‏نمایش پست‌ها با برچسب دست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه

زمان در تو خلاصه می شود ...

تنت کدام فصل است لعنتی دوست داشتنی من
تنت کدام فصل است که تا دستش زدم در من ریشه دواند
حالا هر روز توئی که جای من زندگی می کنی

دست هایت اشارت کدام بهشت است؟
سیاهی چشمانت دروازه کدام کاخ بلند؟
لبهایت هوس کدام گناه دارد لعنتی؟
آغوش باز کن ژوزفین 



*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

یادداشت مطبوعاتی - دست آورد


هر چه حاصل کنی از دنیا، دست آورد است 

چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ پنجشنبه 26 اردی بهشت ماه 

-------------------------------
لینک دائم مطلب (+)
فایل پی دی اف صفحه (+)



دیرم شده بود. رفیقی گفت اشرفی اصفهانی، از پونک تا صادقیه، این ساعت غلغله است، با بی‌آر‌تی بیا. در ایستگاه بودم و استرس دیر رسیدن به جلسه داشت دیوانه‌ام می‌کرد. اتوبوس رسید، یک صندلی خالی برای من خسته یعنی معجزه! تندی نشستم. در‌ها بسته شد و اتوبوس حرکت کرد که ناگاه ترمزی کرد و ایستاد. در باز شد و پیرمردی سوار شد. تا خواستم بلند شوم دست بر شانه‌های من گذاشت –و گویی خستگی را از چهره‌ام خوانده بود- و گفت: «بشین جوون، راحتم». بلند شدم، دست‌هایش را گرفتم و سر جایم نشاندمش. نگاهش کردم، نمی‌دانم کدام حادثه پیرمرد را تکان داده بود که هنوز آثار آن را می‌شد در رعشه دستانش به وضوح دید. دست‌های پیرمرد دوباره مرا به یاد او انداخت. 
اول بار در روستایی دور به نام انگاس بود که توجهم را جلب کرد. بر پهنای دشتی در ارتفاع کوه‌های حمزه چال خلوت کرده بودم که ناگاه صدای زنگوله‌ای، رشته‌ سکوت دشت را بر هم زد. در میان گله، پیرمردی نیز سلمان‌وار به پایین می‌آمد. از دور مرا دید. دستی تکان دادم و او هم از دور لبخندی زد و سمتم آمد. نگاهش کردم؛ هنوز چهره‌اش در خاطرم هست: موهایش- نه چون کلیشه‌های ادبی دو آبشار قهوه‌ای- که وحشی‌اند، چون دو چشم خشمگینش که خم به پیشانی انداخته است، گونه‌هایش- نه گلگون و نه لطیف- که آفتاب سوخته‌اند، همچون ریگزار لب‌هایش. نزدیک می‌شود. پهنای لبخندش هیچ از استواری پیرمرد کم نمی‌کند. دست دراز می‌کنم. دستم را می‌فشرد. دست‌هایش! زبری دست‌های پیرمرد و لغزش چین و چروک‌های دستش روی دستم به ناگاه و بی‌اختیار توجهم را به دست‌هایش جلب می‌کند. دست‌های پیرمرد – نه چون حریر که تکه‌تکه‌اند، چون کویر خشک فراخند، چون سینه ستبرش. دنیایی تاریخ در این ترک‌های دست رخنه کرده و جای‌جای دستش‌هایش نشان از بالا و پایینی زندگی دارد. دست‌هایش عجیب بود پیرمرد. در عین خشکی و ضخامت بی‌رحمش، لطافتی عجیب را می‌شد درش حس کرد، درست عین زندگی‌اش. دست‌هایش حکایت‌ها دارد؛ روزگاری دور، که تازه دور لبش سبز شده بود، چه خار گل‌ها که به دستش رفته –لبخند می‌زند و می‌گوید ارزشش را داشت جوان- و چه مشقت‌ها و چه زخم‌ها که دیده تا دسته گلی آماده کند و سر راه دخترک بگذارد، آخر عاشق دختر کل عباس شده بود؛ این‌ها همان دست‌هایی است که بارها و بارها اولین و آخرین عشقش را نوازش کرده و در عین حال همانی است که ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان زراعت کرده و محصول برداشته؛ همان‌هایی که حتی یک‌بار در حین چوپانی با آن‌ها به جدال با گرگ رفته است که مبادا گوسفندهای مردم آسیبی ببیند؛‌ هزاران روایت تلخ و شیرین از سر گذرانده‌اند. تا آن روز فکر می‌کردم دست‌ها نشانه‌های طول زندگی‌اند، هرچه چروکیده‌تر و زشت‌تر، یعنی بیشتر. اما آن روز عرض زندگی را در دست‌های پیرمرد دیدم. سالیانی تاریخ در زیر هر چین و چروک دستش نهفته بود و تاریخ زندگی‌اش را می‌شد از دل همین استواری دست‌هایش به نظاره نشست. 
لرزش ویبره گوشی‌ام مرا به خود می‌آورد. رشته‌ افکارم پاره می‌شود؛ پشت تلفن آهسته و آرام می‌گوید: «کجایی؟ خودت رو برسون، جلسه شروع شد.» نگاه می‌کنم، صادقیه را رد کردم و نزدیکای آزادی‌ام! به دور و برم نگاه می‌کنم. به دست‌های دیگران، به دست‌های مرد روبه‌رویم که داشت پشت تلفن دلالی می‌کرد، به دست‌های آن روحانی که زل زده است به من، به دست‌های دانشجوی بغل‌دستی‌ام، به دست‌های پیرمردی که جایم نشسته است... بعد به دست‌های خودم نگاه کردم، خجالت کشیدم، دست‌هایم را کردم توی جیب‌هایم و خیره به دست‌های پیرمرد، شعر مشیری را در ذهنم مرور کردم که: 
بیستون را یاد آر، 
دست‌هایت را بسپار به کار، 
کوه را چون پَر کاه، از سر راهت بردار... 





