‏نمایش پست‌ها با برچسب سیگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیگار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

شرم همون کام‌های اول ...


«دوست داشتن کسی مثل سیگار می‌مونه»
یعنی اعتیاد آوره!؟
«اون که صد البته! اما منظورم چیز دیگه‌ایه. بوی سیگار، تو آدمی نشست می‌کنه؛ نه تنها تو خود آدم که تو لباس و تخت و کیف و تک‌تک وسایل زندگی. دوست داشتن هم همینه. وقتی کسی رو دوست داری، در تو رشد می‌کنه، ریشه می‌ده و ...»
پک سنگینی به سیگارش زد و فوت کرد تو صورتم.
«تو این میونه فراموشی هم معنایی نداره. درست تو موقعی که خودت رو گول زدی، یه نمه بارون بهاری خوب بهت یادآوری می‌کنه که ترک سیگار فراموشی نیست! ذره‌ذره‌ات بیتاب کام دلنشین مارلبروی لایتی می‌شه که زیر بارون باید بکشی؛ یهو پر می‌کشی به شور گرمای یه پک سنگین سیگار تو سوز سرمای یه روز پاییزی. می‌ری تو عمق همون دردا که میون خنده‌های ناب مستی دنیات رو شیرین‌تر کرده بود. یاد شرم همون کام‌های اول که سرفه‌ات رو می‌خوردی که مبادا کسی بفهمه اولین سیگارته. بی‌شمار تصویر و رنگ و بو و دود، ذهنت رو آشوب می‌کنه»

سیگارش رو لالوی ته مونده قهوه‌اش خاموش کرد. یه نیگا به بیرون کرد و یه نیگا به من و گفت: «چرا این پاییز لعنتی بارون نداره پس!؟»

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

افکار پریشان - اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی

{من در این گوشه که از دنیا بیرون است؛ آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست ...}
صدای رادیو را کم می کنم، اما همینجاست که موسیقی اوج می گیرد
{اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده؛ یاد رنگینی در خاطر من؛ گریه می انگیزد}
فعل فراموشی را که خدا یادش رفته بسازد!
{ارغوانم دارد می گرید}
تصاویر پشت به پشت هم و آشفته از خاطرم می گذرد. سوزش خاموش شدن خاکستر سیگار مرا به خودم می آورد. سیگار را در ته مانده ی فنجان قهوه ی روی میز خاموش می کنم. چند وقتی نگذشته از زمانی که در اتاقم سیگار می کشم. پیشتر عادتم نبود؛ می گفتم تنِ آدمی بوی سیگار می گیرد اتاق که سهل است؛ اما حالا با خودم می گویم چه فرق می کند!
{ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار؛ با عزای دل ما می آید!؟}
به خودم می گویم اینکه 92 خوب بود؛ 93 عالی بود و روشنی ابتدای 94 جای خودش را به تاریکی روزهای کم سوی سورت سرمای مرگ داد هم خودش حکایتی است. انگاری میخواهد حالیت کند که «کجایی آدم ساده؛ خبری نیست»، حالیت کند که قد و قواره این دنیا چیز دیگری است؛ ...
{ارغوان تو برافراشته باش؛ تو بخوان نغمه ناخوانده من؛ تو بخوان}
قلم را بر میدارم. می خواهم از عصاره تجربه های این سالها بنویسم: اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی دست رنج این روزهایم است. می آیم که بنویسم با خودم می گویم چه اهمیتی دارد نوشتن از اهمیتِ فهمِ بی اهمیتیِ آدمی!
سیگار جدیدی دود می کنم و با خودم می گویم تا همینجایش هم زیادی بود!





۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

همین اسفندی که گذشت ...

کثیری در آرزوی پارتی و تو درست در وسطش نشستی و بی هیچ حسی تنها به او فکر می کنی که آزرده خاطرش کردی و چه حس بدی است که درست میانه ی شادی بی حد و حصر رفقایت باید لبخندهای تصنعی تحویل دهی و ظاهری شاد به خود بگیری که مثلا حالت خوب است و اصلا بهتر از این نمی شود
در میانه ی این هوای بهاری اسفندماه انگاری یادت رفته باشد که زمستان است و به ناگاه روزگار لامصب بدجوری بخواهد به یادت بیاورد که هوا بس ناجوانمردانه سرد است. آتش به آتش سیگار دود می کنی که در ملتقای دود و الکل، چهره ی تیره ات، تار شود و کسی نپرسد از ... آه!
«آیم فروزن» را با همان خواننده لعنتی فریاد می زنی، هوا سرد است شدید ...

