‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است ...

بعضی چیزها هستند
که به آدمی گوشزد می کنند
که هنوز هم زندگی ارزش تک تک نفس ها رو داره ..

یکی از این چیزا بال مرغه طبعا!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

نگاه کن که من کجا نشسته ام ...


تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطرها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز ابرها، ز تاج ها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من 
ببر ...

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

عکس نوشت - 21: دل من گفت برو ...



و تو رفتی و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت 
...





۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

شعر نوشت - 43: هیچگاه پس از مرگم جرئت نکردم در آینه بنگرم ...



سرد است ...
و بادها خطوط مرا قطع می کنند 

آیا درین دیار کسی هست که هنوز 
از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش 
وحشت نداشته باشد!؟

آیا زمان آن نرسیده است 
که این دریچه باز شود، باز باز باز 
که آسمان ببارد 
و مرد بر جنازه مرده خویش 
زاری کنان نماز گزارد!؟

من از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست من 
در روشنایی سپیده دمی کاذب 
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد 
فریاد زد: 
خداحافظ !



قطعه ای  از فروغ 




×. برای چون تویی که مدت هاست به دنبال مکانی و فضایی هستی برای زار زار گریه کردن و خالی شدن، چه جایی بهتر از بهشت زهرا و چه دلیلی بهتر از مرگ عزیزی!؟ اما دریغ که آنقدر زیبا و ساده رفت که هیچ کس رضایت به زاری نداد! سکوتی عمیق بود و بس! آنقدر که آدمی در دلش آرزو می کرد کاش ما نیز چون او بمیریم! به همین خوبی و به همین زیبایی! درست همینجوری که همه بیایند آرام و خوب تو را به خاک بسپارند و هیچکس خاطره بدی از تو نداشته باشد -بس که بی آزار بودی- صدای گریه های ریز با آرامشی شگرف از عاقبت به خیری یار سفر کرده آنقدر زیبا بود که مجالی نداد برای گریستن و خالی شدن ... خدایش بیامرزد 

×.   دوستانم می دانند که چقدر نسبت به مرگ خاصه مرگ نزدیکان بی تفاوت و بی احساسم اما این آخری -که به لحاظ نسبت فامیلی نزدیک هم نبود- آنقدر لطیف بود که قابل وصف نیست ...


۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

من و تو - 17: این دل دیوانه را معبود کیست !؟


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم!؟

لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

....




شعر فروغ فرخزاد

×. هشت دی ماه سالروز فروغ است ...