‏نمایش پست‌ها با برچسب عید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عید. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

افکار پریشان - اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی

{من در این گوشه که از دنیا بیرون است؛ آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست ...}
صدای رادیو را کم می کنم، اما همینجاست که موسیقی اوج می گیرد
{اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده؛ یاد رنگینی در خاطر من؛ گریه می انگیزد}
فعل فراموشی را که خدا یادش رفته بسازد!
{ارغوانم دارد می گرید}
تصاویر پشت به پشت هم و آشفته از خاطرم می گذرد. سوزش خاموش شدن خاکستر سیگار مرا به خودم می آورد. سیگار را در ته مانده ی فنجان قهوه ی روی میز خاموش می کنم. چند وقتی نگذشته از زمانی که در اتاقم سیگار می کشم. پیشتر عادتم نبود؛ می گفتم تنِ آدمی بوی سیگار می گیرد اتاق که سهل است؛ اما حالا با خودم می گویم چه فرق می کند!
{ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار؛ با عزای دل ما می آید!؟}
به خودم می گویم اینکه 92 خوب بود؛ 93 عالی بود و روشنی ابتدای 94 جای خودش را به تاریکی روزهای کم سوی سورت سرمای مرگ داد هم خودش حکایتی است. انگاری میخواهد حالیت کند که «کجایی آدم ساده؛ خبری نیست»، حالیت کند که قد و قواره این دنیا چیز دیگری است؛ ...
{ارغوان تو برافراشته باش؛ تو بخوان نغمه ناخوانده من؛ تو بخوان}
قلم را بر میدارم. می خواهم از عصاره تجربه های این سالها بنویسم: اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی دست رنج این روزهایم است. می آیم که بنویسم با خودم می گویم چه اهمیتی دارد نوشتن از اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی!
سیگار جدیدی دود می کنم و با خودم می گویم تا همینجایش هم زیادی بود!





۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

افکار پریشان - 89: ... و 93 سال خوبی خواهد بود!

22 اسفندماه بود اگر اشتباه نکنم، در یکی از بدترین شرایط روحی زندگیم بودم، دفتر دکتر گودرزی عزیز نشسته بودیم و به گاهِ خداحافظی به بچه های کارگروه جامعه شناسی مردم مدار (حالا دیگر گروه شده است)  گفتم: «روزگار یکسال خوب بهمون بدهکاره». یادم هست احمد پوزخندی زد و گفت: «برو بابا» و پشت بندش مهران با همان خنده های ناب خودش ادامه داد که «باز زدی تو کار روشنفکری و اینا». اما احمقانه می پنداشتم که 92 سال خوبی خواهد شد؛ و شد!
بعد از سال ها بالاخره 92 سالی بود که برآیندش منفی نبود، شاید از 87 بود که سال های متمادی بدتر و بدتر می شد، اما به 92 که رسید دنیا کمی روزهای خوبش را هم به من نشان داد. حالا که یکسال گذشته را رج می زنم می بینم امسال بدتر از قبل نیست، برآیندش منفی نیست و این اتفاق خوشایندی است. 
رسم روزگار عجیب است و من هم حالا در همین لحظات سال تحویل، تنها در خانه نشسته ام و خیره به دیوار روبرو با همایون زمزمه می کنم که: «کولی! کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ ...» و بی هیچ انرژی ای باز هم احمقانه می پندارم که 93 سال خوبی خواهد بود ...



*. گویا در میانه ی نوشتن این متن کوتاه سال نو تحویل شد، عید مبارکی
*. چه احمقانه زیست می کنم ...


۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

یادداشتی مطبوعاتی

دست ها و شیشه ها 
روایت خواستن ها و حسرت ها 


{از متن} 
در این روایت، شیشه معنایی جدید
می گیرد؛ شیشــه نامریی بــه آینه ای برای 
تصور بودن خویش به جــای مانکن درون 
مغازه بدل می شــود و مانعی برای نرسیدن؛ 
مانعی بــرای آنکه انگشــت خواســتن را 
بایستاند و آن را در حسرتی عمیق فرو برد. 



چاپ شده در روزنامه بهار به تاریخ دهم اسفندماه 
لینک متن (+)
لینک پی دی اف صفحه (+)


۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

لحظه ای تامل - 24: درین شب ها ...!


کسی -که نمی دانم کیست!- اس ام اس داده در شب عید امامت و لایت، غدیر خم -که البته امسال خیلی تاکید خاصی می کردن بر ولایت!- و مثلا خواسته تبریکی بگوید:

«میزان حرف شنوی و جان بر کف بودن در مقابل ولی فقیه نشانه ای از میزان اطاعت از امیر المومنین (ع) است. کسی که حکومت امروز را نپذیرفته؛ شعار "لا حکم الا لله" نهروانیان را سر داده است. اگر امیرالمومنین هم حاضر بود، او را انکار می کرد و با جان و دل اطاعتش نمی کرد»

هیچ شرحی ندارد این نوشته، درد دارد! ...