‏نمایش پست‌ها با برچسب تئاتر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تئاتر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

بت سازی در تئاتر و بدکارکردهایش


ما چگونه ما شدیم!؟

روایتی از بدکارکردهای بت ­سازی در تئاتر



یادم هست بعد از مدت­ها دوری خوش­نامان تئاتر که به ناچار از این چهاردیواری به بیرون پناه برده بودند، انتظارمان آرام آرام به پایان رسید و نام­ها دوباره با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید نمایان شد. آن­ها بازگشتند و خانواده ­ی کوچک تئاتر سرخوش از این رجعت دوباره، جانی دیگر گرفت و امیدها دوباره تازه شد. نشسته بودیم چشم به راه که دوباره شاهد شاهکارهای مختلفی باشیم و چشم­هامان غرق لذت تماشا شود. قدیمی­ها می­گفتند که عشق آدمی را کور می­کند، ما هم که عاشق! ترانه ­های قدیمی آمد، شروع کردیم به لحظه شماری، سراپا شده بودیم انتظار و حتی وقتی با آن همه بی ­نظمی سالن روی صند لی­های تالار شمس نشستیم، دست­هامان از شوق میلرزید؛ همان که اخوان می­گفت: لحظه ­ی دیدار نزدیک است! شروع که شد، دروغ چرا، منتظر معجزه بودم اما انگار دیگر عصر عصای موسی و اعجاز مسیح تمام شده است، لذتی نبردم؛ آدمی است دیگر و سلیقه­ هایش، ما هم که بدسلیقه! به خانه آمدم و در شبکه ­ی اجتماعی تئاتربین ­ها (تیوال) تلویحا نوشتم که تئاتر را دیدم و فقط همین، یادم هست که چه فحش­ها که برخی تئاتربین­ها پای آن پست برایم نگذاشته بودند. من هم با لبخند می­گفتم که آقایان! خانوم­ها! نهایتش این است که بد سلیقه ­ام دیگر، خانواده ­ام چه تقصیر دارند آخر! کار به جایی رسید که آن پست را حذف کردم و عطای نظردادن درباره ­ی آن را به لقایش بخشیدم. حافظه را از اینترنت نمی­شود گرفت و هنوز هم خیل عظیم کامنت­های اغراق ­آمیز افراد پای برگه­ ی آن تئاتر در همان شبکه­ ی اجتماعی هست. هر کس هم که احیانا آن وسط­ها نقدی می­کرد و نظری می­داد گردن­ زده می­شد که از تو نفهم­تر در عالم تئاتر نیست و بدین گونه این اقلیت بدسلیقه­ ها (!) به حاشیه رانده شدند و به قول فوکو این تفکر مخالفان خود را به حکم ممنوعیت، سکوت و یا عدم وجود از صحنه به در کرد. درست بعد از همان نمایش بود که کارها گرانتر شد، حاشیه ­ها هم بیشتر. حالا که درست یک سال از رجعت دوباره­ اش به تئاتر گذشته به بهانه­ ی تئاتر جدیدش متنی منتشر کرده است برای همان مخاطبانی که آن روزها بسیار برایش کف و سوت زدند و مخالفان را از راه به در کردند:
بسیار متاسفم برای او {رئیس همان شبکه­­ی اجتماعی} که به بهانه­ ی مشق دموکراسی، سایت را به مکانی امن برای اراذل و اوباشی بدل کرده که جز دهانی هرزه و یاوه­ گو ارمغانی برای نمایش ایران نداشته و ندارند. حدود یک سال است که ایشان به اجامری که خود را عضو خانواده­ می­نامند، اجازه داده ­اند با زبانی کثیف و ضد انسانی، مجموعه نمایش­هایی را که اعضای گروه نمایش پرچین به روی صحنه برده و خواهند برد، مورد تهاجمی وحشیانه قرار دهند و خود در گوشه ­ای لابد به اعتراضات پی در پی این گروه لبخند می­زنند. این میزان از رذالت آن هم از سوی کاربران او و سایتش برایم هم دردآور است و هم باور نکردنی. از نوچه های گوش به فرمان و دهان دریده­ی تئاتر، البته انتظاری نداشتم و ندارم ولی از شخص ایشان بسیار بعید بود این میزان همدلی و هم سخنی با این اراذل. همچنان داریم بزرگ می­شویم و جهان ذره­ای به آنچه ما انتظارش را داشتیم شبیه نیست.

