‏نمایش پست‌ها با برچسب آرمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرمان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

فجرنامه - 2: حیف آن شقایق ها و عاشق ها!


در مورد حجاب اجباری در کار نیست ...


------------

پی نوشت: 
چه قرابتی است میان این شعر و این سورت سرمای بیدادگر!

در زیر بارانی که می بارید 
بر روی میدان مصاف رنگ و بی رنگی 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

«... بادا که جابلقا
با آن طلسم پر طنین، فردا 
هستار گیتی را کند زیر درفش خویش 
فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی 
وز زمهریز و سوده سرما 
نامی نماند از بلاساغون و جابلسا»

گفتیم و در این آرزوها رفت 
بس «روزها با سوزها» برما.

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

اکنون 
هنگامه ای واژونه می بینم
جادوی جابلسا،‌
بر رغم کام و آرزوی ما 
دروازه های هفت جوش هر هزاران شهر دشمن را
بگشوده و دیگر طلسمی بسته باقی نیست
زانجا، 
تنها، 
بیماری و بی برگی و انبوه گشنامار 
و زمهریر و سوده سرما 
در تند بادی می وزد بر ما 

آه!
حیفا!
آن روزگار و سوزگارانی 
که ما در کار این کردیم 

گفتند ما را 
«کاین چنین بایست» و 
ما نیز اینچنین کردیم 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

آیا بعد از بلاساغون و جابلقا 
آن سوی ترها  شارسانی هست 
فارغ ز گشنامار 
و آسوده از بیماری و بی برگی و سرما 
جز آنچه می خواندند آن دیوانگان بر ما؟

حیف آن شقایق ها و عاشق ها! 

استاد شفیعی کدکنی 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

فجرنامه -1: ... در شب خاموش خارایی!



آذرخشی چون رگ مرمر شبم را باژگونه کرد
لحظه ای شفاف و عریان بود:

آرزوی بوسه و نان بود و پرواز کبوترها 
باغ پر باران و باران پر از باغی نمایان بود 
...

پاسی از آن لحظه ها نگذشته 
دیدم آه!

اطلسی تبخیر شد ناگاه
و به جای گندم از صحرا دروغ و دودها رویید

آن، چه طغرا و طلسمی بود!؟

ابرهایش کاغذی بود و درختان کاغذی، باران و برقش نیز
و هوای کوچه از دود و دروغ آغشته و لبریز

همچنان در کوچ تنهایی 
باز دیگر بار
ما ز زندانی به زندانی و ز زنجیری به زنجیری 
در شب خاموش خارایی 



×. شعر استاد کدکنی
،. عکس آرمانهای از دست رفته!