‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

صدای سوت کم سوی سورت سرمای مرگ



حالا دیگر نه بادی می وزد و نه خبری از سبزینه سبز آن گیاهی است که خیال جوانه زدنش غلغله ای در دشت به راه می انداخت. حالا سکون صحرای کویر بودنش پر است از سکوت؛ پستِ پستِ پست! چوبه درخت هایش تکیده و زمین سبزش ترکیده!
حالا نه امیدی به ابری است که ببارد و نه بادی که بگرداند.
حالا اوضاعش؛ روزمردگی است و ریا! بازی است و بازیگری! صبح ها از جلوی در، زیر پادری، خنده را بر میدارد و به صورت می زند و خنده کنان تا برگردد و خنده را همانجا زیر پادری بگذارد برای روز بعد! هر که هم از حالش پرسید معلوم است که حال نمی فهمد؛ با همان خنده ی خاکی اش پاسخ می دهد که: «مثل همیشه عالی، فوق العاده!». آدم ها هم که خسته تر از آنند که پی حالش باشند و پاسخش فرقی ندارد، هر چه بگوید آدم ها را راضی می کند و چه چیزی بهتر از همین: مثل همیشه عالی، فوق العاده!
حالا دیگر نه خانی می رود و نه خانی می آید. نه آوازی است و نه به تبع آن پروازی! تا چشم کار می کند خیال حوصله بحر می پزد، بی هیهات! بی نفحات!
...








۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

دور دور کنان سوگوار: نگاهی دیگر به حواشی فوت مرتضی پاشایی

چاپ شده در روزنامه شهروند (+)


تا به حال متن­های زیادی درباره مرگ ناگهانی یکی از استعدادهای نوظهور و جوان موسیقی ایران خوانده­ایم و دیگر حالا نوشتن از مرتضی پاشایی احتمالا نه نکته­ی جدیدی را بیان می­دارد و نه مرهمی است بر داغ دل عزیزانش. لذا، این متن تنها روایتی است از زاویه­ای که اغلب در هیجانات بعد از چنین ضایعاتی کمتر کسی جرات گفتنش را دارد.

ظهر پیش از آنکه برای انجام کاری از خانه خارج شوم، خبر درگذشت مرتضی پاشایی را شنیدم، فاتحه­ ای خواندم و راه افتادم و حوالی ساعت 2 بود که در مسیر برگشت با صحنه عجیبی مواجه شدم. از میدان شهرک به سمت شمال ترافیک عجیبی بود؛ ظهر جمعه و این ترافیک مهیب!؟ جلوتر که آمدم گویی ورودی­های خیابان ایران­زمین را بسته­اند و به ناچار از یک چهارراه قبل­تر مجبور شدم که بپیچم و مسیر میانبری را بروم تا به خانه برسم. هر چه نزدیک­تر می­شدی ترافیک بیشتر بود. حالا دیگر ماشین­ها حتی در خیابان­های منتهی به بیمارستان بهمن در خیابان ایران­زمین در هر گوشه و کناری پارک کرده بودند و رفته بودند. پشت این ترافیک گیر افتادم و من که تا خانه حتی با پای پیاده کمتر از دو دقیه فاصله داشتم حالا باید نیم ساعتی را منتظر می­ماندم. به ناچار چشم انداختم به جمعیت، به وضوح سه گروه از آدم­ها قابل رویت بود: گروه اول هنرمندانی که حالا فرصت یافته­ اند تا تیپی به هم بزنند و بیایند و هر جور شده خود را بچسبانند به عزیز از دست رفته و مصاحبه کنند و اشکی بریزند و با هوادارانشان عکس سلفی بگیرند که من و فلانی یهویی همین الان! هرچند بودند هنرمندانی که از زمان همین آخرین بستری شدن مرتضی پاشایی هر روز جلوی در بیمارستان بهمن میدیدمشان و بی­ هیچ حاشیه و جنجالی غمگین بودند و گویی عزیزترینشان در بستر بیماری است-، گروه دوم خبرنگارانی که حالا فرصت یافتند که مصاحبه کنند و سوژه در بیاورند و خوش­تیپ­ ترین­ ها و محبوب­ ترین­ ها را در قاب خودشان بیاورند و روزی بگذرانند و گروه سوم طیف گسترده­ای از مردمانی که حالا فرصت یافتند تا خودنمایی کنند. خیابان پر بود از ماشین­های رنگارنگ، دور دور کنان سوگوار که با ماشین آخرین مدلشان آمده بودند لابد برای عزاداری و خدا می­داند که چند بیمار اورژانسی می­توانست در این ترافیک عظیم بمیرد و به بیمارستان نرسد. برخی دیگر هم حالا آمده بودند که هنرمندان محبوبشان را ببینند و صد البته بودند آدم­هایی که معلوم بود هنرمند محبوبشان را از دست داده­اند. اما مگر برای آن بیمار اورژانسی که پشت همین ترافیک و در خیل عظیم طرفداران وی دارد جان می­دهد، فرقی هم می­کند چه کسی با چه نیتی آمده!؟ مگر برای آن همه بیمار درون بیمارستان که مثل من و امثال من، آدم­های معمولیند و باید در سکوت و آرامش در بستر بیماری دوران نقاهت بگذرانند فرقی هم می­کند که این همه آدم برای چه هدفی حالا دارند بلند بلند می­خوانند که «ﻧﮕﺮﺍﻧﻪ ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺩﻟﻢ، ﻭﺍﺳﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﻟﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﻪ ﻣﻨﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ­ﻫﺎﻡ، ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺍﺯت ﭼﯽ میخوام ...». تازه در میانه­ی همین همهمه و شلوغی و ترافیک به ناگاه پیامکی می­آید که هی فلانی! نجف دریابندری رفت بیمارستان و تو یاد همان قسمت­های پیرمرد و دریا می­افتی که خودش ترجمه کرده بود: «می­دانست که سرانجام شکست خورده است و هیچ درمانی ندارد و به پاشنه­ی قایق بازگشت و دید که ته دسته­ی شکسته­ی سکان توی شکاف سکان جا می­رود، همین قدر که او بتواند قایق را هدایت کند، اکنون سبک پیش می­رفت و هیچ­گونه اندیشه یا احساسی نداشت. اکنون همه­چیز در گذشته بود و قایق را می­راند تا هرچه بهتر و هوشمندانه­ تر خود را به بندر برساند». یکهو با فریاد یکی به خودت می­ آیی، از نجف دریابندری می­رسی به صدای بلندگوی پلیس که فریاد می­کشد: «بنز سفید حرکت کن سریع­تر ...». به خودت می­آیی و خودت را در میان این سیل احساساتی آدم­ها نمی­بینی، به عزیزانش فکر می­کنی که آن­ها هم احتمالا پشت همین ترافیک گیر افتاده­اند و حالا چه زجری می­کشند که نمی­توانند وداع خوبی با مرتضی­یشان داشته باشند. راه کمی بازتر می­شود و به مدد فریادهای پلیس می­توانی دور بزنی و برسی به خانه. کامپیوتر را روشن می­کنی که پیغام­ها سرازیر می­شود از تسلیت­ها و سوگواری­ها و حالا دنیای مجازی هم پر شده از این همه هجمه­ی احساسات. حالا تو مانده­ای و فکر به غربت مرتضی­ ها که حرف از آن­ها زیاد است و اشک­ها بسیار، اما عمل­ها!؟ نمی­دانم. بازهم برایش فاتحه­ ای می­خوانم و می­گویم که انگاری قرن، قرن سلبریتی­ هاست! کاش مرهمی باشیم برای داغدارانش، نه با این همه رنگ و ریا زخمی بر زخم­هایشان. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

