‏نمایش پست‌ها با برچسب ارشاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ارشاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ


وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا ۚ أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
و اگر پروردگارت میخواست، تمام کسانی را که روی زمین هستند همگی به (اجبار) ایمان می آوردند؛ آیا تو می خواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند!؟ 

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

افکار پریشان - 67: میگن نفس بودنت گناهه ...


سر و ته ایران زمین را بسته ای با هشتاد تا ماشین پلیس -اونم با عنوان گشت امنیت اجتماعی!- خواهرانت (!) را فرستاده ای برای ارشاد! امر به معروف که نمی کنی اما در عجبم این نهی از منکرت را از که یاد گرفتی! خواهر من اشتباه فهمیدی حرف لقمان را! از بی ادب، بی ادبی هایش را آموختی! از ارشاد بگیر و ببندش را و ای کاش حداقل کمی از معروف ها هم نشانمان میدادی! 

امیدی ندارم که فکر کنی که این حصار فکر تو اندازه من نیست اما عذاب وجدان دارم برای خودم می گویم تو اصلا نخوان!

کمی فکر کن آن دختری را که گرفته بودی و خرکشش می کردی روی زمین به خاطر روسری نیمه اش و در میان ضجه های گریه آلودش لبخند مستانه ای می زنی -لابد برای غلامان خوشگل بهشتی!- هزاری هم برایش دیگر از اسلام و دین و حجاب و ضرورت و حیا و عفاف و هزار واژه مشابه -که تنها کار تو گند زدن به حیثیت این واژه ها بوده!- بگویی اثر ندارد ...
هزاری هم برنامه بگذاری و ادای اندیشمندان و روشنفکران را در بیاوری در رسانه میلی وطنت اثری ندارد ...

نمی گویم نکن که امیدی ندارم به شکست این استبداد دینی ات
 اما عاجزانه قسمت می دهم چادرت را در بیاور! 

بزن، بگیر، زندانی کن، ... اما تو رو به خدا چادر سرت نکن!
چادر برای من یاد آور چهره قدیسه ای چون مادرم است، قامت مهربان و صمیمی نمازهای مادر بزرگ!
چادر را کنار بگذار ...
به قداست واژه چادر در ذهن من گند نزن خواهر! 



×. این یه بغض خفه شده است ...




۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

فجرنامه - 2: حیف آن شقایق ها و عاشق ها!


در مورد حجاب اجباری در کار نیست ...


------------

پی نوشت: 
چه قرابتی است میان این شعر و این سورت سرمای بیدادگر!

در زیر بارانی که می بارید 
بر روی میدان مصاف رنگ و بی رنگی 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

«... بادا که جابلقا
با آن طلسم پر طنین، فردا 
هستار گیتی را کند زیر درفش خویش 
فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی 
وز زمهریز و سوده سرما 
نامی نماند از بلاساغون و جابلسا»

گفتیم و در این آرزوها رفت 
بس «روزها با سوزها» برما.

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

اکنون 
هنگامه ای واژونه می بینم
جادوی جابلسا،‌
بر رغم کام و آرزوی ما 
دروازه های هفت جوش هر هزاران شهر دشمن را
بگشوده و دیگر طلسمی بسته باقی نیست
زانجا، 
تنها، 
بیماری و بی برگی و انبوه گشنامار 
و زمهریر و سوده سرما 
در تند بادی می وزد بر ما 

آه!
حیفا!
آن روزگار و سوزگارانی 
که ما در کار این کردیم 

گفتند ما را 
«کاین چنین بایست» و 
ما نیز اینچنین کردیم 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

آیا بعد از بلاساغون و جابلقا 
آن سوی ترها  شارسانی هست 
فارغ ز گشنامار 
و آسوده از بیماری و بی برگی و سرما 
جز آنچه می خواندند آن دیوانگان بر ما؟

حیف آن شقایق ها و عاشق ها! 

استاد شفیعی کدکنی