حالا بعد از انتشار این نامه چیزی تغییر نکرده است، فقط جایمان را عوض کردیم. ساکت­ شدگان دیروز حالا شده ­اند حراف و با صدای بلند جنجال می­کنند و حالا اگر کسی موافق باشد و از این نامه دفاع کند ساکت خواهد شد. حالا همه­ ی انگشت­ها به سمت نگارنده­ ی این نامه است که چرا چنین نوشته و ما را هرزه، اراذل، وحشی، یاوه­ گو، نوچه، رذل و دهان­ دریده خطاب کرده است. تاریخ بی ­شمار از چنین روایت­هایی دارد که عده ­ای بتی ساختند و بعد تبر به دست قصد شکستنش را داشتند. سوال اصلی ­ای که باید پرسید این است که به راستی انگشت اتهام به سمت چه کسی است؟ ما چگونه ما شدیم و ما چگونه دیگران را ساختیم؟


۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

از هوش می {روم} ...

به بهانه سیندرلای تهرانی 
---------------------------

{صدای عجیب زخمه های کلهر و تار علیزاده، سمفونی کامل تاریخ اینجا پا برجاست} 
همه جا تاریک است. پرسش هایی در قامت جملات خبری و دستوری و تعجبی و یک جور سیاهی گیج کننده که آدمی را آزار می دهد. منتظری تا منجی ای بیاید و رهایت کند. 

{خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز، هر طرف می سوزد این آتش، پرده ها و فرش ها را تارشان با پود} 
سوسوی نوری می آید. از بالای پله کانی نورانی و رویایی، مصلحت در قامت زنی مردنما به پایین می آید. دستش پر است. در میانه شک و تشویش، تنها توجیه، راه گشاست. مصلحت مدام سند و مدرک می آورد؛ استدلال پشت استدلال، منفعت پشت منفعت و تیر آخرش همان دو دو تا چهار تایی با علم عددبین مصلحت اندیش است که ابزار محاسبه گری است؛ راه را پیش رویت می گذارد: قتل، طرد و یا سکوت، که در اینجا قتل انتخاب می شود. 

{من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود} 
مصلحت حالا تسبیح به دست می شود؛ آخر توجیه پشیمانی می آورد و چه راهی بهتر از ایدئولوژی برای آن که هیچ گاه به پشیمانی فکر نکنی؟ فکر می کنی این سوال است؟ خیر! این سوال نیست، تنها یک جمله خبری است. 

{وز میان خنده هایم تلخ، و خروش گریه ام ناشاد}
مصلحت تسبیح می اندازد. می داند و «متوجه است». اتفاقا همه ابعادش را هم میداند و مکارگی اش در همین دانستنش است. دانه به دانه با لبخندی عجیب، تسبیح می اندازد و ناگاه ...

{از درون خسته سوزان، می کنم فریاد، ای فریادددددددد، ای فریاددددد} 
... ناگاه تسبیح پاره می شود. دانه ها دانه به دانه می ریزند!

{خانه ام آتش گرفته است، آتشی بی رحم. همچنان می سوزد این آتش نقش هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار، در شب رسوای بی ساحل}
مصلحت تسبیح بزرگتری در می آورد. این بار دانه درشت تر و دانه بیشتر!

{وای بر من، وای بر من، سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری در دهن گود گلدان ها، روزهای سخت بیماری}
مصلحت آنقدر تسبیح می اندازد و تسبیح می برد که در نهایت سر خودش هم کلاه می گذارد!

{من به هر سو می دوم گریان، ازین بیداد می کنم فریاد، ای فریاد}
مصلحت، این پیرزن مردنمای مکاره ی دیوس، سر خودش را هم کلاه می گذارد و می رود!

{وای بر من، همچنان می سوزد این آتش، آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان، وانچه دارم منظر و ایوان}
سیندرلا تسبیح به دست و پا می کند و تاجی از دانه ها را به سر می گذارد و ...

{من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش، وز لهیب آن روم از هوش! ...}
...
..
.



منتظر چه هستی؟ نگارنده از لهیب آتش، از هوش رفته است!

{... زان دگر سو شعله بر خیزد، به گردش دود}




*. پی نوشت:
اشعار از مهدی اخوان ثالث و به عاریت از موسیقی فریاد شجریان
از اینجا شاید بتوانید گوشش دهید:
http://www.persianpersia.com/music/album.php?albumid=58

تیتر برگرفته از شعری از رضا براهنی 
عکس از آزاده مشعشعی

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

گپ و گفتی با سجاد افشاریان، نویسنده و کارگردان نمایش «ننه دلاور بیرون پشت در»
---------------------------------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ سه شنبه 2 مهرماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



«حتما جانِ دل، حتما. این هم شمارمه ...». این پاسخ سجاد افشاریان به درخواستم برای مصاحبه بود. قرارمان شد بعد از ظهر در کافه­ی خودش؛ کافه شیراز. با تاخیر رسید و پریشان­حال، کمی از حجم کارهای این روزهایش خسته بود و کمی هم دلگیر از برخی بی­انصافی­ها. قصدم مصاحبه­ای شسته­رفته بود اما از همان نقطه­ی شروع بدل به گپ و گفتی صمیمانه شد. گپ و گفتی که حال خوبی داشت و پر از درد دل بود: 

