‏نمایش پست‌ها با برچسب جوان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جوان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

فجر نامه - 8: این لحظه ها نیز جوانی ماست ...



آن لحظه ها جوانی ما بود 
آن لحظه ها که روح، در آن ها 
مثل نگاه آهوی کوهی 
بر دشت و بر گریوه رها بود 


آن لحظه ها که با دو سه شبنامه و سرود 
می شد به جنگ صاعقه ها رفت 
آن لحظه ها جوانی ما بود 


آن لحظه های بیشه بیدار 
زیبا و پر شکوه و شکیبا 
آن لحظه ها که زندگی ما 
نه در چَرا به چون و چرا بود 


زان لحظه ها چگونه توانیم 
جز با درود و تلخی بدورد 
یاد کرد 


آن لحظه ها که خوب ترین 
از سال های عمر خدا بود 


آن لحظه ها جوانی ما بود 






×. چقدر تاریخ تکراری است ...
×. استاد شفیعی کدکنی 


۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

افکار پریشان - 23: و شهری که خسته است ...


و شهری که خسته است ...
و شهری که دائم دارد عرق می ریزد از این همه بلا، این همه مصیبت!
و شهری که داغ است، سوزان است!
و شهری که بی درد شده است و درد بی دردی علاجش آتش است!
و شهری که آب پاک ندارد ...
و شهری که از شرم زیر دود و غبار خود را پنهان کرده است!
و شهری که گشت دارد اما امنیت ندارد!
و شهری که گدا آری، فساد آری اما کار ندارد!
و شهری که آسمانش دیگر آبی نیست!
و شهری که ...
و شهری که دارد می خوابد ...
و رویا می بیند ...
رویایی به لطافت همان روزهایی که هنوز این شهر نفس می کشید!
رویایی به استواری همان روزهایی که چشم میلیونها نفر به خیابانهایش دوخته بود -و چه امیدها که نشکفته پژمرد!-
رویایی به پایداری همان شعارها و شعورها!
رویایی به شیرینی همان روزهایی که آبش را می شد در شیشه کرد و به عنوان آب معدنی فروخت!
رویایی به برکت همان لوطی ها و داش آکل ها!
رویایی به عظمت سخنان تراویده از حسینه ارشاد!
رویایی به ...

و شهری که دارد می خوابد ...
و شهری که به خدا خدا ندارد!


*. نوشته هایی است از سر درد! زیاد جدی نگیرید ...

*. دوستی پیام داد که روزت مبارک! گویا روز جوان است ...
روز جوان بر آنهایی که فکر می کنند روز دارند مبارک!

*. یاد این شعر آن شاعره بزرگوار افتادم که این روزها گویا تولدش است:
هر چند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش، یک نقطه نور می بینم!

...


*. عکس از آرش حمیدی