نمایش پستها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ اسفند ۲, سهشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
افکار پریشان - 61: گور پدر توصیف ... 89ای که گذشت!
قرآن خاک خورده، حافظ در کنج عزلت، مولانا آن دورها، سعدی همیشه عاشق، کشف کدکنی، حادثه فریدون ...
رجعت به عقل عدد بین مصلحت اندیش، ارشد، فتح باب مطالعات فرهنگی، عصیان، فوران، مرگ بر مصلحت ...
تودیع بی سرانجام، لذت همجواری با استاد زیزی، رحمانزجی، آقامون رشیدی، مهدی علا، جای خالی آغوش ...
عشق و عادت، افسردگی، سرخوشی، بیوریتم غم و ناگاه شادی، جرقه های توهم، سراب امید، امپراطوری ریا، سایه شوم غفلت، فراماسون، دیکتاتورهایی که همه عین همند، دود، خون، اشک آور، درد ...
پیوند همایون و قمصری، شاهکار شجریان، عاشقانه های آقای صدا، لطافت گوگوش، سه تار ...
کوئست، کمپ کاری، احیا، مرگ، احیا، مرگ، شریان خانوادگی مهندسی فرهنگی، درگیری دانشگاه و حماقت های پی در پی، پژوهش، مقاله، پروژه، اکسپت ...
برخورد خانوادگی و خیلی جدی، روبیک مار و پرس کارت، تی ای تحلیل، سیستم داینامیک، گاز فلفل، شعله های آتش مشعل ...
لذت همه منان من، زایش قلم، سرخوردن جوهر و خلق، شاید باورتون نشه اما همه چی آروم، آسارا، کلارک دشت، فرمانداری و غرب زدگی، پرنس، طغرل، ملوک، سولماز بانو، خنده های من، تو، ما، قه قهه های ما همین نزدیکی، نهج البلاغه، حادثه ای به نام فیض، به بلندای منطقی، سلسله تولدهای کاملا اتفاقی، شب مرد تنها، برآیند خوبی ها و زیبایی ها ...
نه! هیچکدام توصیف خوبی برای 89 نیست!
گور پدر توصیف ...
امضا: صابر خسروی
90 و 47 دقیقه!
۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه
ادای دین - 17: برای او که در حصر است ...
۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
همین جوری - 42: ... که زمین چرکین است!
غبار آلوده و زشت
آمد زمین
در دیده «آدم»
چو چشم خویشتن بگشود و رخسار زمین را دید ...
هزاران سال بعد از او و
صدها سال پیش از ما
ز ناهمواری گیتی سرود رودکی نالید ...
برای ما دگر جایی برای شِکوه باقی نیست
که می بینم آن زشت غبار آلود ناهموار
به زودی دود آهی می شود بِزدوده
از منظومه شمسی ...
×. شفیعی کدکنی
برچسبها:
رودکی,
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
همین جوری
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
فجر نامه - 8: این لحظه ها نیز جوانی ماست ...
آن لحظه ها جوانی ما بود
آن لحظه ها که روح، در آن ها
مثل نگاه آهوی کوهی
بر دشت و بر گریوه رها بود
آن لحظه ها که با دو سه شبنامه و سرود
می شد به جنگ صاعقه ها رفت
آن لحظه ها جوانی ما بود
آن لحظه های بیشه بیدار
زیبا و پر شکوه و شکیبا
آن لحظه ها که زندگی ما
نه در چَرا به چون و چرا بود
زان لحظه ها چگونه توانیم
جز با درود و تلخی بدورد
یاد کرد
آن لحظه ها که خوب ترین
از سال های عمر خدا بود
آن لحظه ها جوانی ما بود
×. چقدر تاریخ تکراری است ...
×. استاد شفیعی کدکنی
۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه
فجر نامه - 7: معجزه ای به قامت سه دهه تاریخ ...
فجر نامه - 6: رویای درخت سبز و واقعیت خاشاک!
برچسبها:
شفیعی کدکنی,
عکس,
فجر,
فیل تر
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
فجرنامه - 5: در لجن شب و سکون خاموشی!
برچسبها:
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
فجر
۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه
فجرنامه - 4: رویاهای شیرین و اوراد گل سرخ!
برچسبها:
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
فجر
فجرنامه - 3: بن بست سی و دوم !
یخ بسته دست و سنگ و صدا نیز
در کوچه های حادثه یارا
بن بست ظلمت است، و زان سوی
بنگر سگان هار رها را ...
برچسبها:
انقلاب,
شعر,
شفیعی کدکنی,
فجر
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
فجرنامه - 2: حیف آن شقایق ها و عاشق ها!
در مورد حجاب اجباری در کار نیست ...
------------
پی نوشت:
چه قرابتی است میان این شعر و این سورت سرمای بیدادگر!