ابتدا از سجاد افشاریان در مقام نویسنده شروع کنیم. چه شد که «ننه دلاور بیرون پشت در» شکل گرفت؟ و دغدغه­ی اصلی برای خلق و اجرای این نمایش چه بود؟ 

ابتدا در سال 88 یک طرح یک صفحه­ای نوشتم و در سال 90 بود که دوباره به آن رجوع کردم و این­بار شد 2 صفحه و در نهایت پارسال برای جشنواره­ی فجر با وجود اینکه 3 نمایش­نامه­ی آماده داشتم، با توجه به شرایط و مخاطبانی که همیشه برای من مهم بودند، احساس کردم باید دوباره رجوع کنم به »ننه دلاور بیرون پشت در» و این نمایش را اجرا کنم. ابتدا قصد داشتم دو پرسوناژه با اجرای صابر ابر و هوتن شکیبا کار اجرا بشود که بعدتر نقش کاترین هم اضافه شد و یک شب دیدم بدون بازیگران بیشتر اجرا در نخواهد آمد و لذا حدود 30 نفر دیگر هم به بازیگران اضافه شد. روند نوشتن نمایش­نامه هم به این صورت بود که در حین تمرین، به مرور متن­ها هم تکمیل می­شد و هم­زمان با تمرین متن نوشته شد که برای خودم این نوع شکل­گیری یک فرآیند تجربی خوب بود تا جایی که صحنه­ی آخر نمایش، 5 روز مانده به اجرا در جشنواره­ی فجر نوشته شد. همیشه هم با یک دغدغه­ی اجتماعی کلی شروع می­کنم. بعد از تجربه­ی یک جنگ 8 ساله، هنوز هم مدام تهدید جنگ با نام ایران گره خورده و سوریه، عراق و افغانستان پیش روی ماست و لذا خواستم از جنگ بنویسم اما نه از خود جنگ که از ثاتیرات جنگ به ویژه بر روی نسل خودم، یعنی نسل دهه­ی 60. حالا این دغدغه­ی کلی در نمایش به جزء کشیده می­شود برای مثال لحظه­ی دیدار ننه دلاور در نقش مدیر سیرک با بِکمان، در واقع چکیده­ای از برخورد خودم است با مدیران در این 10 سال. این­جا برای مخاطب هم­نسل من ملموس می­شود، وقتی که می­گوید اینجا جای خوبی برای شروع نیست. نمایش من در جشنواره­ی فجر جایزه می­برد و بعد وقتی می­گویم سالن بدهید برای 10 روز اجرا می­گویند نمی­دهیم و اینجا جای خوبی برای شروع نیست. این­گونه آن کلیت به اجزایی شکسته می­شود که برای تماشاگر من ملموس باشد. 

اسم تئاتر، یعنی ننه دلاور بیرون پشت در، یادآور دو نمایش­نامه­ی معروف از برشت و بورشرت است ولی امضای سجاد افشاریان بر این اثر نقش بسته است. نمایش اقتباسی است و یا هویت مستقلی دارد؟ 

من پیشتر نمایش­نامه­ی ننه دلاور را برای جشنواره­ی دانشجویی کار کرده بودم و به این دلیل که آن­جا هم نقش ننه دلاور را یک مرد اجرا می­کرد، مقبول واقع نشد و به اجرا نرسید و این نمایش­نامه با من ماند. یکبار هم بعده­ها نمایش بیرون پشت در را بازی کردم و همواره این دو متن با من همراه بود؛ دو نمایش­نامه با انتهای تلخ، یکی در نفی جنگ و یکی در تحسین جنگ که هر دو به یک نتیجه می­رسند: ویرانی. لذا بر اساس این دو متن، متن سومی نوشتم به طوری که مخاطب من اگر هیچ­کدام از دو نمایش قبلی را نخوانده باشد، با یک اثر کاملا مستقل مواجه خواهد شد. اگر این اسامی نوشته نمی­شد عده­ای می­گفتند که دزدی کرده و حال که زدیم گاهی آن­قدر بیننده در برشت و بورشرت فرو می­رود که کارمان سخت می­شود. شاید اگر اسم دیگری برای نمایش­نامه انتخاب می­کردم، این درگیری­ها برای مخاطب کمتر می­شد. 