*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)





۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

یادداشتی مطبوعاتی

دست ها و شیشه ها 
روایت خواستن ها و حسرت ها 


{از متن} 
در این روایت، شیشه معنایی جدید
می گیرد؛ شیشــه نامریی بــه آینه ای برای 
تصور بودن خویش به جــای مانکن درون 
مغازه بدل می شــود و مانعی برای نرسیدن؛ 
مانعی بــرای آنکه انگشــت خواســتن را 
بایستاند و آن را در حسرتی عمیق فرو برد. 



چاپ شده در روزنامه بهار به تاریخ دهم اسفندماه 
لینک متن (+)
لینک پی دی اف صفحه (+)


۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

برای پیر روستای خاطراتم


موهایت
- نه چون کلیشه های گذشته
دو آبشار قهوه ای -
که وحشی اند
چون دو چشم خشمگینت
که خم به پیشانی انداخته اند

دست هایت
- نه چون حریر در اشعار -
که تکه تکه اند
چون کویر خشک
چون سینه ستبرت فراخ اند

گونه هایت
- نه گلگون و نه لطیف -
که آفتاب سوخته اند
همچون ریگ زار لب هایت

های مرد روستایی رویاهایم ... نیستی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

لحظه ای تامل - 9:سر تعظیم در برابر حضرات دوست!





امروز روز جالبی بود و اتفاقات جالبی رخ داد!

طرح زدن روی دیوار، سر وقت اومدن استاد شبیه سازی، رفتن به فوتبال 

اونم مجانی (!) و خیلی حوادث دیگه اما یکی از این حادثه ها جدا عالی بود 

(به کسی نگیدا اینقدر عالی بود که بعدش گونه هام تر شد!) اونم این بود که 

دو تن از دوستان نزدیک سر کلاس با آرشام (لب تاپم!) شعری گفته بودند 

که اومدن و خوندن و من جدا حظ نفس بردم ...

 متن شعر در زیر اومده:





عمو خسرو آویژه*    هستش یه مرد ِ ویژه

مست و ملنگو شنگول    دوستاشو می زنه گول

یه یلیه تو میم فِ            گرچه خیلی ظریفه

ارادتش به دکتر               زیاده ولی با غر

گرچه خیلی ظریفه          دلش پاکو لطیفه

ولی گاهی با قیچی         می کنه کاره پوچی

دست آقای حمزه        خورده کلی بخیه

عمو حالا نادمه            واسه حمزه خادمه

وقتی درو می کوبی        با لحن مهربونی

می گه بفرمایین تو       خوش اومدی کوچولو

عمو به این باحالی       تو دانشگاه ندیدی

وقتی که غصه داره       که از چشاش می باره

بازم می خنده و باز        میخواد به روش نیاره

ولی عمو تو با ما         نمی مونی تو تنها

هواتونو ما داریم         .........................






*. همین دوستان بزرگوار از سر لطف منوعمو خسرو آویژه می نامند 

*. نمی دونین وقتی این شعر رو برام خوندن چجوری خر کیف شدم! 
(واقعا تنها واژه ای که مناسب دیدم خر کیف بود!)

*. غالبا شما هم فکرتون رفت به این سمت که اون چندتانقطه احتمالا 
فحشی چیزی بوده دیگه که حذف شده دیگه! برا منم همین چندتا نقطه 
رو خوندن!!!


*. جدا از این دو دوست بسیار تشکر می کنم! چند روز پیش می خواستم 
به مناسبت روز معلم برا تمامی دوستان دانشگاه و ... متنی بنویسم و 
روزشون رو (به این خاطر که مدتی در زیر سایه شون تلمذ می کنم و جدا
حلقه دوستان نزدیکم استادان منن) تبریک بگم که باز هم کم کاری کردم و 
نشد ... منتظر یه وقتم برا نوشتن درباره عظمت نگاهشون ...

