‏نمایش پست‌ها با برچسب کشف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کشف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

شیرینی کشف تلخی ته خیار! - شماره 1

آهسته اما پیوسته یادت می دهند (بخوانید یاد می گیری) که جهان، جهان آشوب و جنجال آفرینی است. می فهمی آدم خوب های این جهان بیشتر محل گذرند تا ماندن. 
با تمام وجود درک می کنی که «فلانی تو چقدر خوبی» و «وای تو که فوق العاده پسر خوبی هستی» و «ممنونتم که هستی و اینقدر خوبی» و ... فقط برای گلوگاه بحران های زندگیشان است و الا خوبی تنها توهمی است القایی از سوی همان ها که دنبال اتوبوسی اند که در مسیر هیجانات و جنجال آفرینی ها کمی هم چشم بر هم بگذارند و استراحتی کنند و وقتی به مقصد رسیدند بی خداحافظی رهایت کنند. 
گولمان زدند که خوبی ارزش است ...
غرق در لذت توهم خوب بودن، یکهو -کسی چه می داند مثلا درست در آستانه 30 سالگی- سر بلند می کنی و واقعیت آنقدر سهمگین می شود که باید دل در گرو هنر دهی و برای فرار از فرط واقعیت، خیال کنی و بنویسی، خیال کنی و نقاشی بکشی، خیال کنی و شعر بگویی، خیال کنی و ...
راستی برایت نگفتم، باید باشی تا بگویم که ... آه یادم نبود که نیستی و فقط هر چند وقت یکبار پیامی می دهی که تو چقدر خوبی، خوب باش! حالا اما فهمیدم که کارکرد من در این دنیا همین هنر است و بس! دیگر نه دل در گرو توهم خوب بودن دارم و نه چیز دیگر. 
صبح ها برای کار بیدار می شوم و تا شب همچون همان کرم ابریشم، امیدوارانه پیله می بافم و قفس می سازم و خودم را گول می زنم که انتهایش پرواز است ...
نه اشتباه نکن، افسردگی نیست؛ یکجور حس خاصی است مثل شیرینی کشف تلخی ته خیار! یکجور حس رهایی از کشف این توهم ناجنس: این روزها مثل همیشه ام، فوق العاده عالی!

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)