عده­ای به شیوه­ی روایت داستانی و برخی عناصر به کار رفته در آن انتقاداتی داشتند. به نظر می­رسد که روایت، روایت گویایی نیست، واقعا این­طور است؟ 

چون من خیلی از جاهای ایران اجرا داشتم، می­بینم که مخاطبان در کشور ما دوست دارند یک قصه را از یکی بود یکی نبود شروع و با قصه­ی ما دروغ بود، تمام کنند. اما همین مخاطب وقتی پالپ فیکشن را می­بیند برایش جریان دیگری ساخته می­شود. قصدم قیاس نیست، قصدم این است که بگویم ما با متن­هایی مواجهیم که اگر نگوییم داستان­گریزند، داستان­گو هم نیستند و مرز بین تراژدی و کمدی بودن آن روی یک لبه است. جاهایی ما می­پرسیم چرا و با این سوال از زیر بار مسئولیت خودمان یعنی فکر کردن در می­رویم. در این کار من با دو اثر مواجهم و می­خواهم این نمایش را با لحن شخصی و شاعرانه­ی خودم بنویسم و هم­زمان هم، من نمایش­نامه­نویس حجره­ای نیستم که در خانه بشینم و پشت میز بنویسم، بلکه برای صحنه می­نویسم و به دیزالوهای صحنه فکر می­کنم، این­که قطع نور برای تعویض صحنه­ها نداشته باشم و جاهایی حتی صورت­های آدم­های نمایش طوری نوشته شده که جزئی از متن نمایش است. لذا به نسبت قرائت صحنه­ای، من روایت غیر خطی را انتخاب کردم؛ روایتی که قرار است که از یک واقعه، توسعه­ی معاصری پیدا کند و انسان­هایی ببینیم به اسم و رسم آلمان اما مثل خودمان. اینجا من به دنبال روایت خطی نیستم بلکه این روایت مجموعه­ی تلنگرهایی است که در نهایت به خیابان استاد شهریار ختم می­شود و در صحنه­ی آخر و باز شدن در پشتی نمایش به سمت خیابان، به عمد این کار را کردم که بدانیم کجاییم. 

در این نمایش ننه دلاور یک مرد است. دلیلش چیست؟ و انتخاب صابر ابر در این نقش به چه دلیل بوده است؟ 

در وهله­ی اول من فکر می­کنم اصلا ننه دلاور، زنانگی خودش را از دست داده و حتی بدل به یک مرد زمخت شده و علاوه بر این هم خب صحنه­هایی هست که مثلا دارند بچه­ی طرف را می­برند که بکشند و خب باید لحظه­ای این بچه را بغل کند و ببوسد که خب امکانش نبود. در مورد انتخاب هم ابتدا برای این نقش با سیامک صفری صحبت کردم که سفری برایش پیش آمد و به ایتالیا رفت و با پیشنهاد اولیه­ی حبیب رضایی رفتم سراغ صابر. صابر به نظر من پر شگفتی بازی می­کند و از دقیقه­ی 5 من فکر نمی­کنم که تماشاگر فکر کند که صابر ابر را می­بیند، من زیاد پرسیدم و همه گفتند که ما صابر ندیدیم، ما ننه دلاور را دیدیم و به نظر من هوتن شکیبا و صابر ابر به گونه­ای روی صحنه بازی می­کنند که تماشاگر به سختی می­تواند گزینه­ی جایگزینی را متصور شود. در نهایت من فکر می­کنم اگر ما کارنامه­ی بازیگری صابر و هوتن شکیبا را ببینیم، یا کار بد ندارند و یا اگر کارهایی متوسط دارند خودشان عالی بوده­اند. 

عده­ای معتقدند که انتخاب صابر ابر و هوتن شکیبا و یا انتخاب گروه بمرانی برای موسیقی کار و یا استفاده از نام برشت و بورشرت صرفا ویترینی است که فروش را تضمین می­کنند. نشانه­اش را هم فروش بالای این تئاتر می­دانند. در این مورد نظرتان چیست؟ 

