‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرنگ صدیقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرنگ صدیقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

ادای دین به بهرنگ صدیقی


Knowledge Is Not For Knowing
 Knowledge Is For Cutting ...
"Michel Foucault


برای من، تبلور همین جمله ی فوکوست، 
صدیقی یک استاد است؛ به معنای اخص کلمه 
به قول خودش شلوغش نمی کنم 
و فقط به بهانه زادروزش می گویم: خوشحالم که هستی دکتر جان





۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

خبرنامه کارگروه جامعه شناسی مردم مدار منتشر شد


اولین شماره خبرنامه کارگروه جامعه شناسی مردم مدار منتشر شد


علاوه بر طراحی صفحات، متنی از من هم در این شماره منتشر شده است 
که منتظر بازخوردهای مخاطبان درباره اش هستم


در این شماره می خوانید:
جامعه شناسی، عینکی جادویی (بهرنگ صدیقی)؛ جامعه شناسی مردم مدار به عنوان جامعه شناسی همراه (محمدامین قانعی راد)؛ کارگروه جامعه شناسی مردم مدار چه کرده است؟ (احمد محمدزکی)؛ جامعه شناسی مردم مدار: از ایده تا امکان (مصاحبه با سارا شریعتی)؛ ردپای جامعه شناسی مردم مدار (صابر خسروی)؛ پشت پرده سرمایه داری (مهدخت قربانی)




لینک خبرنامه در سایت انجمن : (+)

دانلود خبرنامه از اینجا

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

خودکشی مجازی و مرگ یک وبلاگ دیگر ...

در میان این همه هیاهو و خبرهای خوب و بد دنیای واقعی و مجازی و در زیر لایه این همه بحث های داغ سیاسی این روزها، اتفاقاتی می افتد که از دیده ها پنهان است 

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره مامن و پناهی بود برای ثبت اندیشه های یک انسان که چند وقت پیش -درست 25 روز پیشتر- صاحبش آن را بست. کوتاه بود و سنگین پاسخ، وقتی علتش را پرسیدم: 
« سلام 
بستمش آقا صابر 
سلامت باشید 
بدرود »

غمگین بود بدل شدن فضایی که روزگاری محل بحث های تامل برانگیز و خاصه مناقشات شیرین بین او و بهرنگ صدیقی پیرامون تعامل یا تخاصم با دولت بود به بیلبورد تبلیغاتی ساعت سواچ! 

غمگین بود بسته شدن بلاگی اینچنین ...



*. امروز در گودر در بخش «راسته جامعه شناسی»ام ناگاه دیدم که در وبلاگ قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره پستی آپ شده و ناخودآگاه تندی رویش کلیک کردم تا سریعتر بخوانم مطلب محمد رضایی عزیز را که با مطلبی با عنوان «خرید گیرنده دیجیتال کامپیوتر» برخوردم که به یادم آورد تعطیلی بلاگ ارزشمند دیگری را ...
خودکشی یک بلاگ، بستن یک اکانت، دیسیبل کردن پلاس و فیس بوک و مصادیقی ازین دست که به تعبیری «خودکشی مجازی» است تلخ است، سوگ دارد و شاید دورکیمی لازم است تا تحلیلش کند ...


۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

آشنایی اتفاقی است !؟


به ظاهر و وقتی که دم دستی به زندگی چند روز پس و پیشت نگاه می کنی، حوادث؛ به شدت عجیبی اتفاقی به نظر می رسد! با محاسبه احتمال آشنایی با این همه آشنایان جدید می گویی احتمالش صفر است! احتمال اینکه دری به تخته بخورد و تو «محمد رضایی» را به دلیلی بی ربط ببینی، از سر علاقه سر کلاسش بروی و با جمعی خوب آشنا بشوی، ناگاه پیش رویت «بهرنگ صدیقی» را ببینی و یک تماس و کارگروه جامعه شناسی مردم مدار و جمعی خوب دیگر در آنجا! تا اینجایش هم قبول کنی حضور در کلاس «عباس کاظمی» دیگر جمیع حوادث اتفاقی است!
اما دقیق تر که نگاه کنی، دغدغه هایت را که مرور کنی و روند زندگیت را که نگاهی بیندازی می بینی هیچ هم اتفاقی که نه، که بدیهی و منطقی است که این همه -به ظاهر اتفاق ها!- رخ بدهد و تو بُر بخوری میان این دوقلوهای همسان -منظورم دو قلوهای مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی مردم مدار است که بعدها درباره دلیل دو قلو بودنشان خواهم نوشت!- ...

و اما بعد ...
در این روزگار لعنتی که به قول عباس معروفی «تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد» -و چقدر شلوغ است این روزها و چقدر «تنها» ها زیاد شدند-، «تن» هایی از «تنها» ها و جمع هایی این چنینی از آدم هایی که مثل خود آدمی «تنها» هستند؛ غنیمتند و انسان هایی اینچنین که آدمی بتواند -بی حرف حتی- کنارشان بشیند و حال خوبی داشته باشد محدود و «معدود»ند!

جفت و جور شدن و قرار گرقتن میان دو جمع دیگر از این «معدود»ها و انسان ها -نه اشتباه نکنید منظورم لاشگان گوشتی کاسبکار و این چهارپایانی که روی دو پا راه می روند نیست که انسانهایی است به قامت انسانیت- و حضور مستمر و هر چند نا محسوسم در سال پشت سر بر سر کلاس های مطالعات فرهنگی و از سویی دیگر نیز حضور در کارگروه جامعه شناسی مردم مدار انجمن جامعه شناسی ایران، اتفاقات -اتفاق!؟- خوبی بود، اتفاقاتی که توصیف هر دویش به ابتذال واژه نمی آید ...
تنها به یادگار و برای ثبت بر جریده ی عالم بودنم چند خطی نوشتم برای ادای دین به همه ی این «آشنا»یانم -آشنا برای این هایی که گفتم واژه مناسبی نیست یعنی کافی نیست که این ها همان دیگر منانِ منند- که دوستشان دارم دربست!




*. سر منشا همه این آشنایی ها دکتر رضایی بزرگوار بود که شنلش را باز کرد و همه این آشنایی ها را ذیل قامتش رقم زد، آشنایی با دکتر کاظمی که عظمت نگاه ظریفش آموزنده بود -و جمع نقیضین است که نگاهش عظیم است و ظریف!- و آشنایی با دکتر صدیقی که پرنده تخیل جامعه شناسانه ام را پر پرواز داد و هر بار متواضعانه گفت که «زیاد شلوغش نکن، کاری نکردم»
می نویسم که یادم نرود زیاد مدیون هر سه شان هستم ...
و سپاس از همه دوستانی که صمیمانه و بی منت این آشنایی را رقم زده و این جسم نحیف را در قاب لحظات بودنشان تحمل کردند ... 

*. شاید باید از «آشنایی» هم «آشنایی زدایی» کرد ...