۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم ...


« ... می خواهی بروی، از تنهاییت و این اتاق لعنتی خسته شده ای؛ با خودت می گویی گور پدر همه چی! لباس هایت را می پوشی! لب پنجره می روی؛ از طبقه هفتم این خانه آدم ها ریزه ریزند،‌مثل کولونی های مورچه های شاد! از دور چیزهایی را تشخیص می دهی؛ عده ای مست و شاد و در حال پای کوبی؛‌ سر و صدای عجیبی است: یک سو جلال همتی است انگاری و دیگر سو جیغ و داد شادی جماعتی دختر و صداهای ترقه هایی که با این های و هوی و «فریاد» شجریان برای خودش سمفونی معناداری شده است! یهو به خودت می گویی بروم که چه!؟ می شینی؛ چشم هایت را می بندی و از مخلوط بین «میخواهم فریاد بلندی بزنم» شجریان و های و هوی جیغ های بیرون؛ تنهاییت را مرور می کنی ...»



×. عنوان قطعه ای از حسین منزوی ...
×. این هم از چهارشنبه ما ...


۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

کمی سیاست خارجی ...


«ماتادور»ها هویت خود را از «گاو» ها می گیرند. «ماتادور» ها بدون «گاو» هویتی از خود ندارند. شاید به ظاهر بپنداریم که این دو «دشمن» همند اما از زاویه ای دیگر چنان رابطه وابستگی ای میان این دو پدید آمده است که قابل تصور نیست! یک لحظه به  «ماتادور» ای بدون وجود «گاو» فکر کنید -چنین چیزی که دیگر اسمش «ماتادور» نیست!- برای همین است که «ماتادور»ها به همان میزانی که این «دشمن» ساختگی خود را -«گاو» ها را- به رقابت می خوانند و مدام از مرگ آن ها دم می زنند انگار در پشت پرده اوضاعشان طور دیگری است! این دو در پشت این زرق و برق پرده قرمز رقابت نیازمند همند. 

در روایتی دیگر می توان گفت این «ماتادور» است که در صورت بندی جدید در تقابل با قطب دیگر خود -«گاو»- به بازتولید هویت فردی خود دست می زند و وقتی یکی از دو سر این قطب نباشد آن گاه کار تمام است!


چقدر «ماتادور»های اینگونه اسطوره های بی هویت و پوچند ...





×. آنقدر غرق «ماتادور»ها بودم که یادم رفت از سیاست خارجه بنویسم، شاید در نوشته دیگری 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

در ستایش فراموشی !؟



«... بدی نوع فراموشی ما اینه که نمی تونیم خود فراموشی رو به حافظه مون نسپریم و فراموشش کنیم، نمی تونیم خود فراموشی رو فراموش کنیم
باسه همین در عین اینکه همیشه فراموش می کنیم اما در عین حال هم می دونیم که فراموش کاریم و میدونیم که چیزهایی بوده که خوب بودند، خاطره هایی بوده که یه روزایی بودن و ما به دلایلی فراموششون کردیم و این تازه آغاز یه غصه تازه است ...»



×. بخشی از نوشته های پنج شب پیش با عنوان «اندوه ماندگاری فراموشی»
×. آبجو لطفا!