به نظرم این بی­رحمانه است چون من نمونه­های عینی در ذهن دارم. نمایش «صد سال پیش از تنهایی ما» را زمانی اجرا بردم که هیچ­کس شاید بمرانی را نمی­شناخت و همان نمایش تک پرسوناژ، شد پر فروش­ترین نمایش تئاتر شهر، در حالی­که اجرای ما در کافه تریا بود و همان زمان اجرایی از یک متن شناخته شده و با بازیگران به نام، در سالن اصلی در حال اجرا بود؛ «احساس آبی مرگ» همین­طور و حتی «تبارشناسی دروغ و تنهایی» که پر تماشاگرترین تئاتر 10 سال اخیر تئاتر شهر شد. نمی­توانیم بگوییم که مردم نمی­فهمند. طبیعی است که من به هر چه بهتر رسیدن محصول به دست مخاطب فکر می­کنم و گروه خوب انتخاب می­کنم. بمرانی گروهی است که به گفته خود گروه، با من آهنگسازی تئاتر را شروع کردند و خود من اصلا بخشی از خانواده­ی بمرانیم. لذا به خاطر اسم بمرانی و طرفدارانشان انتخاب نشده­اند. من بچه­هایی داشتم که به نسبت توانایی­هایشان دقیقا می­دانستم که مثلا سولوی ساز دهنی، کجای نمایش من میزانسن خواهد شد یا صدای خشن و در عین حال دل­نشین بهزاد یا شاعرانگی پیانوی آرش کجای نمایش من جا دارد و خیلی چیزهای دیگر. از اساس وقتی می­خواهم شروع به کار کنم به این فکر نمی­کنم که این­جا می­توانم از فلانی استفاده کنم بلکه وهله­ی اول به این فکر می­کنم که با چه کسانی حال من خوب است و چگونه می­توانم این حال خوب را به آن­ها هم بدهم. به جرات همیشه آدم­هایی که در نمایش من هستن همیشه حال خوبشان برای من مهم­تر از نمایش است. لذا انتخاب­ها به دلیل شهرت­شان نیست. می­گویند فروش به دلیل اسامی بوده است که بی­انصافی است. شما ببینید تئاترهایی بوده که با بازیگران شناخته شده­ی سینما به اجرا رفته یا حتی از برشت و بورشرت تا کنون این همه کار به اجرا رفته و قیاس کنیم که آیا فروش آن­ها هم به این میزان بوده است؟ ننه دلاور و بیرون پشت درهای قبلی چقدر فروش داشته­اند؟ من اعتقاد دارم تبلیغات تئاترمان به دلایل مشکلاتی که داریم صرفا دهان به دهان است. تماشاگر کار را می­بیند و به دیگران توصیه می­کند که ببینیدش یا نبینیدش. اگر کاری خوب باشد این تبلیغات دهان به دهان توسعه پیدا می­کند و کار می­ماند و همین مانا بودن­ها خودش نشانه­ای است که تماشاگر پسندیده کلیت کار را. در سال 91، حدود ده نمایش از من اجرا شده که اغلب پر تماشاگر بودند، لذا بی­انصافی است که بگوییم این­ها ویترین کار بوده­اند. 

حرف آخر ... 

الان من با یک مشکلی مواجهم که خیلی غمگینم. به عنوان آخرین و مهم­ترین حرف باید بگم که من نمایشی دارم درباره­ی جنگ و تاثیراتش روی آدم­ها بالاخص دهه­ی 60 که خودم محصول دهه­ی 60 هستم ولی قرار است نمایش من در میانه­ی اجرا متوقف شود، به خاطر اینکه نمایشی از ترکیه در این سالن و برای جشنواره­ی مقاومت قرار است به اجرا برود. من از همه­ی مدیرانی که می­توانند کاری بکنند خواهش می­کنم نمایش مرا متوقف نکنند. چرا برای ما همیشه مرغ همسایه، غاز است. حتما باید کسی از ترکیه بیاید و برای ما از جنگ صحبت کند؟ خب این همه سالن، نمی­شود در جای دیگری اجرا بروند؟ خدا می­داند با این توقف چه ضربه­ای به نمایش من وارد می­شود. چرا من ایرانی با یک گروه 60 نفره­ی زیر 30 سال و آن همه حجم دکور و اکسسوار باید سالن را خالی کنم که گروهی از ترکیه بیاید و روایت جنگ کند؟ انصاف است که من دوباره بعد از یک توقف همه­ی صحنه را بچینم؟ فکر می­کنم کمی از عدالت به دور است. انگار هنوز هم اینجا جای خوبی برای ادامه نیست!



*. یک توضیح ضروری: 
متاسفانه بدون اطلاع بنده، بیش از یک چهارم مصاحبه را بهار در حرکتی خودجوش حذف کرده و مصاحبه را به طبع رسانده است؛ اجرشان با سانسورچیان ارشاد! اما اینجا در بلاگ، کامل مصاحبه را با سجاد افشاریان عزیز آورده ام که امیدوارم بی اطلاعی مرا دلیل خوبی برای بی تقصیری ام بداند و عذر تقصیر مرا پذیرا باشد.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!