*. این هم عکس همین حادثه دست مصطفی حمزه که در شعر آمده:
شرح ما وقع هم اینکه مصطفی دست منو گرفت پیچوند منم با قیچی
دستشو بریدم ... همین !


*. تایتل نوشته لحظه ای تامل است برا خودم!

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

لحظه ای تامل - 6: دست آورد!



رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم . . . . آه دستم !

دستم که روزی در کار بیستون و روزی به پیوند دو جان
روزی به قوت دوستی و روزی به کار جهان ...

دستم که روزی «اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود!»

اینک اما کجاست!؟

در پی چیدن یک شاخه، هرس!؟
در پی شهوت و این دام، هوس!؟

در پی چیست کنون!؟
در پی چیست!؟
...

--------------------
امضا: صابر خسروی
25 / 1 / 89
بامدادان





*. مواظب دستهایمان باشیم که ثمره هر کارمان «دستاورد» است ...!
*. بهانه نوشتن بالا پاره شدن تسبیحی بود بر سر سجاده نماز ...
*. من نه شاعرم نه شعر بلدم بگم،غلط زیاد داره القصه !
*. حادثه بدی اتفاق افتاد اونم این بود که گوشیم گم شد، حالا یا گم شده
یا اینکه دزدیدن! البته دوستانی که گوشیمو دیدن ارزش دزدیده شدن
نداشت! اما اگه پیدا نشه بدبخت شدم ...!
*. عکس از خودم


*. ...

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

لحظه ای تامل - 1: دست !

امروز در راه بازگشت از کنکور ارشد تصمیم گرفتم با اتوبوس برگردم
تو اتوبوس پیرمردی سالخورده جلوم نشست نگاهم به دستاش افتاد
یهو منو با خودش برد به خاطره ها:
3 فروردین ماه 88 ارتفاعات روستای انگاس و چوپان پیر روستا
و لحظه ای که باهاش دست دادم و چه دستان بی نظیری داشت!

بعد به دور و برم نگاه کردم به دستهای دیگران
به دست اون روحانی، به دست اون دکتری که داشت پشت تلفن
دلالی می کرد، به دستان دانشجوی بغل دستیم، به دست های کارگر
شهرداری که کنارم ایستاده بود، ...
بعد به دستای خودم نگاه کردم!
خجالت کشیدم از خودم! دستامو کردم تو جیبام و خیره شدم
به دست همون پیرمرد سالخورده روبروم ...

واقعا دست ها چقدر حرف برای گفتن دارن!




*. در توضیح عکس بالا نوشته بود دست رویی مربوط به یک کشاورزه
روستاییه اما در مورد دست زیری چیزی ننوشته بود! شاید برا اینکه
نمی خواسته توضیح واضحات بده! آخه قابل حدسه دست کی باشه:
دست یک روحانی که روی منبر همین دو ساعت پیش از جهد و کوشش
حرف می زد، یا شایدم دست یک کارفرمای دولتی که می خواد کارگر
انتخاب کنه، اما نه ! شایدم دست وزیره که حالا جلوی این همه دوربین و
خبرنگار یقین دست این کشاورزو گرفته و البته از روی صداقت می خواد
دستو ببوسه! -حالا چه فرقی می کنه جلوی این همه دوربین!-آخه خیلی
مردمیه و خاکی! ....
بگذریم!

*. قسمتی از دل نوشته همان روزهای انگاس با نام منان من:
«... حال می خواهم از تو بنویسم. توی که سلمان وار در کنار گله ای
از کوهی پایین آمدی و چقدر با صفا بودی! آری با توام ای چوپان پیر
روستای انگاس! هنوز سختی دستانت را که در اولین دیدار با من دست
دادی احساس می کنم. هنوز استواری سلامت را در دیواره های رگهای
بدنم احساس می کنم. اندکی با هم بودیم شاید ساعتی اما گویا سالهاست
که ما قرین یکدیگریم و گویا قرنهاست که آشنایان همیم! تو بی هیچ سواد
و علمی –علم عدد بین مصلحت اندیش- درس زندگی به من آموختی و
درس صمیمیت. خشکی دستانت و صفای درونت این کلام مولا را در
من رشد داد که همیشه شاخه های گیاهان کویری بسیار استوارتر و
قوام تر از شاخه های درختان استوایی اند. ای من من درود بر تو ...»

*. آزمون ارشد هم تمام شد! نمی دونم ارشد دیگری در راه است یا نه!
اما می دونم که زندگی هنوز جریان داره ... (حضار بالا می آورند!)
راستش خوب ندادم ولی خب همه هم خوب ندادن! و این یعنی من خوب
دادم! ... اصلا ولش کنین!

*. چقدر طولانی شد! ببخشید تو رو خدا .....