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

انفعال زندگی روزمره در عصر شی وارگی


لوکاچ بعد از مارکس، شی وارگی کالا (Reification) را -به عنوان مفهومی عام تر- جایگزین بت وارگی کالا (Fetishism) نمود [1] اما بگذارید من از واژه دیگری سخن بگویم:
«هم زاد پنداری کالایی» 
در این عصر دیگر انسان ها نه به دنبال کالا که خود در چشم نظام بزرگتری به نام بازار به کالا بدل شده اند. به عبارت دیگر این نظام بازار نیست که خاصیت کالا را از ارزش مصرفش به ارزش مبادله ای اش بدل کرده باشد که در گامی فراتر و پیچیده تر از آن، با ربودن هویت انسانیِ انسان و بدل کردن او به کالا انسانیت انسان را به فراموشی سپرده است. در این نظام نو دیگر کالا -به عنوان چیزی که انسان آنرا چه به ارزش مصرفش و چه به ارزش مبادله اش می خرد- از مرکزیت افتاده و جای خود را به انسان -به عنوان کالا- داده است و این نظام بازار است که -در نقش همان پاک دینی مدرن فوکویی! - به راحتی هر که را که بازیگر خود نپندارد به سه حکم ممنوعیت، عدم وجود و سکوت محکوم می کند و او را جنون زده معرفی می کند [2]. در این عصر انسان نه به عنوان مشتری که هویت خود را از پشت ویترین های مغازه ها با «هم زاد پنداری» با مانکن درون ویترین پیدا می کند و در مقامی پست تر ایده آل خود را و همه بودن حقیقی خود را در قرار گرفتن به جای او جستجو می کند.
با این تفاسیر به نظر می رسد «هم زاد پنداری کالایی» -در عصر تشکیل هویت انسانی در «زندگی مانکنیزمی»- مفهومی عمیق تر -و واقعی تر- از شی وارگی لوکاچی است که این بار به جای بحث درباره کالا باید درباره «انسان به مثابه کالا» و «هویت کالایی انسان» صحبت کرد.




[1]. مارکس اول بار در کتاب سرمایه خود -در توصیف «از خودبیگانگی» هگلی در نظام سرمایه داری- از واژه بت وارگی (fetishism) کالا استفاده کرد. «بت وارگی» کالائی فرآیندی است که سازندگان آن فراموش می کنند که تلاش کاری آنهاست که به کالا ارزش داده است و این اعتقاد به وجود می آید که ارزش کالا از طبیعت خود محصول ناشی می شود و یا ناشی از فروش بازار آن است. لوکاچ بعد از او از مفهومی عام تر -شی وارگی- استفاده می کند که حاکم بر این امر است که در عینیت جامعه سرمایه داری رابطه میان انسان ها به رابطه میان اشیا بدل شده است و بدین گونه کالا با از دست دادن ارزش مصرف، صرفا خصلت مبادله ای پیدا کرده اند. (ر.ک. سرمایه مارکس، اصول فلسفه حق هگل، تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ)
[2]. ر.ک. اراده به دانستن میشل فوکو
عکس از مارکوس هارتل


پست مرتبط:
آشنایی زدایی از زندگی روزمره 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

آشنایی زدایی از زندگی روزمره

زندگی روزمره از آن دست موضوعاتی است که لزوم آشنایی زدایی در آن خاصه در جامعه امروزین ایران بیش از پیش مهم به نظر می رسد؛ آشناییتی که هر چند آشناست اما لزوما به قول هگل به معنای شناخته شده بودن نیست (هر چند سنت جامعه شناسی -لااقل در گذشته- گویی زندگی روزمره را محدود به همان عرصه پیشاتاملی کرده و جهانی از پیش ساخته شده و بدیهی می پندارد -ر.ک. به شوتس- که بیشتر در این زمانه ی تاریخمندِ زندگی روزمره، به شوخی شبیه است!) امر آشنا -به قول لفور- بشریت را مستور نموده و شناخت آن را به سبب گذاشتن نقابی بر چهره آن مشکل می کند اما همه اینها دلیلی نیست که با «پیش پا افتاده» خواندن زندگی روزمره از تامل در آن سرباز زنیم.
آیا وقت آن نرسیده است که با تامل در مجموعه عادات، رفتارها، سنت ها و اعمال روزانه خود در تمام عرصه های زندگی -اعم از مکان و زمان- و تحلیل خود و زندگی روزمره خود با پروبلماتیزه کردن و تامل در تناقضات و تضادهای آن، واقعیت زندگی را -آنچه که هستیم- شفاف نموده و بستری را برای تامل به آنچه که میتوانیم باشیم فراهم آوریم!؟ 

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

نمی دانستم کفشدوزک ها هم یخ می زنند ...



هر پیامی که نجیب، 
هر نجیبی که پیام؛
هر کلامی که بلند،
هر بلندی که کلام، 
همه رفتند و نماند اندرین خانه کسی ...

آنچه پیوند زمان است و مکان 
نیست جز میله سرد قفسی 
و بران جامه دران 
عنکبوتی که کند 
همه علم سطرلابش را صرف صید مگسی ...



×. به یاد نیما 
×. شعر از شفیعی کدکنی بزرگ!