ما بعد النمایش! 
-----------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 4 شهریور

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«محمد رحمانیان مرسی که برگشتی»؛ این را ته نمایش در میان کف و سوت‌های متوالی تماشاچیان، یکی از حضار با صدای بلند گفت که باعث شد تا سالن منفجر شود. بعد از آن اشکان خطیبی میکروفون را به دست گرفت و خطاب به رحمانیان گفت: «من از جانب همه اعضای گروه و همه این حضار در وهله اول تشکر می‌کنم و بعد می‌گویم امید که بمانی چون‌که تئاتر ایران به تو احتیاج داشته و خواهد داشت» که رحمانیان با همان شوخ طبعی خود خنده‌ای کرد و گفت: «منو میگی!؟» و سالن غرق در خنده و تشویق شد. در میان ولوله تشویق‌ها یک سوال ذهن مخاطبان نمایش را درگیر خود کرده بود: به راستی چرا کسی که برای نمایش‌نامه‌خوانیش هم حتی بلیت‌ها پیش‌فروش می‌شوند و دست آخر از شدت شوق عده‌ای روی لبه دیواره بالکن طبقه دوم می‌نشینند تا تنها خوانش نمایشنامه او را ببینند، باید دو سال تمام دور از وطن باشد؟

‌در این چهار سالی که گذشت « محمد رحمانیان» نیز مثل خیلی‌های دیگر رفت، ناگزیر شد که برود. «روز حسین» را که می‌خواست روی صحنه ببرد، چند روز مانده به اجرای نمایش مانع‌‌ شدند. می‌دانست که ماندنش به معنای کار نکردن است. به معنای سکوت. مثل خیلی‌ از دوستانش که ماندند و نتوانستند اثری روی صحنه ببرند یا نمایشنامه‌ای را منتشر کنند و هیچ کار دیگری نتوانستند. «رحمانیان» رفت و درکانادا کار کرد. قبل‌تر با «فنز» به آنجا سفر کرده بود و در این چند سال کلاس‌های آموزشی گذاشت. نمایش روی صحنه برد و کار کرد. حالا به ایران بازگشته است. مثل خیلی‌های دیگر که باید منتظر آمدنشان بود، ‌در روزهایی که می‌گویند «امید» به جامعه برگشته است. او حالا می‌خواهد نمایش «ترانه‌های قدیمی» را در موسسه اکو از 10 تا22 شهریور روی صحنه ببرد؛ اثری که از قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران تشکیل شده و با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی و پاساژ‌های نمایشی کنار هم چیده شده‌اند اما شاید برای شروع و برقراری ارتباط با مردم باید، نمایشنامه «شب سال نو» را نمایشنامه‌خوانی کرد؛ نمایشنامه‌ای که البته نمی‌توان امید چندانی به اجرای آن داشت. نمایش در خانواده‌ای پرجمعیت در جنوب تهران می‌گذرد نمایشی تلخ که رحمانیان با چاشنی طنز تلاش کرده بود کمی فضایش را بهتر کند، خودش هم راوی بود. اما آن‌هایی که این نمایشنامه را دیدند با یک اتفاق روبه‌رو شدند اثری با ساختاری قوی و دیالوگ‌هایی تکان‌دهنده. این نمایشنامه را به نفع بنیاد خیریه برکت خواندند و همان‌طور که انتظار می‌رفت با استقبال روبه‌رو شد، جمعی از کسانی که از حضور گروه رحمانیان بر صحنه تئاتر محروم بودند، دورهم جمع شدند. یک گروه 19نفره از بازیگران، رحمانیان را در خوانش نمایشنامه‌اش یاری کردند. تماشاگران تا نزدیک‌ترین مکان به صحنه نشسته بودند، حتی بعضی در بالکن هم ایستاده بودند. در بخش نخست نمایش بازیگرانی چون علی عمرانی، افشین هاشمی، اشکان خطیبی، حبیب رضایی، بهاره مشیری، رویا بختیاری، آزاده صمدی، کامبیز بنان، معصومه رحمانی، مریم یوسف، ماهان خورشیدی، سوده شرحی، بیتا الهیان، پریا طاهری، روجا جعفری و نیوشا مهدوی نقش‌های خود را ایفا کردند؛ اجرایی عجیب و بی‌نقص. انگار این نمایشنامه بهانه‌ای شد تا هم آنان توانایی بازیگری خود را که ممکن است در این سال‌ها مغفول مانده، بیان کنند و هم رحمانیان باردیگر نشان دهد که از چه توانایی‌هایی برخوردار است؛ توانایی‌هایی که مثل خیلی چیزهای دیگر، این چند سال‌ نادیده ماند. این‌که تنها با خواندن متن، متنی که انتظار یک خواهر را برای آمدن برادرش توصیف می‌کرد، اشک حاضران دربیاید، از توانایی‌های «مهتاب نصیرپور» است؛ برادری که هیچ‌گاه نمی‌آید چون خودکشی کرده است. رحمانیان در بین نمایشنامه‌خوانی استراحت 10دقیقه‌ای هم داد و پس از آن مهتاب نصیرپور به همراه علی سرابی از دیگر اعضای گروه خوانش‌گران با تشویق ممتد حاضران روی صحنه حاضر شدند. در پایان نمایش، اعضای خانواده ترانه‌ «نوبهار آرزو» را در کنار هم زمزمه می‌کردند که پس از اتمام آن به درخواست رحمانیان و به یاد احمد آقالو، دوست و همراه قدیمی او، با همراهی حاضران در سالن بار دیگر اجرا شد و سپس تماشاگران با تشویق بلند به استقبال گروه رفتند. ناصر تقوایی، هنرمند پیشکسوت و شناخته‌شده سینمای ایران نیز در این لحظه از پله‌های سن بالا رفت و در میان تشویق‌های تماشاگران رحمانیان را در آغوش گرفت. رحمانیان در انتها، یاد اکبر رادی که به گفته خودش هنگام نوشتن نمایشنامه «شب سال نو» بسیار به یاد او بوده را پاس داشت و از حمید امجد برای پیشنهاد طرح اولیه داستان این اثر تشکر کرد. حالا می‌توانیم منتظر اجرای نمایش «ترانه‌های قدیمی» باشیم که از مجموعه قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تئا‌تر موزیکال با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