یاد باد ...

امروز انقلاب بودم؛
میدان انقلاب، خرداد پر از حادثه، دم دمای انتخابات ...
اما انگار خاکستر مرگ پاشیده بودند!

به جز سه چهار نفری تراکت پخش کنف خبری نبود
در میانه ی این سکون هم چند دقیقه ای، جماعتی حدودا 50 نفره، ربع ساعتی به گمانم، شعار دادند: «نه سازش، نه تسلیم ...»
اما انگار خاکستر مرگ پاشیده بودند!

یاد باد ...


۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

خودکشی مجازی و مرگ یک وبلاگ دیگر ...

در میان این همه هیاهو و خبرهای خوب و بد دنیای واقعی و مجازی و در زیر لایه این همه بحث های داغ سیاسی این روزها، اتفاقاتی می افتد که از دیده ها پنهان است 

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره مامن و پناهی بود برای ثبت اندیشه های یک انسان که چند وقت پیش -درست 25 روز پیشتر- صاحبش آن را بست. کوتاه بود و سنگین پاسخ، وقتی علتش را پرسیدم: 
« سلام 
بستمش آقا صابر 
سلامت باشید 
بدرود »

غمگین بود بدل شدن فضایی که روزگاری محل بحث های تامل برانگیز و خاصه مناقشات شیرین بین او و بهرنگ صدیقی پیرامون تعامل یا تخاصم با دولت بود به بیلبورد تبلیغاتی ساعت سواچ! 

غمگین بود بسته شدن بلاگی اینچنین ...



*. امروز در گودر در بخش «راسته جامعه شناسی»ام ناگاه دیدم که در وبلاگ قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره پستی آپ شده و ناخودآگاه تندی رویش کلیک کردم تا سریعتر بخوانم مطلب محمد رضایی عزیز را که با مطلبی با عنوان «خرید گیرنده دیجیتال کامپیوتر» برخوردم که به یادم آورد تعطیلی بلاگ ارزشمند دیگری را ...
خودکشی یک بلاگ، بستن یک اکانت، دیسیبل کردن پلاس و فیس بوک و مصادیقی ازین دست که به تعبیری «خودکشی مجازی» است تلخ است، سوگ دارد و شاید دورکیمی لازم است تا تحلیلش کند ...


۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

افکار پریشان - 48: شبی چون شبح روی شسته به قیر ...


همان بهتر که رفتی ...

همان بهتر که نیستی که اگر بودی دق می کردی!
همان بهتر که رفتی ...

که تا زنده بودی برمنبرها ملقب به «خائن مروج اسلام آمریکایی» بودی 
و تا رفتی شدی روشنفکر دینی!

اما غربتت همان است ...

چه شود که نزدیک شلوغی ای درگیری ای یا دم دمای سالروز مرگت
و یا حتی نزدیک انتخابات چند جمله ای از تو بگویند ...

همان بهتر که رفتی ...
رفتی و نماندی
که تصور حضورت در بند 209 اوین برایم سختتر بود از مرگت!


خدایت بیامرزاد ...

این روزها هنوز هم بسیاری از نام تو، یاد تو 
و حتی عکس تو و جملاتت می ترسند

که ترس داری 
که «در زمستان ذوق و اندیشه» 
فکر کردن شوم است  ننگین ...




×. عنوان بیتی از شاهکار ادب فارسی، شاهنامه



۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

شعر نوشت - 43: هیچگاه پس از مرگم جرئت نکردم در آینه بنگرم ...



سرد است ...
و بادها خطوط مرا قطع می کنند 

آیا درین دیار کسی هست که هنوز 
از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش 
وحشت نداشته باشد!؟

آیا زمان آن نرسیده است 
که این دریچه باز شود، باز باز باز 
که آسمان ببارد 
و مرد بر جنازه مرده خویش 
زاری کنان نماز گزارد!؟

من از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست من 
در روشنایی سپیده دمی کاذب 
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد 
فریاد زد: 
خداحافظ !



قطعه ای  از فروغ 




×. برای چون تویی که مدت هاست به دنبال مکانی و فضایی هستی برای زار زار گریه کردن و خالی شدن، چه جایی بهتر از بهشت زهرا و چه دلیلی بهتر از مرگ عزیزی!؟ اما دریغ که آنقدر زیبا و ساده رفت که هیچ کس رضایت به زاری نداد! سکوتی عمیق بود و بس! آنقدر که آدمی در دلش آرزو می کرد کاش ما نیز چون او بمیریم! به همین خوبی و به همین زیبایی! درست همینجوری که همه بیایند آرام و خوب تو را به خاک بسپارند و هیچکس خاطره بدی از تو نداشته باشد -بس که بی آزار بودی- صدای گریه های ریز با آرامشی شگرف از عاقبت به خیری یار سفر کرده آنقدر زیبا بود که مجالی نداد برای گریستن و خالی شدن ... خدایش بیامرزد 

×.   دوستانم می دانند که چقدر نسبت به مرگ خاصه مرگ نزدیکان بی تفاوت و بی احساسم اما این آخری -که به لحاظ نسبت فامیلی نزدیک هم نبود- آنقدر لطیف بود که قابل وصف نیست ...


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

افکار پریشان - 35: و غمی که در پشت چشمانمان خیمه زد!



بعضی چیزها را چه بخواهی و چه نخواهی به سادگی پلک بر هم زدنی اتفاق می افتد!
مرگ یکی از همین اتفاقات ساده، تند ولی پر مغز است!
تلنگری بزرگ برای آدمی که های! مهلت اندک است!

«پدربزرگم فوت کرد!»
خبر به همین سادگی بود و به همین مهلکی!
و چقدر سخت است ...

غم در پشت چشمانمان خیمه زد!
تنها باید دعا کرد برای التیام قلب های داغدار این روزها ...



*. پیشتر اینجا برای عرض تسلیتی نوشته بودم و خوشحال بودم که دیگر شاید تا مدت ها مجبور نشوم از بزرگی این هجران ابدی -مرگ!- بنویسم اما دست بر قضا تنها اندکی بعد تقدیر به طور دیگری رقم خورد ...

برای دوستان گودری که کامنت ها رو نمی بینن:
توضیح نا واضحات (!) اینکه پدر بزرگ بنده مدت ها پیش در زیر هواری خاک به خواب رفته است
پدر بزرگ یکی از دوستان فوت شده بودن خواستم عرض تسلیتی کرده باشم ...

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

افکار پریشان - 33: یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد




- I didn't think it would end this way
- End?
No. The journey doesn't end here. Death is just another path. One that we all must take. The gray rain curtain of this world rolls back and all turns to silver glass and then you see it ...
- see what?
- white shores and beyond. A far green country under a swift sunrise
- well that isn't so bad
- NO


The lord of the ring - J.R.R tolkien



- فکر نمی کردم آخرش این باشه
- آخرش؟
نه این پایان سفرمون نیست. مرگ فقط یک مسیر دیگه است که همه ما خواهیم پیمود. وقتی آگاهانه این مسیر رو انتخاب می کنی حجاب خودپرستی فرو می افته. اونوقته که می بینی ...
- چیو می بینی؟
- کرانه های سپید و فراتر از اون! طلوع گرما بخش خورشید بر فراز دشت های سبز
- خب پس مرگ خیلی هم بد نیست!
- هرگز ...


دیالوگی از فیلم ارباب حلقه ها - جی آر آر تالکین



*. خبری رسید که دلی از این زمین رخت بر بست ...
تسلیت به دوستان مهربان تر از برگ