‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۲۵, یکشنبه

تنهایی به شیوه پل استر

‎"ما همیشه یا جای دُرست بودیم در زمان غلط یا جای غلط بودیم در زمان دُرست،
و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده ایم!"

-مون پلاس ، پل استر

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

مترسک


من از حاصل حجم این انبوه تیرگی، تنها نشسته ام 
زل زده بر آستان پچ پچ باد، در میان انبوه سطح درختان
اما مگر عصر اعجازها به پایان نرسیده است ...!؟ 

۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

من جذب تو می شوم و این را فقط زمین می فهمد ...


پاییز فصل عجیبی است ژوزفین
«رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف»

باید در این چهار دیواری باشی و ببینی که تنهایی چه وسعت غریبی دارد
بنشینی تنها و از پنجره خیره شوی به خاکستری ابرهای وهم انگیز خیال

«حالا من و تو با هم در انقلاب قدم میزنیم و باران هم می بارد
باران تندتر می شود و ما هم میدوئیم به داخل قهوه چی
می نشینیم آن بالا به تماشای مردم که حالا زیر باران در هراس و سرعت می دوند»

نسیم خنکی می آید و تنت مور مور می شود و به خود می آیی و میبینی دم صبح است، خیال از سرت می پرد! 




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

تو حتی اسم من را هم فراموش کرده ای ...

ژوزفینم ...

رسم قصه ها رسم عجیبی است
همیشه آدم خوب های قصه ها زود فراموش می شوند

باور نمی کنی!؟
اسم چندتایشان را بگو ...






*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
*. ما را در فیس بوک پیگیری کنید (+)


۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

شاید اصلا حس همون سگه!

جهان سریع میگذره آقا، باور نداری؟
چند روزی خلوت نشینی کن.
یعنی گوشی را بنداز زیر تخت، آن هم در وضعیت سایلنت، اینترنت و شبکه های اجتماعی را کم کن.
قرار های بیرونت را هم سر و تهش را بزن. بعد به مدت ده روزی در همین وضع بمان.
آن گاه فارغ از جذابیت خود این قصه و تجربه جدید زندگیت، آرام آرام مثلا یکی از همان جمع ها را خبر بگیر.
حس اصحاب کهف بهت دست می ده!

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

Dilemma - 1

می بینم هنوز هم
به بهانه های کوچک
مثلا یک پفک،
یا نهایت چیپس کتل چی توز
دلم خوش می شود!

حال نمی دانم باید خوشحال باشم از این قضیه و یا ناراحت،
که مدتی است دلم خوش نیست ...

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

تنها تو !

ژوزفین عزیزم!

امشب همین بس که بدانی 


«تنهایی چیزهای زیادی
به انسان می آموزد
اما تو نرو ...
بگذار من نادان بمانم!»



*. پست ها در باب تنهایی: (+) (+) (+) (+)

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

پا همان جا می رود که دل می رود ...



آی ژوزفین!

می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟

---------------------------------------------------------

قفسه سینه ام که درد می گیرد
تپش های قلبم که سخت می شود
می دانم دیگر وقتش است که برایت بنویسم ...

بنویسم از این بغض لعنتی که تحصن کرده است در گلوی تمام خاطرات بود و نبود گذشته
بنویسم از این همه «تنهایی» مزخرف میان این همه «تن» هایی که هر روز می آیند و می روند
بنویسم از این همه جمع پریشانی ها میان این همه جمع های پریشان دور و برم
بنویسم از تو که نیستی؛ نیستی و نیستی و نیستی و باز هم نیستی ...

های ژوزفین!
های ژوزفین که هر شب فکر می کنم از این در ناگهانی می آیی
و مرا -همچون فرشته، حتی فرشته مرگ- در آغوش می کشی و می بری

های ژوزفین!
های ژوزفین که -به اشتیاق- هر دمم به جستجوی توست و -به افسوس نبودنت- هر بازدمم ناامید!
های ژوزفین لعنتی عزیزم که نیستی و نمی آیی!
های ژوزفین که ...
های ژوزفین که خیال تو -خیال خام تو- هر شب مرا ستاره باران می کند و به ناگاه منزوی بزرگ قرن ما، در گوشم زمزمه می کند که «در آسمان آخر شهریور، حتی ستاره ای هم نگران من نیست ...»
و من هم نوا با منزوی بزرگ به اتاق بر می گردم و شب را دور سرم می چرخانم و به دیوار می کوبم!

های ژوزفین!
دخترک خیال های دور و اوهام شبهای مستی و تنهایی!


های ژوزفین ...
که نیستی! که نمی آیی!
که اصلا وجود نداشته ای!
که وجود نداشته ای و من چهره تو را 
در میان دود کامهای سنگینم تصویر می کنم ...

های ژوزفین دودی!
که نیستی و اما من به ثانیه ای تو را تصویر می کنم و می آیم پیش تو و می نشینیم با هم روی چمن های نم دار دشت انگاس و پنهانی من دست می اندازم زیر آن آبشار قهوه ای موهایت و حلقه اش می کنم و می اندازمش پشت گوشهایت و بعد تو سرخ می شوی و لبخند می زنی و خنده ات که هزاران بار مرا دیوانه می کند و آن گاه با هم دراز می کشیم روی نرمی چمن های نم دار و به آسمان خیره می شویم، به ستاره و ماه زیر چشمی نگاه می کنیم و من به ستاره ای که در آغوشش دارم
زیر همان آسمان پر ستاره ی همیشگی بی هیچ کلامی سرشار می شویم و میمیریم!
میمیریم و من دوباره بیدار می شوم، به ثانیه ای! 
به ثانیه ای به پیشت می آیم و به ثانیه ای باز می گردم!


آی ژوزفین!
می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟



می بینی دخترک معصوم شب های خیال
که عشق اینگونه با من چه بازی ها می کند ...





















۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم ...


« ... می خواهی بروی، از تنهاییت و این اتاق لعنتی خسته شده ای؛ با خودت می گویی گور پدر همه چی! لباس هایت را می پوشی! لب پنجره می روی؛ از طبقه هفتم این خانه آدم ها ریزه ریزند،‌مثل کولونی های مورچه های شاد! از دور چیزهایی را تشخیص می دهی؛ عده ای مست و شاد و در حال پای کوبی؛‌ سر و صدای عجیبی است: یک سو جلال همتی است انگاری و دیگر سو جیغ و داد شادی جماعتی دختر و صداهای ترقه هایی که با این های و هوی و «فریاد» شجریان برای خودش سمفونی معناداری شده است! یهو به خودت می گویی بروم که چه!؟ می شینی؛ چشم هایت را می بندی و از مخلوط بین «میخواهم فریاد بلندی بزنم» شجریان و های و هوی جیغ های بیرون؛ تنهاییت را مرور می کنی ...»



×. عنوان قطعه ای از حسین منزوی ...
×. این هم از چهارشنبه ما ...