عجیب دخیل بوده است در این تقلیل واقعه!

کاش مجالی و فرصتی بود برای بررسی سیر تطور مداحی ها و بررسی آن که چگونه روضه ها از محتوای رهایی بخش به این انفعال کشیده شده است، هنوز هم بوی قدرت به مشام می رسد!

اما در این میانه هستند روضه هایی برای روایت: روایت نظام سلطه!
روضه هایی که در آن به جای پرداختن به چشم و ابرو و خال و خط حسین و یارانش -و چقدر پست و شرم آور است!- و یا تقلیل واقعه به فرم آن و کشته شدن ها و سر بریدن ها و تشنگی ها، به روایت نظام سلطه می پردازند. روایتی که خودش منجر به واژگونی می شود؛ روایت حقیقت در هواداری از یک ارزش بنیادین: محو سلطه و در عمل تخفیف سلطه. روایتی برای تولید حقیقت و نه کشف آن! روایتی که در تلاش است -که به تعبیر فوکو- یک نظام منسجم فکری را بباوراند (Articulation).
نمونه اش همین روضه ی هئیت بعثت 




«دارالخلافه آباد، جهل و خرافه آزاد، بیداد پشت بیداد، حرف اضافه ممنوع، آواز تازه ممنوع، گل بی اجازه ممنوع!» 
خروجی هیئتی که در آن به جای ترسیم شکل کمان ابروی زهیر، برایش روایتی اینچنینی ترسیم می شود چه خواهد بود!؟ 

«من حسینم رو به سوی راستی، بازآورید ای قوم، روز عاشورا غروبش صبح بیداری است، برگردید»
آدم هایی که برایشان به جای خط و خال حسین، اینچنین حسینی برایشان ترسیم می شود به چه عاملان اجتماعی ای (Agent) بدل خواهند شد!؟

«ای لباس ظلم را جای عدالت پیرهن کرده، جامه ی رنگ و ریای دین و دینداری به تن کرده، کاخ اگر همسایه با دیوار دین باشد خطاکاری است، شمر شمشیر امیرالمومنین باشد خطاکاری است»
روایتی اینچنینی به جای صحبت از خشونت در سر بریدن های حکومت زمانه ی حسین، چه نتیجه ای را رقم خواهد زد!؟

نتیجه چنین روایتی از نظام سلطه خود به واژگونی آن می انجامد که: 
«دور دور دین فروشان است ای فرمانبران ظلم، دور ظلم ظالمان روزی آخر می شود هر جا»

اگر از دل روایت اول سکون و انفعال و مردانی حسرت زده بیرون می آید به جای آن روایت دوم چه نتایجی دارد!؟ 
شاید در مواجه با همین سوال است که قدرت دست به کار تغییر شده است ...


۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

انفعال زندگی روزمره در عصر شی وارگی


لوکاچ بعد از مارکس، شی وارگی کالا (Reification) را -به عنوان مفهومی عام تر- جایگزین بت وارگی کالا (Fetishism) نمود [1] اما بگذارید من از واژه دیگری سخن بگویم:
«هم زاد پنداری کالایی» 
در این عصر دیگر انسان ها نه به دنبال کالا که خود در چشم نظام بزرگتری به نام بازار به کالا بدل شده اند. به عبارت دیگر این نظام بازار نیست که خاصیت کالا را از ارزش مصرفش به ارزش مبادله ای اش بدل کرده باشد که در گامی فراتر و پیچیده تر از آن، با ربودن هویت انسانیِ انسان و بدل کردن او به کالا انسانیت انسان را به فراموشی سپرده است. در این نظام نو دیگر کالا -به عنوان چیزی که انسان آنرا چه به ارزش مصرفش و چه به ارزش مبادله اش می خرد- از مرکزیت افتاده و جای خود را به انسان -به عنوان کالا- داده است و این نظام بازار است که -در نقش همان پاک دینی مدرن فوکویی! - به راحتی هر که را که بازیگر خود نپندارد به سه حکم ممنوعیت، عدم وجود و سکوت محکوم می کند و او را جنون زده معرفی می کند [2]. در این عصر انسان نه به عنوان مشتری که هویت خود را از پشت ویترین های مغازه ها با «هم زاد پنداری» با مانکن درون ویترین پیدا می کند و در مقامی پست تر ایده آل خود را و همه بودن حقیقی خود را در قرار گرفتن به جای او جستجو می کند.
با این تفاسیر به نظر می رسد «هم زاد پنداری کالایی» -در عصر تشکیل هویت انسانی در «زندگی مانکنیزمی»- مفهومی عمیق تر -و واقعی تر- از شی وارگی لوکاچی است که این بار به جای بحث درباره کالا باید درباره «انسان به مثابه کالا» و «هویت کالایی انسان» صحبت کرد.




