‏نمایش پست‌ها با برچسب منزوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب منزوی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

چند متر آن طرف تر ...

چند متر آن طرف تر، به سبکی خوابیده ای
خواب کدام آسودگی تو را اینچنین در خود پیچیده است که حریر آرامشت را حتی همین زخمه های تند و کند النی هم تاب نمی آورد؟
در انعکاس اکنون زمان، میان چشم های سیاه و سپید عکس های قاب شده بر جریده این دیوار، به جستجوی کدام رویا اینچنین غرق خوابی؟
غرق در نگاه آرامگاه خیالت، به خویش می اندیشم ...
که چگونه حرم نهیب زندگی اینچنین بی خوابم کرده ست ....
«جهان جوابم کرده است»، نشانش همین پایی که مدت هاست لنگ میزند!
«در آسمان آخر شهریور» -چه برسد به آسمان ابری آذرماه- «حتی هیچ ستاره ای هم برای من نیست»
«به اتاق بر میگردم و جهان را دور سرم می چرخانم و به دیوار می کوبم»
«همه چیز به حساب می آید»، لعنتی!
«هر کاری که انجام دهید، یا به شما کمک می کند و یا آسیب می رساند. هیچ چیز خنثی نیست»
راست است لعنتی!
همه چیز -درست همان لحظه که نباید- به حساب می آید! درست همان لحظه که نباید!
مثالش همین لحظه، همین لحظه که تو غرق در آرامشی عجیب، چند متر آن طرف تر و من بی تاب درد پایی که لنگ می زند و بی خواب لحظه هایی که هیچش «خنثی» نیست!






*. برای یک دوست ... 

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

برق ستاره ای و شب بی نهایتی ...


قلبم تیر می کشد و این نشانه خوبی است که برایت بنویسم دیوانه جان! 



--------------------------------------------------------------



قلب تیر می کشد، تیر به کمانه می گذارد، صدای قیژ کمان!؛ می خواهد نشانه بگیرد، صید کند، آرام و رام کمین کرده است، در سکوتی مبهم صدای نفس هایش را می شنود به ناگاه صید را نشانه می گیرد؛ اما دریغ که به آنی صیاد به صید بدل می شود! منظره به ناظر! شکارچی به شکار! 



برق چشمان آهو و جرقه ای در خرمن شکارچی خوش خیال! 


قلبش می ایستد، جهان به سکوتی ابدی بدل می شود، شکارچی آتش می گیرد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و دوباره ... 


هزاران بار -به ثانیه ای!- می میرد و باز آفریده می شود! کمان رها می کند! اسیرِ کمانِ ابروی آهو به زانو می افتد؛ پریشان حال و درمانده، خیره در چشمان آهو هزاران بار -به ثانیه ای!- می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد ... 


و این گونه صید به صیاد و شکارچی به شکار بدل می شود! 


آهو رفته است و هزاران بار و هر بار به هزاران سال، صیاد می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد؛ کمانش را موریانه ها خورده اند و آرام آرام نسیم، خاکسترِ این جسمِ ذغالینِ پر حرارت را با خود به هوا می برد و هنوز هم بعد از این همه قرن، زیر این خاکستر شعله ای آتشین نهفته است! 





و این «من» که هنوز درون سینه آتشی به بلندای قاف، نهفته دارم!




*. از سری نوشته ها برای ژوزفین 
*. تیتر وام گرفته از منزوی بزرگ 


۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

مصیبت پشت مصیبت ...



در آسمان آخر شهریور
حتی ستاره ای هم نگران من نیست
به اتاق بر میگردم
و شب را دور سرم می چرخانم
و به دیوار می کوبم ...!

می توانی آنقدر خسته باشی
که خواب را
که کابوس را
که حتی مرگ را پس بزنی ...

جهان جوابم کرده است!

اتاق از هرای دیوان و هراس کرکسان آکنده است
چراغ را خاموش نکن!
می ترسم ...
زمزمه را نکش!
می ترسم ...

آه!
که اگر امشب
تنها همین امشب
صبحی داشته باشد
دیگر جهان آفتابی خواهد بود ...

سیاه بپوشی یا نپوشی
مصیبت در دست های تو سنگ می شود
و می ماند و سرنوشت همانقدر سنگین است که ...




*. بشنویدش از اینجا






۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

هنگامه حیرانی است ...



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؛ گفتیم که بیداریم
...




*. شانزده اردی بهشت و عروج منزوی بزرگ 

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم ...


« ... می خواهی بروی، از تنهاییت و این اتاق لعنتی خسته شده ای؛ با خودت می گویی گور پدر همه چی! لباس هایت را می پوشی! لب پنجره می روی؛ از طبقه هفتم این خانه آدم ها ریزه ریزند،‌مثل کولونی های مورچه های شاد! از دور چیزهایی را تشخیص می دهی؛ عده ای مست و شاد و در حال پای کوبی؛‌ سر و صدای عجیبی است: یک سو جلال همتی است انگاری و دیگر سو جیغ و داد شادی جماعتی دختر و صداهای ترقه هایی که با این های و هوی و «فریاد» شجریان برای خودش سمفونی معناداری شده است! یهو به خودت می گویی بروم که چه!؟ می شینی؛ چشم هایت را می بندی و از مخلوط بین «میخواهم فریاد بلندی بزنم» شجریان و های و هوی جیغ های بیرون؛ تنهاییت را مرور می کنی ...»



×. عنوان قطعه ای از حسین منزوی ...
×. این هم از چهارشنبه ما ...


۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

من و تو - 14: موازیان به ناچاری!




دیروز،
-چون دو واژه به یک معنی-
از ما دو گانه،
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی ..

و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق

بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی؛
در جاودانگی ...


دو خط - استاد شفیعی کدکنی


×. عنوان شاه بیتی است از شعر منزوی بزرگ:

من و تو آن دو خطیم، آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود