‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه

های مغ بچه ی رند چموش!



ابرها سالهاست که به روی دریا خفته اند 
سال ها پیش، درست به وقت نیما:
«آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید،
یک نفر در آب دارد می سپارد جان ...»
بعد از آن دل آسمان هم به حال «آدم»ها سوخت
دریا هم که تبلور آسمان است و عاشق سینه چاکش،
بعد خفتن ابرها، دریا هم شوکران نوشید و خفت!
حالا مغ بچه ی رند چموش، 
به امید چه داری به این گوش ماهی گوش می کنی؟

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

نمی دانستم کفشدوزک ها هم یخ می زنند ...



هر پیامی که نجیب، 
هر نجیبی که پیام؛
هر کلامی که بلند،
هر بلندی که کلام، 
همه رفتند و نماند اندرین خانه کسی ...

آنچه پیوند زمان است و مکان 
نیست جز میله سرد قفسی 
و بران جامه دران 
عنکبوتی که کند 
همه علم سطرلابش را صرف صید مگسی ...



×. به یاد نیما 
×. شعر از شفیعی کدکنی بزرگ!