[1]. مارکس اول بار در کتاب سرمایه خود -در توصیف «از خودبیگانگی» هگلی در نظام سرمایه داری- از واژه بت وارگی (fetishism) کالا استفاده کرد. «بت وارگی» کالائی فرآیندی است که سازندگان آن فراموش می کنند که تلاش کاری آنهاست که به کالا ارزش داده است و این اعتقاد به وجود می آید که ارزش کالا از طبیعت خود محصول ناشی می شود و یا ناشی از فروش بازار آن است. لوکاچ بعد از او از مفهومی عام تر -شی وارگی- استفاده می کند که حاکم بر این امر است که در عینیت جامعه سرمایه داری رابطه میان انسان ها به رابطه میان اشیا بدل شده است و بدین گونه کالا با از دست دادن ارزش مصرف، صرفا خصلت مبادله ای پیدا کرده اند. (ر.ک. سرمایه مارکس، اصول فلسفه حق هگل، تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ)
[2]. ر.ک. اراده به دانستن میشل فوکو
عکس از مارکوس هارتل


پست مرتبط:
آشنایی زدایی از زندگی روزمره 

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

سیمرغ دیکتاتوری !



«دیکتاتورها یا عبرت می گیرند و یا برای دیگران عبرت می شوند»



امیرالمومنان مسلمین جهان، معمر قذافی هم مرد!
درست است که نرون مرد اما انگار اشکال جای دیگری است: اشکال در ما مردم نرون ساز است انگاری!
یک وجه این نرون سازی همان است که می بینیم همین مردمان که روزگاری برای دیکتاتورهایشان صف می کشیدند و کف و دست و هورا، به یکباره طغیان می کنند و مرگ و لعن و نفرین!
اما وجهه بدتر قضیه درست همانجایی است که می بینیم همین مردمان از خقفان و ترور و قتل و اسارت به تنگ آمده می شورند و خود در قامت موجودی انگار پست تر و بی شرم تر از دیکتاتورشان او را زیر لگدهاشان تکه پاره می کنند! می ایستند و لبخند زنان با او عکس یادگاری می اندازند و اینطور خود دیکتاتوری را بازتولید می کنند. چونان سیمرغ که از خاکستر خودش بر می خیزد انگاری اینطور دیکتاتورها هم از دل خودشان و جسد سوخته شان خود را مجددا باز تولید می کنند ...
فراموش نکنیم: دیکتاتورها یک شبه دیکتاتور نمی شوند ...


×. دروغ چرا ترسیدم! با دیدن عکس تکه پاره شده قذافی!
برایم دیدن محاکمه یک دیکتاتور دیگر در مصر قابل تحمل تر بود -هر چند امیدی هم به دادگاه ندارم- اما دیدن بدن تکه پاره و خوشحالی مردمان دور و برش حالم را عوض کرد! ترسناک بود!
نمیدانم چرا خاور میانه اینطور است! ترسناک و عجیب! در عین اینکه امید بخش است، وحشتناک!
با دیدن جسد قذافی تا آمد گل لبخندمان بشکفد گسیل جملات و مفاهیم و تصاویر و تحلیل ها به مغزم، لبخند را نشکفته پژمرد!
«عدالت و بی عدالتی نقطه حساس همه انقلاب ها هستند: از این نقطه است که انقلاب ها زاده می شوند، از همین نقطه هم هست که راهشان را گم می کنند و می میرند! ... به سهولت می توان تنبیهی را که حساب پس نداده است موجه جلوه داد، با این حال این همچنان نوعی بی عدالتی خواهد بود» (+)

×. امیرالمومنان لقبی بود که خود قذافی و طرفدارانش به او داده بودند (+)

×. عکس از رویترز


۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

به گزین ها - 14: فوکو و سال 1358


چنین حکومتی به واسطه ی اسلامی بودن اش توسط «وظایفی» تکمیلی مقید می شود و می بایست این پیوندها را رعایت کند، چرا که مردم می توانند همین دین مشترک را علیه حکومت به کار گیرند. این ایده به نظرم مهم رسید. من شخصاً به اینکه حکومت ها ممکن است داوطلبانه به تعهداتشان عمل کنند اندکی مشکوکم. ... و از این منظر، محاکماتی که این روزها در ایران در جریان است براستی نگران کننده است

...

هیچ چیز در تاریخ یک مردم مهم تر از برهه های نادری نیست که این مردم به مثابه ی یک تن برمی خیزند تا رژیمی را که دیگر نمی توانند تحمل کنند، براندازند

...

شاید گفته شود اکثریت ایرانیان اعتماد خود به رژیمی را که روی کار می آید نشان داده اند، و از همین رو می باید اقدامات قضایی آن را نیز تأیید کنند. واقعیتِ پذیرفتن، خواستن و رأی موافق دادن به حکومتها نه تنها از وظایف آنها نمی کاهد که وظایف سنگین تری بر آنها تحمیل می کند

...
آقای نخست وزیر، با تفهیم اینکه به نظر شما حکمرانی نه حقی طمع کارانه که وظیفه ای فوق العاده دشوار است

بر شما است که یقین حاصل کنید این مردم هرگز بر نیروی سازش ناپذیری که به اتکای آن خود را آزاد ساختند، تأسف نخواهند خورد



بخش هایی از نامه سرگشاده میشل فوکو به مهندس بازرگان