آغوش تو پایان همه ی ناگفته هاست
۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه
اکسپرسیونیسم
اکسپرسیونیسم یعنی حال من بی تو!
همان هنگام که با تلنگری لبریز می شوم و با خنده ای سر ریز
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
همان هنگام که با تلنگری لبریز می شوم و با خنده ای سر ریز
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه
پیش به سوی تو
در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده
پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
برچسبها:
93,
94,
بیقرار,
جستجو,
دلتنگی,
دوست داشتن,
ژوزفین,
عید,
کشف,
لحظه ای تامل,
لمس تماشای تو,
من و تو,
نوروز
۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه
زمان در تو خلاصه می شود ...
تنت کدام فصل است لعنتی دوست داشتنی من
تنت کدام فصل است که تا دستش زدم در من ریشه دواند
حالا هر روز توئی که جای من زندگی می کنی
دست هایت اشارت کدام بهشت است؟
سیاهی چشمانت دروازه کدام کاخ بلند؟
لبهایت هوس کدام گناه دارد لعنتی؟
آغوش باز کن ژوزفین
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
تنت کدام فصل است که تا دستش زدم در من ریشه دواند
حالا هر روز توئی که جای من زندگی می کنی
دست هایت اشارت کدام بهشت است؟
سیاهی چشمانت دروازه کدام کاخ بلند؟
لبهایت هوس کدام گناه دارد لعنتی؟
آغوش باز کن ژوزفین
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...
حالا دیگر دنیا به مدار تو می چرخد ژوزفین
حالا دیگر ساعت ها به وقت تو کوک می شوند و بی قراری ها به قراری با تو برقرار می شوند
حالا دیگر باید مدام گوش به زنگ بود که مبادا نازکی دلت را به قدر پلک به هم زدنی خراش افتد
می دانی ژوزفین، شیعیان استعاره ای دارند که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و این را چه کسی می فهمد جز منی که حالا هر روزم توئی و مدام در کومه ذهنم می پلکی و «بی تو به سر نمی شود»
وقتی ناراحتی، حال همان ساعت بی حوصلگی را دارم که خود را تا تمام ناتمام هستی کش می دهد که مبادا یک پلک به هم زدنی هم آرامشی دست دهد و آنگاه من می مانم و آوار غمی که ریشه های هستیم را خشک می کند
به گاه خنده هایت زمان می ایستد و حالا می فهمم که چطور آدم با اشتیاق سیب حوا را تا آخرین ذره خورد
می بینی ژوزفین!
من در تو تاریخ می خوانم، تاریخ می فهمم
گاهی چقدر دقیق -وقت هایی که حواست نیست- در تو خیره می شوم و سعی می کنم تا جز به جز خط و خال صورتت را در ذهن ذخیره کنم، «باشد برای روز مبادا!»
می بینی ژوزفین!
حال درمانده ای را دارم که گاه و بیگاه از حیرت این حجم عظیم دوست داشتنت می خواهم به تو بگویم اما نمی شود! بیشتر لال می شوم و کمتر حرف می زنم. کاش که واژه را یارای سخن بود!
حالا دیگر من مانده ام و کوله باری خاطره، سنگینی بار ذره ذره نبودنت، هزاران عکس و رنگ و بو، همهمه ای عجیب از نفس ها و آواها، هرم لمس تماشای حیرتت، سرکشی زمان به گاه حضورت و دل، و دل، و امان از دل!
حالا اما من مانده ام و شب، لعنتی حتی مهتاب هم ندارد که آدمی چشم بدوزد و غرق شود و مجنونی لبخند سر دهد، ابری است و نم گرفته و مه آلود و به همین اندازه وهم انگیز!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
حالا دیگر ساعت ها به وقت تو کوک می شوند و بی قراری ها به قراری با تو برقرار می شوند
حالا دیگر باید مدام گوش به زنگ بود که مبادا نازکی دلت را به قدر پلک به هم زدنی خراش افتد
می دانی ژوزفین، شیعیان استعاره ای دارند که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و این را چه کسی می فهمد جز منی که حالا هر روزم توئی و مدام در کومه ذهنم می پلکی و «بی تو به سر نمی شود»
وقتی ناراحتی، حال همان ساعت بی حوصلگی را دارم که خود را تا تمام ناتمام هستی کش می دهد که مبادا یک پلک به هم زدنی هم آرامشی دست دهد و آنگاه من می مانم و آوار غمی که ریشه های هستیم را خشک می کند
به گاه خنده هایت زمان می ایستد و حالا می فهمم که چطور آدم با اشتیاق سیب حوا را تا آخرین ذره خورد
می بینی ژوزفین!