در زیر بارانی که می بارید
بر روی میدان مصاف رنگ و بی رنگی
حیف آن شقایق ها و عاشق ها!
«... بادا که جابلقا
با آن طلسم پر طنین، فردا
هستار گیتی را کند زیر درفش خویش
فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی
وز زمهریز و سوده سرما
نامی نماند از بلاساغون و جابلسا»
گفتیم و در این آرزوها رفت
بس «روزها با سوزها» برما.
حیف آن شقایق ها و عاشق ها!
اکنون
هنگامه ای واژونه می بینم
جادوی جابلسا،
بر رغم کام و آرزوی ما
دروازه های هفت جوش هر هزاران شهر دشمن را
بگشوده و دیگر طلسمی بسته باقی نیست
زانجا،
تنها،
بیماری و بی برگی و انبوه گشنامار
و زمهریر و سوده سرما
در تند بادی می وزد بر ما
آه!
حیفا!
آن روزگار و سوزگارانی
که ما در کار این کردیم
گفتند ما را
«کاین چنین بایست» و
ما نیز اینچنین کردیم
حیف آن شقایق ها و عاشق ها!
آیا بعد از بلاساغون و جابلقا
آن سوی ترها شارسانی هست
فارغ ز گشنامار
و آسوده از بیماری و بی برگی و سرما
جز آنچه می خواندند آن دیوانگان بر ما؟
حیف آن شقایق ها و عاشق ها!
استاد شفیعی کدکنی
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
فجرنامه -1: ... در شب خاموش خارایی!
آذرخشی چون رگ مرمر شبم را باژگونه کرد
لحظه ای شفاف و عریان بود:
آرزوی بوسه و نان بود و پرواز کبوترها
باغ پر باران و باران پر از باغی نمایان بود
...
پاسی از آن لحظه ها نگذشته
دیدم آه!
اطلسی تبخیر شد ناگاه
و به جای گندم از صحرا دروغ و دودها رویید
آن، چه طغرا و طلسمی بود!؟
ابرهایش کاغذی بود و درختان کاغذی، باران و برقش نیز
و هوای کوچه از دود و دروغ آغشته و لبریز
همچنان در کوچ تنهایی
باز دیگر بار
ما ز زندانی به زندانی و ز زنجیری به زنجیری
در شب خاموش خارایی
×. شعر استاد کدکنی
،. عکس آرمانهای از دست رفته!
برچسبها:
آرمان,
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
فجر
۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
من و تو - 22: در جستجوی قاره بی قرار عشق ...
برچسبها:
شعر,
شفیعی کدکنی,
عاشقانه ها,
عشق,
عکس,
من و تو
۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه
عکس نوشت - 20: بیا ذوب کن در کف دست من جسم نورانی عشق را!
خدا در خسوف است و ابلیس تابان
چراغی بر افروز تا من خدا را ببینم
درین قحط سال دمشقی - استاد شفیعی کدکنی
×. اول عنوانش این بود: و انسانیتی که میمیرد!
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
عکس نوشت - 18: من نشسته آب در رفتار!
چه دل گرفته بهاری!
پرنده ها همه آهن
نسیم :
موج غباری!
غروب خسته شهر:
بنفشه هایی پیوسته با نخی تاریک،
به روی سنگ مزاری!
استاد شفیعی کدکنی
عکس حنیف شعاعی
برچسبها:
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
عکس نوشت
۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
همین جوری - 37: بزن این زخمه ...
ما که آخر نفهمیدیم این فتنه بالاخره مرد یا هنوزم زنده است !!!!
*. درست عین این مداحا که کم میارن میزنن به عاشورا (!) منم هر موقع حرف هایی رو نمی خوام بزنم، میزنم به سیاست ...
*. عنوان شعری است از استاد کدکنی
۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه
افکار پریشان - 40: باران سرود دیگری سر کن!
باران سرود دیگری سر کن!
شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است ...
ترجیع محزون تو
امشب نیز
چون ترجیع دوشین است ...
شعری به هنجاری دگر بسْرای
آوای خود را پرده دیگر کن
باران سرود دیگری سر کن!
شفیعی کدکنی - از زبان برگ
×. باز هم خبری دیگر و مرگ عزیزی از دوستان ...
تسلیت ...
برچسبها:
افکار پریشان,
باران,
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس
۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
من و تو - 14: موازیان به ناچاری!
دیروز،
-چون دو واژه به یک معنی-
از ما دو گانه،
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی ..
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی؛
در جاودانگی ...
دو خط - استاد شفیعی کدکنی
×. عنوان شاه بیتی است از شعر منزوی بزرگ:
من و تو آن دو خطیم، آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
برچسبها:
شعر,
شفیعی کدکنی,
عکس,
من و تو,
منزوی
اشتراک در:
پستها (Atom)