معجونی از تخیل موزیکال


«تئاتری موزیکال برای کودکان و نوجوانان»
همین عبارت کافی است که دل­چرکین شوی و حس ایثارگونه­ای پیدا کنی از اینکه دست فرزندت یا خواهر و برادر کوچکت را بگیری و به سالن نمایش بروی؛ آخر قرار است کار برای او شادی­آور باشد و برای تو لوس! حالا اگر کودکی هم در کار نباشد و خودت باشی و خودت که اوضاع بدتر است؛ با چهره­ای کج و معوج و با خجالتی عجیب می­روی میان بچه­هایی که به دیدن نمایش آمدند. اما مترسگ از همان ابتدا و پیش از آغاز رسمی نمایش، با موسیقی جذاب خود اخم صورتت را باز می­کند. لحظه لحظه از تلفیق بازی­های روان با موسیقی پر جنب و جوشش لذت می­بری و در نهایت با ذوقی سرشار سالن را ترک می­کنی. مترسگ توانسته با زیرکی خاصی روایتی دوگانه را ارائه دهد؛ روایتی که هر دو طیف کودک و بزرگسال معانی خاص خودشان را از آن برداشت کرده و با نمادهای خاصش می­خندند و لذت می­برند. مترسگ نمایشی است اقتباسی از مجموعه داستان­های هنک سگ گاوچران. اولین جلد از این مجموعه در 1983 در امریکا به چاپ رسید. کتابی که با نایاب شدنش در ششمین هفته­ی بعد از چاپ، جان آر اریکسون را به شهرتی جهانی رساند. این مجموعه روایتی است از یک سگ گاوچران در قامت فرماندهی حفاظت از یک مزرعه که تلاش می­کند تا بخش­هایی از زندگی روزمره در مزارع تگزاس را برای کودکان و نوجوانان به تصویر بکشد. تخیل عالی نویسنده در به تصویر کشیدن سگی بوگندو و عقل کل و طنزهای ریز و درشت آن، این مجموعه را به یکی از موفق­ترین آثار در تاریخ نشر امریکا بدل کرده است؛ اثری که رد پای آن نه تنها در کتابخانه­ی کودکان که در میان کتاب­های بزرگسالان نیز به چشم می­خورد. 25 جلد از این کتاب­ها نیز به قلم فرزاد فربد و توسط نشر کتاب پنجره تا کنون به چاپ رسیده است. این روزها بر اساس همین مجموعه، نمایش موزیکال مترسگ توسط گروه تئاتر لیو در سینما تئاتر کانون پرورش فکری و هنری، در حال اجراست. این نمایش موزیکال یا طراحی و کارگردانی حسن معجونی و بازی هوتن شکیبا، مازیار سیدی، میلاد و شکیب شجره، امیرحسین طاهری و حسام محمودی فرید، پیش از این در نوزدهمین جشنواره بین­المللی تئاتر کودک و نوجوان همدان توانسته بود 5 جایزه را از آن خود کند: بهترین کارگردانی برای حسن معجونی، بهترین بازیگر جشنواره و منتخب داروان برای هوتن شکیبا، بهترین طراحی صحنه برای ویشکا آسایش و در نهایت بهترین موسیقی برای پوریا پورامین، سارا بیگدلی و روزبه فدوی. این نمایش برای کسانی که کودکی در اطرافشان دارند، قابل توصیه است؛ اگر هم نیست، دست کودک درونتان را بگیرید و بروید!


۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

نیل سایمون و زندگی روزمره


به بهانه­ی اجرای نمایش پسران آفتاب، اثر نیل سایمون

«آدم­ها لالت می­کنند، بعد می­پرسند چرا حرف نمی­زنی؟»
- نیل سایمون

نیل سایمون را به حق باید روایت­گر زندگی روزمره­ی امریکایی دانست. زندگی روزمره از آن دست مقولاتی است که اغلب آن­قدر بدیهی است که به چشم نمی­آید و مهم تلقی نمی­شود اما سایمون با روایت­های ساده و کمیک، لایه­ای از زندگی روزمره را نشان می­دهد که می­شود از تلخی بیش از اندازه­ی آن خندید. گویی سایمون با گذاشتن آینه­ای در مقابل تماشاگر و به صحنه کشیدن صحنه­های عادی و بدیهی انگاشته شده­ی زندگی­هامان، قصد دارد تا از آن آشنایی­زدایی کند. به عبارت دیگر تماشاگر با دیدن صحنه­هایی همچون دیدن دوست سابقی که مدت­هاست ندیدتش و حالا قرار است با بی­میلی با او مواجه شود، ریختن چای، بی­حوصلگی­ها و حتی دیدن تلویزیون و مواردی از این دست ساده و آشنا، به تامل می­افتد و در حین خندیدن­هایش به برخی صحنه­ها مدام زندگی خود را تصویر می­کند و گویی همانی می­شود که مارکس پیشتر گفته بود: «تاریخ دو بار تکرار می­شود، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی». در این نمایش نیز تماشاگر گویی با دیدن صحنه­های آشنای تاریخ بودن خویش، به خنده می­افتد. برای مثال آن­ها که نمایش­نامه پسران آفتاب را خوانده­اند و یا نمایشش را دیده­اند می­شود نمونه­اش را ارجاع داد به اولین دیدار ویلی کلارک و ال لوئیس که چند دقیقه­ای این دو در کنار هم بی هیچ کلامی نشسته­اند و به مخاطب نگاه می­کنند و این­گونه در عین تلخی گزنده­ی این دیدار، مخاطب خنده­اش می­گیرد. 
این روزها از نیل سایمون، نمایش پسران آفتاب در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. کاری به کارگردانی سیامک صفری و بازی خود او به همراه فرزین صابونی، جواد عزتی، جواد پولادی، صبا گرگین­پور و بهاره رهنما. پسران آفتاب دقیقا همانی است که توقع می­رود. یعنی وقتی می­شنوی که سیامک صفری قرار است نمایش­نامه­ای از نیل سایمون را به صحنه ببرد، همین نمایش و همین حد توقع در تو ایجاد می­شود؛ نه چیزی بیش و نه چیزی کم، نه شگفت زده خواهید شد و نه ناراحت که اجرای ضعیفی بوده. همانی است که آدمی دقیقا انتظار دارد. بازی­های روان سیامک صفری و فرزین صابونی، که با گریم خوبش تنها از روی صداست که میفهمی خود اوست، به همراه بازی پر از حس و شوخ و شنگ جواد عزتی رنگ و بوی خوبی به این نمایش داده است. هر چند به عقیده برخی منتقدین و تماشاگران، بازی کوتاه بهاره رهنما در این تئاتر، وصله­ایست که گویی به یکپارچگی و روانی دیگر بازیگران نیست و نچسب به نظر می­آید. از دیگر نکات خوب و غفلت شده­ی این نمایش می­توان به ترجمه­ی روان و خوب آهو خردمند اشاره کرد. ترجمه چنین نمایشی که اغلب کمیک­های آن امریکایی است و ناآشنا برای مخاطب ایرانی، کاری است بس سخت که اگر در آن دقت نشود، مخاطب از آن دلزه خواهد شد. اما خردمند توانسته بود بدون ضربه زدن به متن و لوس شدنش، شوخی­ها را کمی تغییر دهند تا برایمان آشنا درآید. و اما یک نکته­ی منفی که این روزها در تئاترهای در حال اجرا زیاد دیده می­شود، عدم هم­خوانی صداهاست (به اصطلاح فنی لِوِل نبودن صدا). به طوری که در این همایش نیز در میان برخی پاساژهای نمایش، صدای موسیقی­های پخش شده، که به حق این کار را محمدرضا جدیدی خوب انجام داده بود، اذیت­کننده بود و صدای بلند موسیقی باعث می­شد تا صدای دیالوگ­های بازیگران به گوش نرسد. در پایان آن­که وجود چنین تئاترهایی که به جذب مخاطب بیشتری نسبت به کارهای دیگر، به دلیل کمیک بودنش، می­انجامد، به فضای اجراهای این روزها رنگی دیگر داده و دیدنش قابل توصیه است.