من در تو تاریخ می خوانم، تاریخ می فهمم
گاهی چقدر دقیق -وقت هایی که حواست نیست- در تو خیره می شوم و سعی می کنم تا جز به جز خط و خال صورتت را در ذهن ذخیره کنم، «باشد برای روز مبادا!»
می بینی ژوزفین!
حال درمانده ای را دارم که گاه و بیگاه از حیرت این حجم عظیم دوست داشتنت می خواهم به تو بگویم اما نمی شود! بیشتر لال می شوم و کمتر حرف می زنم. کاش که واژه را یارای سخن بود!
حالا دیگر من مانده ام و کوله باری خاطره، سنگینی بار ذره ذره نبودنت، هزاران عکس و رنگ و بو، همهمه ای عجیب از نفس ها و آواها، هرم لمس تماشای حیرتت، سرکشی زمان به گاه حضورت و دل، و دل، و امان از دل!
حالا اما من مانده ام و شب، لعنتی حتی مهتاب هم ندارد که آدمی چشم بدوزد و غرق شود و مجنونی لبخند سر دهد، ابری است و نم گرفته و مه آلود و به همین اندازه وهم انگیز!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه
تعلیق * نژاد پرستی * شرافت = چند متر مکعب عشق
تاریخ نشان داده است که گویا هر قوم و قبیلهای دوست دارد که مدام در گوش همقطاران خود از ویژگیهای مثبتش حرف بزند و در زیر آوار هجوم حجم شدیدی از ویژگیهای مثبت، سیاهیهای خود را پنهان کند و نبیند و خودش را گول بزند که ما فخر عالمیم و ربالنوع «شرافت»، «صداقت»، «خیرخواهی»، «نوعدوستی»، «ایثار»، «صداقت»، «پشتوانه تاریخی» و ویژگیهایی از این دست. «مهماننوازی» هم از آن دست ویژگیهایی است که در لیست افتخارات هر ایرانی جای دارد و ما ایرانیها مدام به این «مهماننوازی» خود میبالیم. اما دقیق که میشوی انگاری این «مهماننوازی» تعریفی خاص دارد. واژه «مهمان» در لغت «مهماننوازی» گویی منحصر به کسانی است که ما خودمان را نسبت به آنها دست پایینتر فرض میکنیم؛ یعنی بیشتر «مهماننوازی»مان برای دیگرانی است که فکر میکنیم از ما بهترند. اگرنه چه بسیار دیدهایم و شنیدهایم که در همین ایران خودمان سفر کردیم و چون لهجهمان به لهجه شهر مقصد نخورده، قیمتها بالاتر رفته و کرایههای بیشتر شده است. حالا اگر باورش برایمان سخت است که آن طورها هم که باید «مهماننواز» نیستیم، تنها کافی است که افاغنه را در ذهنمان مجسم کنیم. مردمی شریف که بیاختیار و از سر ناچاری در برهههای مختلف زندگانیشان مجبور شدهاند تا برای فرار از جهالت طالبان و زورمندان افغانستان به ایران مهاجرت کنند. این پناهجویان که بسیاری شان در کشور خود مقام و منصب و احترامی داشتهاند، بهراحتی میتوانند تا با بازنمایی زندگی رسمی و روزمرهشان در ایران بت «مهماننوازی» ایرانی را تکهتکه کنند و پیش چشم ما سخن از بخش «نژادپرستانه» رفتار ایرانی بزنند. شاید زیاد نیازی به قلمفرسایی نیست که چه بر سر افاغنه آمده که این جماعت آنقدر زیادند که ما هر روز بخشی از زیست روزمرهمان را با آنها میگذرانیم و زندگیمان با زندگی این پناهجویان گره خورده است. شاید نیمنگاهی به آمارها بد نباشد؛ هرچند آمارها در ایران غریب، پراکنده و عجیبند و در مسأله افاغنه که هم بدتر و ناموزونتر. اما روایتها از حضور یک تا چهارمیلیون پناهجوی افغانی خبر میدهد: حدود نهصدهزار نفر تا یکمیلیون نفر افغانی رسمی (دارای کارت اقامت) و چیزی بیش از ٢میلیون جمعیت غیررسمی و این یعنی چیزی در حدود ٤درصد از جمعیت این کشور. نکته قابل تأمل در این آمار این است که چیزی بیش از دو برابر افراد رسمی، مهاجر غیررسمی در ایران ساکنند. طبق برخی دیگر از آمارها نیز ٦درصد بازار نیروی کار ایران متعلق به همین جماعت افاغنه است. همین سهم عظیم افاغنه در ایران باعث شده است که ایران سالیانسال بعد از پاکستان، دومین کشور پناهندهپذیر دنیا باشد. عجیبتر آنکه هنوز که هنوز است، قوانین منسجم و پایداری برای نظمدهی به این حجم بزرگ جمعیتی وجود نداشته و گاه جسته و گریخته تنها طرحهای ضربتی برای اخراج آنها از ایران مطرح و پیادهسازی میشود. به این شیوه است که افاغنه هم از منظر قانون و دولت تحت فشارند و هم در نسبتی بزرگتر، وحشتناکتر و مهمتر از طرف جامعه ایرانی.
