‏نمایش پست‌ها با برچسب فراموشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فراموشی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

شرم همون کام‌های اول ...


«دوست داشتن کسی مثل سیگار می‌مونه»
یعنی اعتیاد آوره!؟
«اون که صد البته! اما منظورم چیز دیگه‌ایه. بوی سیگار، تو آدمی نشست می‌کنه؛ نه تنها تو خود آدم که تو لباس و تخت و کیف و تک‌تک وسایل زندگی. دوست داشتن هم همینه. وقتی کسی رو دوست داری، در تو رشد می‌کنه، ریشه می‌ده و ...»
پک سنگینی به سیگارش زد و فوت کرد تو صورتم.
«تو این میونه فراموشی هم معنایی نداره. درست تو موقعی که خودت رو گول زدی، یه نمه بارون بهاری خوب بهت یادآوری می‌کنه که ترک سیگار فراموشی نیست! ذره‌ذره‌ات بیتاب کام دلنشین مارلبروی لایتی می‌شه که زیر بارون باید بکشی؛ یهو پر می‌کشی به شور گرمای یه پک سنگین سیگار تو سوز سرمای یه روز پاییزی. می‌ری تو عمق همون دردا که میون خنده‌های ناب مستی دنیات رو شیرین‌تر کرده بود. یاد شرم همون کام‌های اول که سرفه‌ات رو می‌خوردی که مبادا کسی بفهمه اولین سیگارته. بی‌شمار تصویر و رنگ و بو و دود، ذهنت رو آشوب می‌کنه»

سیگارش رو لالوی ته مونده قهوه‌اش خاموش کرد. یه نیگا به بیرون کرد و یه نیگا به من و گفت: «چرا این پاییز لعنتی بارون نداره پس!؟»

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

تو حتی اسم من را هم فراموش کرده ای ...

ژوزفینم ...

رسم قصه ها رسم عجیبی است
همیشه آدم خوب های قصه ها زود فراموش می شوند

باور نمی کنی!؟
اسم چندتایشان را بگو ...






*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
*. ما را در فیس بوک پیگیری کنید (+)


۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

خرده روایت های روزگار لعنتی - 2

لبه ی باریکی داره دل دادن و دل گرفتن!
که تا دل میدی و دل می گیری دیگه یهو قدرت -این یگانه حقیقت هستی!- دست به کار میشه و میشه همون دو گانه سازی خود و دیگری!
دیگه جمعی که حول این دل دادگی پدید می آد میشه خود و هر چی غیر اون -خوب و بد!- میشه دیگری!
و اونوقت دیگه طاقت دیدن رقیب طاق میشه و دیگه رقیب میشه اوج اون دیگری!
میشه همون غریبه ای که سایه ی شومش رو دیوار تنهاییِ فقدانِ اون دوست می افته و چهره کریه اش، مدام از دست رفتنِ اون دوست رو به تو یادآوری می کنه و این قصه که عشق در دل ماند و یار از دست رفت!
اما همه ی اینا همون رسم لعنتی روزگاره دیگه! حقه ی کثیف این دنیای عوضی! 
اما آدمی برای بقا در این سالیان دراز راه کارها از خودش ساخته: فراموشی و بداعت!
این دو قدرت رهایی بخش دست در دست هم کاری می کنند که کنجکاوی شناخت بکشاندت به شناخت دیگری ها!
و این گونه حقه ی کثیف روزگار را دور می زنی و در دل میدان شناخت دست به گریبان رقیب می بری و ...
و قصه ای دیگر از همین جا آغاز می شود! 
دوباره دل می دهی و دل میگیری! 


و داستان آدمی عجیب وارونگی هایی دارد! 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

در ستایش فراموشی !؟



«... بدی نوع فراموشی ما اینه که نمی تونیم خود فراموشی رو به حافظه مون نسپریم و فراموشش کنیم، نمی تونیم خود فراموشی رو فراموش کنیم
باسه همین در عین اینکه همیشه فراموش می کنیم اما در عین حال هم می دونیم که فراموش کاریم و میدونیم که چیزهایی بوده که خوب بودند، خاطره هایی بوده که یه روزایی بودن و ما به دلایلی فراموششون کردیم و این تازه آغاز یه غصه تازه است ...»



×. بخشی از نوشته های پنج شب پیش با عنوان «اندوه ماندگاری فراموشی»
×. آبجو لطفا!