‏نمایش پست‌ها با برچسب فجر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فجر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

فجر نامه - 8: این لحظه ها نیز جوانی ماست ...



آن لحظه ها جوانی ما بود 
آن لحظه ها که روح، در آن ها 
مثل نگاه آهوی کوهی 
بر دشت و بر گریوه رها بود 


آن لحظه ها که با دو سه شبنامه و سرود 
می شد به جنگ صاعقه ها رفت 
آن لحظه ها جوانی ما بود 


آن لحظه های بیشه بیدار 
زیبا و پر شکوه و شکیبا 
آن لحظه ها که زندگی ما 
نه در چَرا به چون و چرا بود 


زان لحظه ها چگونه توانیم 
جز با درود و تلخی بدورد 
یاد کرد 


آن لحظه ها که خوب ترین 
از سال های عمر خدا بود 


آن لحظه ها جوانی ما بود 






×. چقدر تاریخ تکراری است ...
×. استاد شفیعی کدکنی 


۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

فجر نامه - 7: معجزه ای به قامت سه دهه تاریخ ...


خدایا!
 زین شگفتی ها 
دلم خون شد، 
دلم خون شد:

سیاووشی
در آتش رفت 

و زان سو 
خوک بیرون شد ...




×. استاد شفیعی کدکنی 

فجر نامه - 6: رویای درخت سبز و واقعیت خاشاک!

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


دیدار خضر بود و 
چه بسیار سبز و سبز!

وان شوق ناشناخته 
ما را 
می برد تا تپیدن هشتاد و هشت نبض 

وقتی که چشم خویش گشودیم
شنگ و شاد 
دیدیم گویی رسیده ایم
و لیکن ...

آنجا که می رسد به سر انجام 
خاشاک گیج، در خم دهلیز گردباد!




*. استاد شفیعی کدکنی


×. دچار گاز گرفتگی فیل   ترچی شدیم!

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

فجرنامه - 5: در لجن شب و سکون خاموشی!




در عصر زمهریزی ظلمت 
عصری که شاخ نسترن آنجا
گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه است!

عصر دروغ های مقدس 
عصری که مرغ صاعقه را نیز 
داروغه و دروغ درایان 
می خواهند 
در قاب و در قفس 

بر باغ ما ببار !
بر داغ ما ببار !




×. استاد شفیعی کدکنی

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

فجرنامه - 4: رویاهای شیرین و اوراد گل سرخ!


سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


بعد از دی دیوانه و آن سردی دیرند 
وان پیر یخ نیمه دی ماه شکستن،
بسیار نپاید 
این لحظه سرمای گل سرخ
این لحظه خون خوردن و خاموش نشستن 


×××
سر اومد زمستون ...




×. استاد کدکنی


فجرنامه - 3: بن بست سی و دوم !


یخ بسته دست و سنگ و صدا نیز 
در کوچه های حادثه یارا 

بن بست ظلمت است، و زان سوی 
بنگر سگان هار رها را ...


۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

فجرنامه - 2: حیف آن شقایق ها و عاشق ها!


در مورد حجاب اجباری در کار نیست ...


------------

پی نوشت: 
چه قرابتی است میان این شعر و این سورت سرمای بیدادگر!

در زیر بارانی که می بارید 
بر روی میدان مصاف رنگ و بی رنگی 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

«... بادا که جابلقا
با آن طلسم پر طنین، فردا 
هستار گیتی را کند زیر درفش خویش 
فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی 
وز زمهریز و سوده سرما 
نامی نماند از بلاساغون و جابلسا»

گفتیم و در این آرزوها رفت 
بس «روزها با سوزها» برما.

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

اکنون 
هنگامه ای واژونه می بینم
جادوی جابلسا،‌
بر رغم کام و آرزوی ما 
دروازه های هفت جوش هر هزاران شهر دشمن را
بگشوده و دیگر طلسمی بسته باقی نیست
زانجا، 
تنها، 
بیماری و بی برگی و انبوه گشنامار 
و زمهریر و سوده سرما 
در تند بادی می وزد بر ما 

آه!
حیفا!
آن روزگار و سوزگارانی 
که ما در کار این کردیم 

گفتند ما را 
«کاین چنین بایست» و 
ما نیز اینچنین کردیم 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

آیا بعد از بلاساغون و جابلقا 
آن سوی ترها  شارسانی هست 
فارغ ز گشنامار 
و آسوده از بیماری و بی برگی و سرما 
جز آنچه می خواندند آن دیوانگان بر ما؟

حیف آن شقایق ها و عاشق ها! 

استاد شفیعی کدکنی 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

فجرنامه -1: ... در شب خاموش خارایی!



آذرخشی چون رگ مرمر شبم را باژگونه کرد
لحظه ای شفاف و عریان بود:

آرزوی بوسه و نان بود و پرواز کبوترها 
باغ پر باران و باران پر از باغی نمایان بود 
...

پاسی از آن لحظه ها نگذشته 
دیدم آه!

اطلسی تبخیر شد ناگاه
و به جای گندم از صحرا دروغ و دودها رویید

آن، چه طغرا و طلسمی بود!؟

ابرهایش کاغذی بود و درختان کاغذی، باران و برقش نیز
و هوای کوچه از دود و دروغ آغشته و لبریز

همچنان در کوچ تنهایی 
باز دیگر بار
ما ز زندانی به زندانی و ز زنجیری به زنجیری 
در شب خاموش خارایی 



×. شعر استاد کدکنی
،. عکس آرمانهای از دست رفته!