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

روایتی از یک سیگار برگ کوبایی

تا به حال تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ یه سری مارک های معروف داره کوبایی که خیلی کمیابه و خاص! خیلی وقت پیش ها بود، یادم هست مستندی نشون می داد از زندگانی آدم های بیلیونر. یادم هست جایی داشت که اون فرد بیلیونر رفت و شروع کرد به معرفی کلکسیونش. اتفاقا در کلکسیونش یک جعبه ای بود زرق و برق دار که با احترام بازش کرد و درونش یک عدد سیگار برگ بود، بعد با شعف خیلی زیاد رو به دوربین نشونش داد و گفت هنوز باز نشده و این از کمیاب ترین سیگار برگ های جهانه که مثلا کلا دو سه تا ازش در دنیا هست و یکیش اینه. هنوز تصویر اون لحظه و زاویه دوربین و شعف عجیب اون مرد توی ذهنم هست. آخه باید جای اون سیگار برگه بوده باشی که بفهمی حالش رو، که بفهمیش! میدونی سیگار برگ برای کشیدنه، یعنی حتی همون کمیاب ترین و بهترین نوع سیگار برگ هم باید کشیده بشه، اصلا اصلش و وجودش برای همینه. اما چی شده؟ حتی بسته اش رو هم باز نکردن و گذاشتنش اون جا تو کلکسیونه. البته نه اینکه فراموشش کرده باشن ها یا چیزی دیگه. نه اتفاقا بر عکس اصلا احترام داره، هر کسی هم نمیتونه ببیندش، اصلا فکر کن طرف با افتخار جلو دوربین داره اونو به دوست داراش نشون میده که آهای آقایون و خانوما، این سیگار برگمه ها و خیلی هم خوبه، اما فقط همین! خیلی خوبه ها، اصلا خیلی خیلی خیلی خوبه ها اما فقط همین! چیزی بیشتر از خیلی خیلی خیلی خوب بودن نیست. ته ته ته تهش همینه که خیلی خوبه. اونقدر خوبه که طرف احتمالا هر کسی میاد تو خونه اش میگه فلانی بیا این سیگار برگمو دیدی؟ و با افتخار و احترام بازش می کنه و نشونش میده، اما دوباره میذارتش تو جعبه و احتمالا میرن با همون مهمونه میشینن به سیگار برگ کشیدن، آخه می دونی این سیگار برگه خیلی خیلی خیلی خوبه نمیشه کشیدش که! اصلا اونقدر خوبه به درد همین موزه و کلکسیون و اینا می خوره نه کشیدن و کام گرفتن و دودش رو هومَی درون دادن و بعدم آروم آروم بیرون دادن، باسه همین میرن و یه سیگار برگ دیگه بر میدارن و با مهمونا می کشن. آره داشتم می گفتم خلاصه، تا حالا تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ د نبودی دیگه! 

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

یزید هم دارد سینه می زند ...

میریزند در خانه ای 
جلوی شوهران به زنان تجاوز می کنند 
آنگاه ...

فرمانده نیروی انتظامی میگوید: 
«اگر در این حادثه خانوم ها دست کم حجاب را رعایت کرده بودند مورد آزار قرار نمی گرفتند»
امام جمعه می گوید:
«این خانوم ها که مورد تجاوز قرار گرفته اند همچین آدم های علیه سلامی هم نبودند»
رئیس پلیس می گوید:
«حادثه تجاوز گروهی طبیعی است و در همه شهرها اتفاق می افتد»

حالم بد است!
هوس سیگار کرده ام، شاید هم مرگ!



خدا پاشو ....





۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

هر روز بی تو روز مباداست ...



چه اسفندها ... آه!
چه اسفندها دود کردیم!


برای تو ...
ای روز اردی بهشتی 
که گفتند این روزها
می رسی از همین راه !




×. تولدت مبارک قیصر شعرهای عشق!


(تقابل اسفند و سیگار در عکس تعمدی است ...)