‏نمایش پست‌ها با برچسب حسب حال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسب حال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

افکار پریشان - 106






آشوب بود و زير لب با خودش حرف مي زد. زدم روي شونه هاش كه "هاي فلاني چه مي كني؟" برگشت و خيره به زلال آسمون گفت "معلومه كه، نقشي به ياد خط تو، بر آب مي زنم". راستش معلوم كه بود، ديوونه وار قلم مي زد تو سفيدا و بي درنگ خط مي كوبيد روي بوم آبي خيال؛ معلوم بود ولي مفهوم نبود. دوباره زدم روي شونه هاش، كه هنوز حرف از حلقومم نجهيده گفت "هي نزن، ميريزه!". دهن كج كردم كه چي ميريزه، گفت "بار امانتي كه روي شونه هامه، بار عشق!" خنده اي كردم كه يعني مثلا معلوممه اما راستش مفهومم نبود. سرگيجه بودم كه گفت "فكر كردي اين اكسپرسيونيسم از دل چي زده بيرون؟ از همون بار رو شونه هام ديگه؛ عاشق كه باشي ديوونه اي و اكسپرسيونيسمم كه يعني ديوونگی خالص؛ يعني شيدايي؛ يعني سر صبحي سفيدكاري رو بوم آبي خيال؛ يعني ..." تند و تند براي خودش مهملات مي بافت و منم فكرم خراشيده بود و فقط نگاش مي كردم. يهو برگشت گفت "تموم شد، يعني خوشش مياد؟" گوشيمو گرفت و عكسي انداخت و گذاشت اينستا و فقط يه چيز نوشت: "يعني خوشش مياد؟"










(+)

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

در سوگ سیاهی شمع

نگاه کن 
که خاطرات باغچه ترک خورده است 
و در میان فاصله تهی، 
صدای پچ پچ هزار چکاوک غریب آرمیده است 
نگاه کن به آسمان 
که تیره رو، خجل به آغوش گرفته است 
نگاه کن 
که هیچ، 
نه چشمک ستاره ای، 
نه لذت ترانه ای 
نگاه کن، 
سیاهی مدام، چگونه با دوام، 
تمام هستیم را باز آفریده است 


۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

صدای سوت کم سوی سورت سرمای مرگ



حالا دیگر نه بادی می وزد و نه خبری از سبزینه سبز آن گیاهی است که خیال جوانه زدنش غلغله ای در دشت به راه می انداخت. حالا سکون صحرای کویر بودنش پر است از سکوت؛ پستِ پستِ پست! چوبه درخت هایش تکیده و زمین سبزش ترکیده!
حالا نه امیدی به ابری است که ببارد و نه بادی که بگرداند.
حالا اوضاعش؛ روزمردگی است و ریا! بازی است و بازیگری! صبح ها از جلوی در، زیر پادری، خنده را بر میدارد و به صورت می زند و خنده کنان تا برگردد و خنده را همانجا زیر پادری بگذارد برای روز بعد! هر که هم از حالش پرسید معلوم است که حال نمی فهمد؛ با همان خنده ی خاکی اش پاسخ می دهد که: «مثل همیشه عالی، فوق العاده!». آدم ها هم که خسته تر از آنند که پی حالش باشند و پاسخش فرقی ندارد، هر چه بگوید آدم ها را راضی می کند و چه چیزی بهتر از همین: مثل همیشه عالی، فوق العاده!
حالا دیگر نه خانی می رود و نه خانی می آید. نه آوازی است و نه به تبع آن پروازی! تا چشم کار می کند خیال حوصله بحر می پزد، بی هیهات! بی نفحات!
...








۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ...


تو را گم می کنم هر روز 
و پیدا می کنم؛ 
هر شب ...

چگونه با جنون خود
مدارا می کنم؛
هر شب ...


دلم 
فریاد می خواهد

فریاد
 فریاد 
دلم
فریاد می خواهد
ولی
در انزوای خویش 

دلم فریاد می خواهد
ولی در انزوای خویش ...

چه بی آزار با دیوار 
نجوا می کنم؛
هر شب ...


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!؟
کجا لعنتی!؟


------------------------


نه گریه ای
نه خنده ای 
که سرکشد به پای دل 

نه شاعری
که سر نهد برای من ترانه ای 
نه مطربی 

نه غنچه ای
که سرنهد در این بهار تشنه لب  

نه سبزه ای
نه شبنمی 

...





*. انگار حسب حالی است که فقط اهل هایش میفهمند 

*. شاعران: بهمنی، غضنفری