جالبتر آنکه ما خودمان ملتی رنجدیده هستیم؛ همه ما دیدهایم و شنیدهایم و خواندهایم که ایرانیها در اروپا و آمریکا چه رنجها که کشیدهاند و چه تحقیرها که شدند و راه دور چرا تا همین چندسال پیش انگشتنگاری از مسافران ایرانی در فرودگاههای کشورهای همسایه امری مرسوم و عادی شده بود. حال کجای کار میلنگد که چنین مردمی که خود رنج تحقیر نژادی را سالهاست که به دوش میکشند، با مهاجران و پناهجویان افغانی چنین به ستیزه برخاستند، از کمترینش که خود واژه «افغانی» است، تا بزرگترش که اجبار به کارهای پست و با قیمت پایین است؛ از دور نگهداشتن فرزندانمان از آنها تا محرومکردن فرزندان همان اکثریت غیررسمی افاغنه از تحصیل در ایران. در و دیوار امن خانههای اکثر ایرانیها شاهدی محکم است بر مظلومیت آنهایی که روایت رنجشان را میشود در ساختهشدن تار و پود همان خانهها خواند.
فیلم شریف «چند متر مکعب عشق» که این روزها میهمان لیست اکران سینماهای کشور است، روایت رنج این مردمان در تعلیق است؛ داستان عشقی بیمرز و صمیمی بین دختری افغانی و پسری ایرانی. اما در پس پرده این عشق روایتی دیگر پنهان شده است: تعلیق یا به تعبیری جامعهشناسانه نگهداشتن در «وضعیت استثناء». افاغنه ایران همیشه در تاریخ در تعلیق بودند. در دوران سازندگی که نیاز مبرم به کارگر ارزانقیمت بود، همه افاغنه به رسمیت شناخته میشدند و پیر و جوان، زن و مرد، کودک و بزرگ، فرقی نمیکرد، همه به کار مشغول بودند تا ایران را بسازند؛ آنچه به تعلیق درآمد قانون بود برای استثمار. اما بعد از آن، حق «حق داشتن» هم از این مهاجران سلب شد. این فیلم روایت همین وضع استثناست. بازنمایی هوشمندانه اقشار مختلف از دکتر گرفته تا آدم عادی که همگی حالا در یک نقش (نقش کارگر) باید از صبح تا شب سختترین کارها را بکنند و زیر نگاه تحقیرآمیز ایرانی، مدام در هراس قانون روزگار بهسر کنند. بدینگونه گویی عشق بی مرز میان یک ایرانی و افغانی، خود استعارهایست برای دعوت به صلح؛ استعارهای برای تعلیق مساله «نژاد». روایت منسجم، موسیقی بجا، تدوین دلچسب، بازیهای خوب و قابهای هنرمندانه باعث شده است تا در نهایت فیلمبرادران محمودی فیلمی دیدنی باشد که تلنگری جدی به مخاطب ایرانی خود میزند.
*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)
برچسبها:
افاغنه,
افغانی,
تعلیق,
چند متر مکعب عشق,
روزنامه شهروند,
سینما,
فیلم,
مهمان نوازی,
نژادپرستی,
یادداشت مطبوعاتی
۱۳۹۳ دی ۵, جمعه
اشتراک در:
پستها (Atom)