حس عجیبی است اینکه می فهمی آدم مهمی نیستی
صد البته که بدیهی است، میان این همه مناسبات عجیب و غریب و روابط پیچیده ی این روزگار لعنتی و در وسط همهمه ی این همه موجود عجیب الخلقه، تو کاره ای نیستی، نهایت می توانی رُل یک آدم خوب را بازی کنی، یک آدم خوب که خوب است، ولی خب همین! یه آدم که خوب است و خیلی خوب است ها، اما هیچ بیش از این نیست؛ بالاتر از این دیگر رُلی برایت انگاری تعریف نشده است. بدیهی می نماید که در این وضع آدم مهمی نباشم. این وسط اما فهم این بداهت، به این آسانی ها نیست. وقتی از دور بدان نگاه می کنی ترسناک است. فکر می کنی اگر بفهمی افسرده می شوی، یا خیلی برایت سنگین تمام می شود اما وقتی می فهمی می بینی اینقدرها هم سخت نیست. اتفاقا خودش یک جور جهان بینی، زاویه دید، رویکرد یا نمی دانم یک چیز عجیبی به تو می دهد که حالا می توانی دوباره دنیای اطرافت را این بار با فهمی جدید بازآفرینی کنی.
لذا یک جورهایی از این اتفاق خوشحالم ...
صد البته که بدیهی است، میان این همه مناسبات عجیب و غریب و روابط پیچیده ی این روزگار لعنتی و در وسط همهمه ی این همه موجود عجیب الخلقه، تو کاره ای نیستی، نهایت می توانی رُل یک آدم خوب را بازی کنی، یک آدم خوب که خوب است، ولی خب همین! یه آدم که خوب است و خیلی خوب است ها، اما هیچ بیش از این نیست؛ بالاتر از این دیگر رُلی برایت انگاری تعریف نشده است. بدیهی می نماید که در این وضع آدم مهمی نباشم. این وسط اما فهم این بداهت، به این آسانی ها نیست. وقتی از دور بدان نگاه می کنی ترسناک است. فکر می کنی اگر بفهمی افسرده می شوی، یا خیلی برایت سنگین تمام می شود اما وقتی می فهمی می بینی اینقدرها هم سخت نیست. اتفاقا خودش یک جور جهان بینی، زاویه دید، رویکرد یا نمی دانم یک چیز عجیبی به تو می دهد که حالا می توانی دوباره دنیای اطرافت را این بار با فهمی جدید بازآفرینی کنی.
لذا یک جورهایی از این اتفاق خوشحالم ...