‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

واژه‌شناسی آن

حضرت مولاناست گمانم که می‌گوید: «آنِ منی؛ کجا روی!؟». و چه ترکیب عمیقی است این «آنِ من» بودن! ایهام ظریفی است: یکی در معنای تملک - و چه معنای بدی!- اما معنی دیگرش به تاکید عرفا قابل درک اما توصیف‌ناپذیر است: نوعی حسن در لحظه، نوعی زیبایی در یک نفس و یک دم، نوعی لمحه‌ی ناب، نوعی حس لعنتی غیر قابل توصیف! این معنای دومیش همانی است که حافظ می‌گوید: «بنده طلعت آن باش که آنی دارد»؛ شاید کیفیت زندگی هم بسته به همین «آن»هایی است که از سر گذرانده‌ایم؛ بسته به همین «آن»هایی است که در ذهن داریم و بسته به همین «آن»هایی است که نفس به نفس زندگیش می‌کنیم





۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

شیرینی کشف تلخی ته خیار! - شماره 1

آهسته اما پیوسته یادت می دهند (بخوانید یاد می گیری) که جهان، جهان آشوب و جنجال آفرینی است. می فهمی آدم خوب های این جهان بیشتر محل گذرند تا ماندن. 
با تمام وجود درک می کنی که «فلانی تو چقدر خوبی» و «وای تو که فوق العاده پسر خوبی هستی» و «ممنونتم که هستی و اینقدر خوبی» و ... فقط برای گلوگاه بحران های زندگیشان است و الا خوبی تنها توهمی است القایی از سوی همان ها که دنبال اتوبوسی اند که در مسیر هیجانات و جنجال آفرینی ها کمی هم چشم بر هم بگذارند و استراحتی کنند و وقتی به مقصد رسیدند بی خداحافظی رهایت کنند. 
گولمان زدند که خوبی ارزش است ...
غرق در لذت توهم خوب بودن، یکهو -کسی چه می داند مثلا درست در آستانه 30 سالگی- سر بلند می کنی و واقعیت آنقدر سهمگین می شود که باید دل در گرو هنر دهی و برای فرار از فرط واقعیت، خیال کنی و بنویسی، خیال کنی و نقاشی بکشی، خیال کنی و شعر بگویی، خیال کنی و ...
راستی برایت نگفتم، باید باشی تا بگویم که ... آه یادم نبود که نیستی و فقط هر چند وقت یکبار پیامی می دهی که تو چقدر خوبی، خوب باش! حالا اما فهمیدم که کارکرد من در این دنیا همین هنر است و بس! دیگر نه دل در گرو توهم خوب بودن دارم و نه چیز دیگر. 
صبح ها برای کار بیدار می شوم و تا شب همچون همان کرم ابریشم، امیدوارانه پیله می بافم و قفس می سازم و خودم را گول می زنم که انتهایش پرواز است ...
نه اشتباه نکن، افسردگی نیست؛ یکجور حس خاصی است مثل شیرینی کشف تلخی ته خیار! یکجور حس رهایی از کشف این توهم ناجنس: این روزها مثل همیشه ام، فوق العاده عالی!

۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

افکار پریشان (۱۰۸) - تولد


کسی چه می‌دونه! شاید باید نفس‌ها همینطور بی‌رحم و خشک می‌اومد و می‌رفت تا پسرک در آستانه ۳۰ سالگی سر بلند کنه و بر زبر ماسوای هستی خودش، زیر لب زمزمه کنه که: بنگر ز جهان چه طرف بر بستم!؟ هیچ! وز حاصل ایام چه در دستم!؟ هیچ!
ضربان سایه‌ی شومی آروم آروم طوری ریتم زندگیشو درگیر خودش کرده که دیگه نه می‌تونه به ساز این رقاصه ی پیرِ عقدِ هزار داماد برقصه و نه گوشه‌ای بشینه به نظاره‌ی این مشاطه گرِ دهر! بلبشوئی درونشه!
«باید عادت کرد!؟» این سوال رو هر روز جلوی آینه از خودش می‌پرسه و بعد خنده رو از زیر پادری ور می‌داره و از خونه می‌زنه بیرون. شب‌ها هم پای گلدون روزمرگی درست پشت در تنهایی خنده‌هاش رو رها می‌کنه و بر می‌گرده تو خونه!
روزگار خوب بازی‌کردن رو یاد آدمی می‌ده و وقتی تو آینه اون منِ دیگریِ خودت رو می‌بینی، خوب می‌فهمونه بهت که «هوی فلانی! قد و قواره‌ی این حرفا نیستی!».
درست میون کثافت‌ترین و آشوب‌ترین اوضاع درونی، ظل آفتابِ دم‌کرده‌ی روزمردگی‌های (بخوانید روزمرگی‌های) این همه جمعیتِ لاشه‌مرده که هر روز صبح تا شب رژه می‌رن تو این خیابونای لعنتی، کاری کرده که بوی تعفن زندگی بشری حالش رو بهم بزنه. حالش رو بهم بزنه اما اون دم نزنه! دم نزنه که مبادا «بد» شه! آخه اون «آدمِ خوبیه».
اما ضربات تیک تاک ساعت در ۲۱ آبان‌ماه ۹۵ جوری تو سرشه که می‌خواد عق بزنه این نطفه‌ی کریه درونش رو. می‌خواد سقط کنه این ولدِ چموش رو. کاغذ رو بر می‌داره و می‌خواد کلمات رو بی‌پروا عق بزنه روش؛ بی‌فکر به اینکه کی می‌خواد اینارو بخونه و چقدر بعد خوندنش تفسیرهای چرند می‌کنن ازش، تند و تند می‌نویسه عصاره‌ی این ۳۰ سال زندگی رو:
«آهسته اما پیوسته یادت می‌دهند (بخوانید یاد می‌گیری) که جهان، جهان آشوب و جنجال‌آفرینی است. می‌فهمی آدم خوب‌های این جهان بیشتر محل گذرند تا ماندن. با تمام وجود درک می کنی که «فلانی تو چقدر خوبی» و «وای تو که فوق العاده پسر خوبی هستی» و «ممنونتم که هستی و اینقدر خوبی» و ... فقط برای گلوگاه بحران‌های زندگیشان است و الا خوبی تنها توهمی است القایی از سوی همان‌ها که دنبال اتوبوسی‌اند که در مسیر هیجانات و جنجال‌آفرینی‌ها کمی هم چشم بر هم بگذارند و استراحتی کنند و وقتی به مقصد رسیدند بی خداحافظی رهایت کنند.
گولمان زدند که خوبی ارزش است ...
غرق در لذت توهم خوب بودن، یکهو -کسی چه می‌داند مثلا درست در آستانه‌ی ۳۰ سالگی- سر بلند می‌کنی و واقعیت آنقدر سهمگین می‌شود که باید دل در گرو هنر دهی و برای فرار از فرط واقعیت، خیال کنی و بنویسی، خیال کنی و نقاشی بکشی، خیال کنی و شعر بگویی، خیال کنی و ...» همینجای نوشتشه که جوهر از سر قلمش سر ریز می‌شه بیرون و سیاه می‌کنه این سیاه‌نامه‌ی زندگیشو! عربده می‌زنه از خشم ...
{جالبه روزگار؛ که میذاره سهمگین‌ترین ضربه‌اش رو برای شکننده‌ترین حالتت و طوری با قدرت خوردت می‌کنه که صدای شکسته‌شدن استخونات بپیچه تو تک‌تک مویرگات؛ چنان لهت می‌کنه که نفس به نفس عق بزنی همه روزمردگی‌هات رو و غرقابی از تعفن بپاشه جلو چشت. که بفهمی هیچی نیستی!}
وسط نعره‌های تنهاییشه که صدایی ساکتش می‌کنه. نوتیف پیامکی روی گوشیشه از طرف بانک سامان که توش نوشته: زادروزتان خجسته و روزگارتان به سامان باد!

۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

پایان عصر اعجاز!



جواني را ديدم نشسته در آغوش باد، از رسوايي زمانه گلايه مي كرددر سیاهی روزگارش سر به سوی آخرین روزنه آبی بی کرانه آسمان، مشغول به نجوایی درونی بود: زمان كه مرهم هيچ دردي نيست، سينه مانده و سرخي هزار زخم تلنبار!
پرسیدمش ز چه نالی؟ 
گفت از پایان عصر اعجاز!
راست هم می گفت، عصر اعجاز به سر آمده بود و الا می گفتمش که صدای داوودی زنی ایستاده بر ژرفای پهن دشت هستی، چنان زیر و زبرت می کرد که نفس نفس هستی را مشتاقانه می بلعیدی و از شرب مدام حضورش غرقه میشدی. می نشستی بر سیاهی آبشار روی شانه هایش و سر میخوردی تا آستانه آن قله بلند بودنش و حالا هر نفس حکم همان الماس ریز نقش میان رودخانه را داشت. گاهی هم از شوق چشمی تر می شد و نفسی تازه. معجزی بود در نگاهش که تو را لحظه به لحظه از نو می ساخت و هرم نفسش همچون تیشه ای برنده، تو را هر دم از نو می تراشید. آخرین معجزه خدا کتاب نبود، چشم هایش بود که به گاه غم، آوار می شد روی سرت و زمین و زمانه را به هم میدوختی تا گره از زمزمه اندوهش برداری؛ و به گاه شادی چنان مجنونت می کرد که می خواستی دنیا در همان نقطه اوجش به پایان رسد.  
صدای پیر بچه ای مرا به خود آورد، پرسید ز چه نالی؟ چشم باز کردم و در مقابلم کسی نبود. جوان رفته بود و پیر بچه ای رند به تکرار دست به شانه ام زد و پرسید ز چه نالی؟ 
گفتم از پایان عصر اعجاز


۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است ...

بعضی چیزها هستند
که به آدمی گوشزد می کنند
که هنوز هم زندگی ارزش تک تک نفس ها رو داره ..

یکی از این چیزا بال مرغه طبعا!

۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

رمز زندگانی

رمز زندگانی همین است که «بی خیالی» را یاد بگیری.
 یادبگیری چگونه می شود دید و دم نزد،
چگونه می شود چشم ها را بست و رد شد،
چگونه می شود با خیال راحت فراموش کرد

رمز زندگانی در همین است وگرنه این که ما می کنیم جندگی هم نیست چه برسد به زندگی! 

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی باید، چاره چیست ژوزفین!؟



به صد هزار خسته تر
به صد بدن شکسته تر
به صد هوای سوخته
به صد صدای دوخته
نگاه کن!

هنوز شوق زندگی است ...






*. دیگری ها برای ژوزفین (+)