احساس می کنم نهایت آمال و آرزوی سیاست مداران این سرزمین به غارت رفته همین کره شمالی است:
کشوری که مشت های گره کرده خود را بر دهان هر استکباری -استکبار را هر کس غیر خود می دانند این حکومت هایی که خود را تماما حق می دانند- کوبیده است
به دور کشور خود حصاری کشیده است و مراوده ای با هیچ جایی ندارد
همه مردم تنها -حال چه فرق دارد از روی علاقه یا اجبار- رسانه های داخلی را نگاه می کنند
کشوری با حکومتی سراسر ایدئولوژیک ...
مردمانی که در رسانه های حکومتی سینه چاک رهبرانشانند
رهبر خود را رهبر عزیز خلق خطاب می کنند و او را خدای خود می دانند
کشوری که یک تنه در مقابل همه تحریم ها ایستاده است و در انزوای کامل دوران به سر می کند
کشوری که مردمش حق عبور و مرور چه در خارج از مرزهای کشور چه داخل را بدون اجازه ندارند -تا جایی که گاها تماس با خارج از کشور مساوی است با اعدام در استادیوم پیونگ یانگ-
کشوری هسته ای با منابع عظیم بمب اتمی
کشوری که مردمش انگاری همیشه در صحنه اند
...
بعد از مرگ کیم ایل جونگ -رهبر فقیدشان- رسانه های کره شمالی را نگاه می کردم، نکته جالب وداع مردمان با رهبراشان -خدایشان!؟- بود و جالب ترینشان نشان دادن دسته ای کلاغ بود که در رسانه می گفت برای رهبرشان گریه می کنند!!!
صحنه ها تعجب برانگیز بود: زنی که خبر مرگ رهبر عزیز خلق را می خواند و زار زار گریه می کرد، زنی که مسیر راه رفتن رهبر عزیز خلق را بوسه می زند، مردی که خود را می زد و گریه کنان می گفت فردا قرار بود رهبر عزیز خلق از کارخانه ما دیدن کند، عده ای که در فروشگاهی اشک هایشان را با پله های برقی تقسیم می کردند -همان پله هایی که رهبر عزیز خلق دو سال پیش از آن بالا رفته بود و ....
کشوری که در بیانیه تبریک سال نویش یک جمله پر رنگ تر از باقی جملات بود:
بیایید در سال جدید تمام جان های خود را برای بقای حکومت رهبر عزیزمان فدا کنیم و در صورت نیاز سپر انسانی ای باشیم برای رهبر جدید ...
کشوری که «اون» اش با «ایل» اش فرقی ندارد، پسر نیز راه پدر را خواهد رفت ...
کمی فکر کنیم که به کجا می رویم ...